-----------------------------------
ما خسته اگر
چه؛ شب ز ما خسته تر است.
تاريکی
اگر چه دم به دم بيشتر است.
تاريک
ترين زمان هر شب امّا،
دانم
که همان لحظهی پيش از سحر است.
-----------------------------------
بنیاد خانواده سحر
بغداد – بهمن 1388
مقررات سؤال
ممنوع در داخل پادگان اشرف
در ادامه مطلب قبلی با
عنوان "موج نارضایتی در داخل پادگان اشرف" که اطلاعاتی را در اختیار
خانواده ها و هموطنان عزیز قرار دادیم، لازم به ذکر است که در حال حاضر
بخش قابل توجهی از نیروها در داخل پادگان اشرف به شدت مسئله دار بوده و
نسبت به سازمان مجاهدین خلق و رهبری آن فوق العاده بد بین و مظنون می
باشند، بطوری که میتوان گفت شکاف عمیقی بین آنان و سازمان بوجود آمده
است. در همین رابطه مواردی همچون شعارنویسی علیه رجوی در اماکن داخل
پادگان برای ابراز نارضایتی شدت یافته است.
این نیروها سؤالات و
ابهامات بسیاری را در خصوص عملکرد چندین و چند ساله سازمان و رهبری آن
مطرح نموده اند. این سؤالات نامحدود و در هر خصوصی بوده اند که البته
تماما بدون پاسخ باقی مانده و هیچگونه جوابی از طرف مسئولین به این بخش
قابل ملاحظه از نیروها داده نشده است.
همین شرایط موجب شده تا
تعدادی که رقم آن به هیچ وجه کم نیست از سازمان مجاهدین خلق در پادگان
اشرف جدا شوند که البته مسئولین سازمان مانع خروج آنان از پادگان شده و
بزور آنها را در داخل پادگان نگاه داشته اند. سازمان البته در گذشته
نیز همیشه مانع دیدار خانواده ها با عزیزان خود در پادگان اشرف و یا
خروج اعضا از پادگان حتی برای چند ساعت شده است.
رجوی اخیرا در همین رابطه
تلاش کرده است تا با دادن پیام هایی به آرام کردن این نیروها و منحرف
کردن اذهان آنان از موضوعات اصلی بپردازد. در این پیام ها صراحتا طرح
هر گونه سؤال در هر خصوصی کاملا ممنوع اعلام گردیده است. این وضعیت در
شرایطی است که در داخل پادگان اشرف اساسا نیروها را به امور سختی از
قبیل کارهای تولیدی و کشاورزی و فعالیت های خدماتی
طی
ساعات طولانی وادار کرده اند تا فرصت و انرژی فکر کردن و طرح سؤال
نداشته باشند. این موضوع در خصوص افراد ناراضی و کسانی که زیاد سؤال
میکنند شدیدتر و طاقت فرساتر گزارش شده است.
بنیاد خانواده سحر
در بغداد بار دیگر مجامع بین المللی و حقوق بشری و همچنین مقامات دولت
عراق و کشور های غربی را به اوضاع وخامت بار افراد ناراضی در داخل
پادگان اشرف در عراق توجه داده و نسبت به خطراتی که از جانب رهبری
سازمان متوجه این افراد است هشدار میدهد و همچنین همچون گذشته جهت هر
گونه یاری رسانی به هر طریق به این افراد، تحت نظارت ارگان های بین
المللی و مقامات عراقی، اعلام آمادگی می نماید.
-----------------------------------
سفیر جمهوری
عراق در بلژیک و اتحادیه اروپا مقاله ای تحت عنوان "به منظور حفظ حق
حاکمیت و امنیت عراق" در خصوص سازمان مجاهدین خلق نوشته که در
روزنامه الشرق الاوسط چاپ لندن و بسیاری رسانه های عربی زبان دیگر عینا
انعکاس یافته است. این مقاله توسط بنیاد خانواده سحر ترجمه گردیده که
در زیر از نظرتان میگذرد:
روزنامه الشرق
الاوسط
31 دسامبر
2009

http://www.aawsat.com/leader.asp?section=3&issueno=11356&article=550698
به منظور حفظ حق
حاکمیت و امنیت عراق
محمد جواد
الدورکی
سفیر جمهوری
عراق در بلژیک و اتحادیه اروپا
اردوگاه عراق نوین (نام جدید اردوگاه اشرف) یکی از پسمانده های رژیم
دیکتاتوری سابق را به ارث برده است. رژیمی که نه تنها به قلع و قمع ملت
عراق و ایجاد گورهای دستجمعی و آغاز جنگ های ویرانگر دست یازید بلکه
اردوگاهی را مملو از تروریست های مزدور سازمان مجاهدین خلق بجای گذاشت.
گروهی که هم پیمان با رژیم سابق بطور وحشیانه در قتل عام و کشتار
عراقیان اعم از کرد و عرب در جریان انتفاضه شعبانیه 1991 پس از شکست
صدام حسین در حمله به کشور برادر کویت مشارکت جست.
ملت عراق نسبت به روابط عمیق این سازمان با افراد رژیم سابق، ائتلاف
راهبردی بین آنها و پشتیبانی مالی و نظامی که از رژیم سابق دریافت
داشته آگاهی دارد و در عین حال فراموش نکرده که چگونه خون فرزندانشان
بدست تروریست های سازمان مجاهدین خلق ریخته شده است بر همین اساس است
که ملت عراق اصرار دارد اعضای این گروه به دست عدالت سپرده شوند.
سازمان تروریستی مجاهدین خلق به جنایات خود علیه مردم عراق در زمان
رژیم سابق اکتفا نکرده بلکه جنایات خود را این بار با همدستی شبکه های
تروریسم مذهبی در استان دیالی و با دخالت در امور داخلی عراق دنبال
کرده و پادگان محل استقرار خود را با هدف گسترش جنگ مذهبی حفظ کرده
است.
دولت وحدت ملی عراق با توجه به وظایفش در حفظ سیادت، امنیت، و استقرار
عراق و همچنین حفاظت از وحدت و امنیت ملی و از آنجا که به روابط حسنه
با دولتهای همسایه بر اساس احترام متقابل تأکید دارد و با توجه به
قوانین عراق بویژه قانون اساسی که عراق را محمل استقرار گروه های
تروریستی نمیداند و با عنایت به وصف تروریستی که دولت عراق به این گروه
داده است افراد مستقر در اردوگاه عراق نوین (اشرف سابق) راهی بجز
بازگشت داوطلبانه به کشورشان و یا رفتن به کشورهای دیگر ندارند.
در این راستا دولت عراق با نظارت صلیب سرخ جهانی، سازمان ملل متحد و
سایر مراجع بین المللی و با رعایت حقوق بشر اقدام به انتقال افراد به
مکان دیگری می نماید که دارای امنیت بیشتری باشد تا زمینه خروج آنان از
کشور فراهم آورد.
اشخاصی که برای این سازمان گریه و زاری می کنند بهتر است به جای آن،
از دولت عراق بخواهند که افراد سازمان را در خاک خود نگهدارد یا به
کشور های متبوع خود فشار بیاورند تا آنها را بعنوان پناهنده یا هر وصف
دیگری بپذیرند.
از کسانی که راجع به قانون و معیارهای بین المللی صحبت می کنند می
پرسم که آیا می پذیرند که به سیادت کشورشان ضرری برسد ،هر کسی به
کشورشان وارد شده و استقرار یابد و امرو نهی نماید .
کسانی که علاقه مندند از موارد پایمال شدن حقوق بشر در پادگان اشرف
مطلع شوند به سایت اینترنتی دیدبان حقوق بشر و ایران اینترلینک مراجعه
نمایند تا بتوانند سخنان افرادی که از جهنم سازمان مجاهدین فرار کرده
اند را بخوانند ؛ جهنمی که افراد با انواع فشارهای روانی و ارعاب
فرماندهان سازمان روبرو هستند.
-----------------------------------
رادیو نوا
دوشنبه 21
دسامبر 2009

برنامه انتقال
پادگان اشرف به داخل بغداد
http://radionawa.com/ar/NewsDetailN.aspx?id=68524&LinkID=99&AspxAutoDetectCookieSupport=1

خانم وجدان سالم وزیر حقوق بشر عراق روز یکشنبه گفت که ورود نیروهای
عراقی به پادگان اشرف گام اول برای ابلاغ عزم دولت عراق برای انتقال
افراد مستقر در پادگان به داخل بغداد است.
وی به خبرگزاری اصوات العراق گفت که د ولت عراق این گام ها را در
راستای انتقال ساکنان پادگان اشرف به بغداد زیر نظر نمایندگان سازمان
ملل در عراق، صلیب سرخ، و نیروهای آمریکایی برداشته است.
خانم وجدان سالم توضیح داد که وصف پناهنده با عناصر سازمان مجاهدین خلق
منطبق نیست و همچنین افراد آن مشمول قوانین کنوانسیون ژنو نیستند. اما
اعلامیه جهانی حقوق بشر در این جهت که ناظر بر تعامل انسانی، تهیه
مایحتاج زندگی، و عدم اجبار آنان به بازگشت به کشورشان می باشد با
وضعیت آنان انطباق دارد.
-----------------------------------
بنیاد خانواده
سحر
بغداد
آذر ماه 88
موج نارضایتی در
داخل پادگان اشرف
خبرهای رسیده از درون پادگان اشرف در عراق حاکی از آن است که بعد از
آزادی 36 نفری که در جریان درگیری در این پادگان با نیروهای عراقی در
تابستان گذشته دستگیر شده بودند، مسعود رجوی و مژگان پارسایی نشست هایی
در تشکیلات با هدف حفظ و کنترل نیروها، یعنی اهدافی که همیشه از
برگزاری نشست ها دنبال میشود، گذاشته اند. این نشست ها البته در عمل
نتوانسته اند موجب قانع کردن نیروها بشوند و اعتراضات داخلی بسیاری را
نیز بدنبال داشته اند و نیروها به هر طریق ممکن نارضایتی خود را ابراز
نموده اند.
در مواردی در داخل کمدهای نیروها در قرارگاه های 13 و 15 در داخل
پادگان اشرف اطلاعیه هایی با عنوان های "مرگ بر رجوی دیکتاتور"
و "رجوی دروغ میگوید" پیدا شده است. وقتی مسئولین بالای سازمان
از این موضوع اطلاع می یابند به شدت برآشفته شده و دستور میدهند تا
تمامی وسایل تایپ و پرینت و کامپیوترها از نیروها گرفته شده و جمع آوری
گردند.
خبرهای رسیده به بنیاد خانواده سحر حاکی از آنست که نارضایتی حتی تا
بالاترین سطوح مسئولین در داخل پادگان اشرف نیز رسیده است و سازمان به
شدت به دنبال ایجاد فاجعه دیگری همچون جریان درگیری های تابستان گذشته
می باشد. این خبرها بیانگر این واقعیت است که 70 الی 80 درصد نیروها در
داخل پادگان اشرف خواهان جدائی هستند و این فضای واقعی است که سازمان
تلاش میکند با ایزوله نگاه داشتن پادگان اشرف از درز آن به خارج از
پادگان جلوگیری به عمل آورد.
بنیاد خانواده سحر نسبت به هرگونه ماجراجویی و فاجعه آفرینی از جانب
مسئولین و رهبری سازمان مجاهدین خلق به هر بهانه ای هشدار داده و اعلام
خطر میکند و از تمامی سازمان های عراقی و بین المللی و خصوصا کشورهای
غربی میخواهد تا جهت جلوگیری از بروز فجایعی دیگر وارد عمل شوند و راه
ارتباط نیروهای حبس شده در داخل پادگان اشرف با بیرون و خصوصا با اعضای
خانواده هایشان را فراهم نمایند.
گزارشات و خبرهای بعدی به محض وصول به اطلاع هموطنان خواهد رسید.
-----------------------------------
المثنی مجددا
تصمیم بر انتقال پادگان "اشرف" به السماوه را رد کرد
خبرگزاری اور
30-11-2009

السماوه – اور
نیوز
http://www.uragency.net/index.php?aa=news&id22=2944
شورای استان المثنی تصمیم دولت مبنی بر انتقال پادگان اشرف که 4 هزار
عضو سازمان ایرانی "مجاهدین خلق" را در خود جا داده است را رد کرد.
سلام حمزه معیوف، معاون دوم ریاست شورای استان، مجددا ضمن عدم قبول
اقدامات مستمر دولتی برای تحمیل افراد پادگان اشرف به استان (المثنی)
اشاره کرد: "در ماه گذشته مسئولین استان، کمیته دولتی مکلف به این
موضوع را نسبت به رد این درخواست آگاه کرده است اما با این حال
نمایندگی سازمان ملل خواستار دخالت در این امر و آماده کردن پادگانی از
ارتش عراق در نزدیکی سماوه شده تا پس از آماده شدن پادگان، افراد ساکن
در پادگان اشرف در ماه آینده به آن منتقل شوند".
شورای استان می گوید: "حضور مجاهدین خلق در نزدیک مرزهای بین المللی
آثار بدی بر امنیت بر جای خواهد گذاشت و اینکه آنها در اقدامات
تروریستی و خریدن برخی مسئولین امنیتی دست دارند".
از سوی دیگر ماجد خضیر، عضو شورای استان، نیز طی اظهار نظری گفته است:
" شورا (ی استان) مخالفت خود را با انتقال این تروریست ها به السماوه
اعلام نمود چرا که اعتقاد داریم (این انتقال) موجب تقویت گروههای مخالف
دموکراسی و تشویق بعثی ها در استان خواهد شد".
گفتنی است که دولت در جلسه شورای وزیران در تاریخ 17/6/2008 حضور
مجاهدین خلق در خاک عراق را غیر قانونی دانسته و اخراج آنها را امری
حتمی و اجتناب ناپذیر اعلام نموده است.
همچنین گفته شده که یک هیأت از سوی دولت برای گفتگو با شورای استان در
باره بررسی امکان انتقال ساکنان پادگان اشرف به پادگان سابق ارتش در
نزدیکی مرکز استان المثنی وارد سماوه شده است.
-----------------------------------
قسمت سی و هفتم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
مسعود و مریم مشوق و محرک اصلی عملیات بودند
بنیاد خانواده سحر:
یکی از نکات جالب در توضیحات قبلی اشاره به لزوم انجام عملیات جاری و
غسل هفتگی در مأموریت عملیاتی بود. خیلی کنجکاو و علاقمندم بدانم اینها
چه توجیهی برای انجام عملیات جاری در چنین شرایطی دارند.
خانم بتول سلطانی:
این تیم ها بسته به نوع عملیات عموما از دو یا سه نفر تشکیل می شدند.
یک سر تیم یا فرمانده عملیات داشتند که مسئول برگزاری عملیات جاری بود.
اگر او هم به دلایلی حضور نداشت، باز موظف بودند دور هم بنشینند و
عملیات جاری را انجام بدهند. تاکید داشتند انجام عملیات جاری در جریان
عملیات نظامی خیلی ضروری تر است. بخاطر اینکه در متن و صحنه عملیات
قرار گرفته اند. به این دلیل که در آنجا یک پارامتر بسیار قوی وجود
دارد که در قرارگاه اشرف نیست و آن حضور دشمن در یک قدمی است. به همین
دلیل فرد فاکت های خیلی واقعی تر و عینی تری دارد. در قرارگاه خطر دشمن
وجود ندارد. افراد در شرایط عادی هستند، تهدید بالقوه جدی ندارد، کنتاک
ها به نسبت متن عملیاتی که در آن واقع شده اند خیلی کمتر است. آنجا ترس
ماده می شود. انگیزه ها تحت تاثیر این فضا تحت الشعاع مسائل دیگر قرار
می گیرد. با جامعه عادی روبرو هستند. میل به زندگی عادی در فرد بیدار
می شود. ممکن است در چند قدمی خانواده قرار گرفته باشد، وسوسه می شود
که چقدر خوب است در کنار آنها باشد. همسر داشته باشد، بچه داشته باشد.
زندگی معمولی داشته باشد. ده ها و صدها وسوسه و لحظه به سراغ فرد می
آید. اینها می توانند وی را از درون مثل خوره بخورند و در مقابل هدف
اصلی قرار بدهند. در این وضعیت تنها چیزی که به داد عضو تیم می رسد
همین عملیات جاری است. مرور کردن خود در هر لحظه و گفتن این وسوسه ها و
لحظه ها. باعث پاک کردن ذهن از آنها و پالوده شدن ضمیر می شود. اهمیت
این عملیات جاری را از این دریچه و به این شکل تحلیل می کردند. البته
پیش تر روی این موضوع بحث های خیلی جدی تری شده بود. درباره اینکه
انجام عملیات جاری بند ناف هر اقدام، و مکانیزم هر تبعیت تشکیلاتی است.
فکر می کنم درباره این موضوعات پیش تر به قدر کافی صحبت کرده ایم.
بنیاد خانواده سحر:
در مقطع آمادگی یا ایزوله بودن تیم ها، آیا مسعود هم با آنها در ارتباط
بود؟
خانم بتول سلطانی:
افراد تیم یکبار تا زمان عزیمت به خاک ایران با مسعود ملاقات داشتند.
این ملاقات ها جنبه مشوق و محرک داشت. یا بصورت تلفنی بود یا حضوری.
مریم هم در این ملاقات ها حضور داشت. جدای از جنبه تشویقی و محرک بودن،
مسعود و مریم درباره وفاداری و پای بندی آنان به مرز سرخ از افراد قول
می گرفتند. رجوی از این افراد قول می گرفت تا آخرین لحظه به این اصول
وفادار بمانند. از اینها قول می گرفت تحت هیچ شرایطی نباید چیزی از شما
به دست دشمن بیفتد. روی احمد رضایی تاکید می کرد. روی اینکه الگوی
شماها چه کسی است. و در انتها می گفت حالا بروید ببینیم به دشمن چی می
دهید و از او چه می گیرید. اینطوری آنها را تهییج میکرد. یک جنبه حیاتی
این ملاقات ها این بود که از آنها قول می گرفت. آنها را وادار به ادای
سوگند وفاداری می کرد. آنها را در علقه های عاطفی و احساسات گیر می
انداخت. این ملاقات ها خیلی کارساز بود. بعضا جزو خاطرات فراموش ناشدنی
افراد می شد. جزو افتخارات افراد می گردید.
کلی
در این افراد انگیزه ایجاد می کرد. گاه آنان را به خودشان غره می کرد.
این یک محرک و اقدام انگیزاننده و می توانم بگویم تضمین کننده برای
انجام موفقیت آمیز عملیات تا پای جان بود. سر ترور لاجوردی مریم با تیم
ترور ملاقات داشت. همین علی اکبر اکبری به مریم قول داد خاطر جمع باشید
گلوله را وسط دو چشمان لاجوردی خالی خواهم کرد. این حرف را توی نشست
پذیرشی ها هم زده بود. فضا را طوری می ساخت که حتی بعضی افراد تیم ها
روی پای مسعود می افتادند و گریه می کردند. قوت مسعود در تحریک و آماده
کردن روحی و روانی این افراد بود. می دانست چگونه این حالت ها را ماده
کند. از هر عامل تحریک کننده ای برای ایجاد انگیزه استفاده می کرد. حتی
شما اگر سخنرانی مسعود قبل از عملیات فروغ جاویدان را مرور کنید، می
توانید این قدرت را در ایجاد انگیزه و تحریک سه چهار هزار نفر ببینید.
بعد از شکست عملیات فروغ جاویدان همین تاثیرات را در توجیه شکست می
بینید. به نظر من از همین فاکتورها برای ماده کردن آن فاجعه انسانی
استفاده می کند. پیام های ماه های اخیر در واقع چیزی شبیه آن محرک های
حضوری است. تک تک کلمات این پیام ها با چنین راستایی در نهایت دقت و
اهمیت انتخاب می شوند. یک وجه بارز این عملیات جدای از آن توجیهات و
توضیحات تئوریک و سیاسی، روی همین جنبه های فراعقلانی و احساسی بنا شده
است. برای همین هم هست که نگاه عقلانی و تحلیلگرانه و منطقی به این
موضوعات در مناسبات جواب ندارد و حتی ممنوع است.
بنیاد خانواده سحر:
فاکتور سنی برای این عملیات چقدر مهم بود، اصلا مد نظر قرار می گرفت یا
نه؟
خانم بتول سلطانی:
سن زیاد ملاک انتخاب نبود. آن موقع سن اعضای تیم ها از جوانی تا 40
سالگی متفاوت بود. اما به هر حال به لحاظ تاثیری که آمادگی های جسمانی
در عملیات داشت، این فاکتور در رده های بعد حائز اهمیت بود. اما تست
جسمانی افراد نشان می داد که آیا این نفرات توان جسمی انجام این عملیات
را دارند یا خیر.
بنیاد خانواده سحر:
در این دوره اتفاقاتی رخ می دهد از جمله دستگیری مرجان ملک و واکنش های
متفاوت و متضادی که سازمان در قبال آن نشان می دهد. در این خصوص چه
توضیحاتی دارید.
خانم بتول سلطانی:
در مرحله اول فکر می کردند مرجان کشته شده است. روی همین اصل هم شروع
به تعریف و تمجید از مرجان کردند. همه اینها در نشریات سازمان و از
جمله روزنامه مجاهد منعکس شد. بعد که قضایا رو شد، بحث را اول بار
آوردند در لایه شورای رهبری و مطرح کردند که او در حال همکاری با وزارت
اطلاعات است. بلافاصله هم شروع کردند به تغییر مطالبی که در این باره
در نشریه منعکس کرده بودند. از جمله عکس مرجان را از صفحه اول نشریه
مجاهد در سایت خودشان برداشتند و جای آن را با مطلب و عکس دیگری پر
کردند. بعد هم که مسجل شد مرجان درباره سازمان افشاگری می کند، در سطح
پائین مناسبات اینطور توجیه کردند که مرجان نتوانسته زیر فشار طاقت
بیاورد و خودش را تسلیم کرده است. جالب اینکه از هم تیم او اصلا اسمی
نبردند و هر کس هم سوال می کرد، طفره می رفتند و می گفتند سوال نکیند و
موضوع را فراموش کنید.
بنیاد خانواده سحر:
در بحث عملیات راهگشایی میزان موفقیت آن را چگونه ارزیابی می کردند؟
خانم بتول سلطانی:
همه ارزیابی ها روی موفقیت عملیات بود. ریشه اش هم ارزیابی شرایط داخل
ایران بود. اینکه مردم از ما حمایت می کنند و روی حضور آنها حساب باز
می کنیم که این ارزیابی ها جعلی و تحریف شرایط بود. بر همین اساس همیشه
روی موفقیت های 90 درصدی تاکید بود. روی همین هم به تیم ها می گفتند
شما نود درصد به قرارگاه بر می گردید، اما عملا ده درصد آنها هم باز
نمی گشتند.
بنیاد خانواده سحر:
اینکه بر نمی گشتند به چه عواملی ربط پیدا می کرد.
خانم بتول سلطانی:
از قبل هم کاملا روشن بود که فرد نمی تواند برگردد و زمینه ها همه گواه
این بود که امکان برگشتنی وجود ندارد. مثلا طرف رفته است بازار تهران
چطور ممکن است از توی جمعیت و نیروی پلیس خودش را بیرون بکشد. ضمن
اینکه سازمان اصلا تمایلی هم نداشت که اینها برگردند. بیشتر مایل بود
در عملیات کشته بشوند تا بتوانند روی همان مقوله شهید پروری تبلیغات
کنند که ما قربانی و شهید می دهیم.
بنیاد خانواده سحر:
نقش موقعیت اجتماعی در عملیات چگونه ارزیابی می شد.
خانم بتول سلطانی:
اینها نمی آمدند دستگاه انتظامی و امنیتی ایران را آنگونه که هست تشریح
کنند. بر خلاف دوران شاه که همیشه تاکید روی این اصل بود که نیروهای
دشمن و امنیتی را دست کم نگیریم و همه احتمالات را برای مقابله و دفاع
در نظر می گرفتند و حداقل این بود که اقتدار و قدرت سازمان های امنیتی
را مخدوش نمی کردند، اما بر خلاف آن دوران همیشه روی ضعیف بودن و دست
کم گرفتن نیروهای امنیتی تحلیل و ارزیابی می شد. در شرایطی که ما می
دانستیم نیروهایمان در عمل با حداقل امکانات امنیتی از جمله سگ های
شکاری و دستگاه متوسط پلیسی لو می روند و دستگیر می شوند. نمونه اش
همین دستگیری مرجان ملک بود که علیرغم همه تدابیری که اندیشیده بودند
او و همراه اش زنده و سالم دستگیر شدند. یکی روی ضعف دستگاه های امنیتی
تاکید می کردند و یکی هم روی حضور عنصر اجتماعی که از این تیم ها و
نفرات حمایت می کنند و چتر حفاظتی برای آنها درست می کنند. همه فرارها
را روی همین تکیه گاه عنصر اجتماعی تحلیل می کردند. ولی برای خودشان و
حتی بعضی سر تیم ها مسلم بود که این تیم ها حتی یک درصد هم نمی توانند
برگردند. به نفر درباره مردم و عنصر اجتماعی یک چیز می گفتند اما در
مناسبات بالا و رده های شورای رهبری می گفتند فاتحه این تیم خوانده
است.
بنیاد خانواده سحر:
بحث های مربوط به سپر انسانی در قرارگاه مریم در پاریس چگونه مطرح و
دنبال می شد.
خانم بتول سلطانی:
در اوور سور اواز در پاریس تشکیلات مخفی دارند و قوانین خاص خودشان را
دنبال می کنند و تا حدودی تابع قوانین آن کشورها هستند. چون نمی خواهند
مسئله پناهندگی شان زیر علامت سوال برود. به هر حال اینها دارند یک سری
مبارزه سیاسی را دنبال می کنند و اجبارا مشروط به قوانین این کشورها
هستند. اما انجام چنین اقداماتی در کشورهای اروپایی به زیرپاگذاشتن خط
قرمزها بستگی دارد. به اینکه مثلا کی و چگونه به حوزه رهبری وارد می
شوند و او را مثل اقدامات 17 ژوئن در شرایط بن بست قرار می دهند. ضمن
اینکه مکانیزم این اقدامات را چون من در این اواخر در پاریس و خارج از
کشور نبوده ام، چندان اطلاعی ندارم. اما به هر حال باید اطمینان داشت
این اقدامات در اشرف متوقف نخواهد شد و مرور زمان و اتفاقات بعدی نشان
خواهند داد که این اقدامات در اروپا چگونه اجرا و عملی خواهد شد.
-----------------------------------
نامه آقای جعفر ابراهیمی به بنیاد خانواده سحر
آقای جعفر ابراهیمی، عضو جدا شده سازمان مجاهدین خلق که هم اکنون در بغداد
بسر میبرد، نامه ای در خصوص تجارب خویش با فرقه تروریستی رجوی به
بنیاد خانواده سحر جهت درج در سایت این بنیاد تسلیم نموده است.
بخش هایی از نامه دریافتی در زیر از نظرتان میگذرد:
آیا هیچ وجدان
بیداری حاضر است در مقابل حقیقت سکوت کند؟!
من جعفر ابراهیمی یکی از افراد جدا شده از سازمان مجاهدین خلق هستم که
در 15 فروردین 1388 از بند این سازمان رها گردیدم.
وقتی موضوع درگیریهای اخیر سازمان با نیروهای عراقی را شنیدم پروسه
حضور خودم در این مناسبات و پروسه تشکیل این سازمان از ابتدا تا الان
درست مثل یک فیلم سینمائی از جلوی چشمانم گذشت.
در همان لحظه اول، برایم واضح بود که باز هم ماجرا جویی مسعود رجوی
باعث گرفتن قربانی های بی گناه دیگری شده است. با خودم خیلی فکر کردم
که دیگر نیازی به خود خوری نیست. با خودم گفتم که من از این سازمان
فرقه ای جدا شده ام و در قبال آن چیزی که میگذرد هیچ مسئولیتی ندارم.
اما گوئی نیرویی در درونم مرا بی تاب میکرد. گفتم چرا باید سکوت کنم؟
چرا نباید دنیا حقیقت را بداند؟ تا کی باید خون نفرات بی گناه توسط
مسعود رجوی و مریم رجوی و سران این سازمان ریخته شود و مسئولیت آن را
به گردن دیگران بیندازند؟
از این رو تصمیم گرفتم حقایقی که خودم به آن اشراف دارم و حقایقی که
دوستانم که از سازمان جدا شده اند تعریف کرده اند را بطور مختصر در
اختیار شما قرار داده و قضاوت را به خودتان بسپارم.
اگر یک نگاه کلی به از ابتدای بوجود آمدن این سازمان تا سال 1387
بیندازیم، در سرفصل های زیادی به علت خط و خطوط غلط و تصمیم گیریهای یک
جانبه از سوی رهبری این سازمان که قربانی های زیادی گرفته شده است پی
می بریم. اما هیچ گاه در هیچ نشریه و یا روزنامه و یا حتی در درون خود
سازمان مسعود رجوی محض رضای خدا هم که شده یک مورد از خود انتقاد نکرده
است. دلایل زیادی هم برای این موضوع هست که چرا حاضر نیست اعتراف به
حتی یک خطای خود بکند.
اولا برای کسی که خودش را امام زمان و حتی بعضا فراتر از آن خود خدا در
بین نیروهایش جا زده این توان بطور مضاعف از وی گرفته شده است.
ثانیا تنها در یک صورت میتواند نیروهایش را از همه چیز یعنی مطبوعات،
تلویزیون، رابطه با بیرون و تمامی وسایل ارتباطی محروم کند و
محدودیتهایی که حتی تصورش برایتان سخت است را اعمال نماید و نیروهایش
را کاملا بسته نگهدارد که هر طور شده نشان بدهد هیچ اشتباهی مرتکب نشده
است و تمام اشتباهات از جانب نیروها و عوامل بیرونی بوده است.
اگر بخواهم تک تک اشتباهات و فریبکاری های این آقا را برایتان بازگو
کنم و اینکه بخاطر این اشتباهات چه میزان قربانی گرفته شده از اصل
موضوع دور میشوم، لذا می خواهم به اصل موضوع بپردازم.
در سال 1385 موضوع بحث سیاسی "سرفصل تعیین تکلیف 2 ساله" برای تمامی
افراد توسط جانشین مسعود رجوی در قرارگاه اشرف یعنی مژگان پارسایی از
قول خود وی به افراد منتقل شد.
تابلوهایی بر اساس زمانبندی پایان دوره دوم بوش و اوضاع عراق ترسیم
گردید. یکی از مفاد این تابلوها "جاده دولت عراق" بود. یعنی باید دولتی
بر سر کار بیاوریم که خواستار حضور مجاهدین خلق در عراق باشد.
برای تک تک افراد تعهد گذاشتند که تمام عیار وارد شوند و کارهای شبانه
روزی فشرده ای برای این سال در نظر گرفته شد و تقریبا با وعده های
دروغین که داده شد، افراد را کاملا قانع کردند که ظرف دو سال جمهوری
اسلامی سرنگون میشود، در غیر این صورت در پایان 2 سال در 30 دی 1387 ما
دیگر در عراق نخواهیم ماند. در این دو سال بطور واقعی افراد از شیره
جان خود مایه گذاشتند و هیچ بهانه ای دست مسئولین نمیدادند. شبانه روز
کار می کردند، جلسه های متعددی با سران سیاسی و با عراقی ها ترتیب می
دادند که دولت آقای نوری المالکی را ساقط و آقای علاوی را بر سر کار
بیاورند. البته همین کار آقای فراری (مسعود رجوی) دخالت آشکار در امور
داخلی عراق به حساب می آید. ناگفته نماند این حرفها را بارها خودشان در
تلویزیون رسمی سازمان یعنی سیمای آزادی به طرق مختلف بیان کرده اند که
قابل دسترسی می باشد.
با تمام تلاشهایی که انجام شد، سررسید 2 ساله فرا رسید، اما هیچ تغییر
کیفی صورت نگرفت. آقای فراری این بار بطور خیلی واضح می دانست که دستش
رو شده و باید تقریبا از کرسی امام زمان پائین بیاید. از این رو دست
بکار شد و توطئه دیگری ترتیب داد که تمام خطاهای خود را به گردن طرف
دیگری بیندازد.
هنوز یک ماه به پایان سرفصل دو ساله مانده بود که سر و کله گم شده پیدا
شد و مدت 5 ماه تمام نشست گذاشت.
مرد فراری همزمان دو خط را پیش میبرد. از یک طرف مرتب با مقامات عراقی
سر موضوع اشرف جلسه داشتند بدون اینکه ما از وقایع و حرفهای داخل جلسه
اطلاعی داشته باشیم و از سوی دیگر اینطور برای نیروهایش وانمود میکرد
که ما داریم با دولت عراق کنار می آییم تا به نحوی جلوی اعتراضات داخلی
خودش را بگیرد.
اما در یک جایی مجددا این توطئه برایش گران تمام شد. جایی که پلیس عراق
خواهان ورود به داخل اشرف بود. چیزی که رجوی تصور وحشتناکی از آن داشت.
در همین جا بود که مجددا بحث حیثیتی بودن اشرف را پیش کشید و هر وجب
اشرف را ناموس مجاهدین خلق اعلام نمود. طرح جدید این بود که اگر لازم
شد جلوی عراقی ها خودسوزی کنند تا مانع ورود آنها به داخل اشرف بشوند.
اما به دلیل تجربه خودسوزی های فرانسه از آن صرف نظر کرد و روی اعتصاب
غذا سرمایه گذاری نمود و بعد از اتفاقاتی که حین ورود پلیس به اشرف رخ
داد حالا طرح اعتصاب غذا را پیش می برد. اما تا کجا؟
در یک نگاه ساده میتوان گفت:
اولا:
رجوی با این کار تکلیف مخالفان خود را حل و فصل کرد و حال از خون بی
گناه آنها برای ادامه توطئه هایش و فریب افراد اشرف نهایت سوء استفاده
را میکند.
ثانیا:
برای خودش این فرجه را بوجود آورد که باز هم نخواهد پاسخگوی اشتباهاتش
باشد.
حالا آیا دولت عراق مقصر است که حق اعمال حاکمیت بر خاکش را میخواهد و
یا آقای فراری که با این شانتاژ ها می خواهد موج سواری کند. فکر می کنم
جواب به این سؤال را به خودتان بسپارم.
جعفر ابراهیمی
بغداد
- مهر 88
-----------------------------------
قسمت سی و ششم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
رجوی از کینه های شخصی افراد برای اقدامات نظامی و
ترورها استفاده می کرد
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی در ادامه بحث اقدامات انتحاری در فاز راهگشایی، بفرمائید
افراد از زمان انتخاب شدن برای عملیات تا اعزام چه پروسه ای را طی می
کردند. چون احساس می شود آن آموزش هایی که اشاره کردید در متن مناسبات
صورت نمی گرفته و لازمه اش یک مکان ایزوله شده بوده است. بعد بفرمائید
در انتخاب این افراد جدای از آن فاکتور آمادگی برای خودکشی آیا
فاکتورهای دیگری هم در نظر می گرفتند؟ در رابطه با این دو موضوع توضیح
بدهید.
خانم بتول سلطانی:
خوب بطور طبیعی شرایط هر عملیاتی با عملیات دیگر فرق می کرد. این
دستگاهی بود که در مقطع سالهای بین
75
تا
80
چیده شده بود. یکی از فاکتور های انتخاب این افراد این بود که نباید از
اعضای قدیمی سازمان باشند. دوم به دنبال پیدا کردن افرادی بودند که
جدای از وظایف تشکیلاتی، نسبت به سوژه کینه و عداوت شخصی داشته باشند.
یعنی انگیزه های فردی برای آنها خیلی مهم بود. مثلا از فرماندهان
عملیات سوال می شد این افراد را بر اساس چه فاکتورها و خصوصیاتی انتخاب
کرده اند. اولین ملاک همین انگیزه های شخصی بود و بحث صلاحیت و توان در
درجه بعد اهمیت داشت. فاکتور بعد این بود که این افراد تا چه اندازه به
ملاء تسلط دارند. یعنی نسبت به موقعیت و شرایط آشنایی دارند. اطلاعات
شان از وضعیت عملیاتی به روز است یا نه. برای اینکه بتوانند بعد از
انجام عملیات خودشان را نجات بدهند و دستگیر نشوند. روی این فاکتورها
بطور اساسی مطالعه می شد. برای شان خیلی مهم بود که کسی از موضع انگیزه
های شخصی وارد عملیات بشود. به این خاطر که این فرد یک انگیزه مضاعف
برای موفق شدن داشت. از طرف دیگر امکان دستگیر شدن او هم به میزان
زیادی کم می شد. چون آمادگی بیشتری برای خودکشی در او می یافتند. مثلا
یادم هست آدمی که اینها برای ترور لاجوردی انتخاب کردند تنها دو سال
بود وارد مناسبات شده بود. و حتی هنوز در یگان ها سازماندهی نشده بود.
منظورم این است که این فرد در ورودی سازمان بود و از بدو ورودش به
سازمان و در همان مرحله پذیرش گفته بود من باید بروم و لاجوردی را
بزنم. انگیزه این فرد همان کینه و عداوت شخصی اش بود. این فاکتور برای
سازمان در درجه اول اهمیت قرار گرفت و بعد توان و صلاحیت اش که خودبخود
با اصرار و استمراری که درباره تصمیم اش داشت، سرانجام تشکیلات را مجاب
کرد که او را به تیم عملیات ترور لاجوردی ببرند و اعزام کنند. به همین
ترتیب سازمان مدتی هم رفت روی این محور که کسانی را برای این عملیات
انتخاب کند که هنوز وارد مناسبات نشده اند و هیچ اطلاعی از کم و کیف و
مناسبات درونی سازمان ندارند. چون فلسفه اش این بود که هر چقدر افراد
کمتر بدانند، کم هزینه تر است. در این مرحله بحث صلاحیت ها جای خودش را
به این مهم داد که اول ببینیم چه کسانی از سازمان کمتر می دانند و بعد
انگیزه های شخصی بیشتری دارند تا به مرور این افرادرا به صلاحیت ها و
توان تشکیلاتی و عملیاتی نزدیک کنیم.
به
موازات این خط حتی افراد عضو و رده دار تشکیلاتی هم مثل افراد قدیمی از
رفتن به این عملیات حذف می شدند و سازمان آنها را نیز از اینگونه
عملیات کنار می گذاشت و تازه واردها را جایگزین می کرد. یکی از دلایلی
هم که برای انتخاب نکردن اعضای قدیمی داشتند به نظر من این بود که نمی
خواستند روی نیرهای کیفی خودشان ریسک کنند. از چند جهت یکی اینکه اینها
را از دست ندهند و دوم اینکه در صورت دستگیر شدن هزینه زیادی روی دست
سازمان می گذاشتند. هم از جهت اطلاعاتی که می سوخت و هم از جهت برد و
اهمیتی که این افراد داشتند و هم تاثیری که بعدها روی لایه های مختلف
سازمان می گذاشتند. چون اگر این افراد وا می دادند و همکاری می کردند
خودبخود روی بقیه افراد و میزان مقاومت شان در شرایط مشابه تاثیر می
گذاشت. ضمن اینکه خیلی از مسائل درون تشکیلاتی که مربوط به لایه های
بالای سازمان بود لو می رفت. به دلیل همین هزینه هایی که روی دست
سازمان می ماند، ترجیح می دادند از افراد و نفرات پائین تر انتخاب
کنند. در کل این فاکتورها برای انتخاب افراد در عملیات راهگشایی مهم
بود.
بنیاد خانواده سحر:
بین زمانی که این افراد انتخاب می شدند تا زمان اعزام آنها چه اتفاقاتی
می افتاد.
خانم بتول سلطانی:
از لحظه ای که تیم آماده می شد، می رفتند در مرحله آمادگی برای انجام
عملیات. در این مرحله ارتباط تیم بطور کامل با سایر اعضای ارتش و
مناسبات و بقیه افراد قطع و تیم بکلی ایزوله می شد. در این مرحله هیچ
اطلاعاتی از مناسبات به این افراد اضافه نمی شد. کارکرد این ایزوله شدن
در وهله اول این بود که هم اطلاعات قبلی شان به مرور پاک می شد و هم
رابطه شان با مناسبات و گرفتن اطلاعات تازه قطع می شد. به شکلی در نقطه
صفر قرار می گرفتند. دومین کاری که در این مرحله انجام می شد، بحث
تغییر ظاهری افراد بود. مثلا در آن مرحله داشتن ریش یک محمل و پوشش
برای عادی سازی بود. افراد در این موقعیت ریش می گذاشتند تا با شرایط
آداپته بشوند. با ریش گذاشتن یا هر نشانه و علامت دیگر روی عادی سازی
می رفتند. بعد روی آمادگی جسمانی کار می کردند. اول تست پزشکی می دادند
که ببینند سلامت جسمانی دارند یا نه. از هر نظر تست می شدند تا مشکل
خاصی که در زمان عملیات باعث و مانع بشود، وجود نداشته باشد. بعد نحوه
انجام عملیات را مرور می کردند. بارها و بارها روی موقعیت، هدف و
چگونگی عملیات تمرین می کردند. در این مرحله روی نحوه خودکشی ها و
اقدامات انتحاری در جریان عملیات تاکید بیشتری می شد. روی شکستن قرص
های سیانور، استفاده از نارنجک برای خودزنی و یا استفاده از سلاح کمری
کار میکردند.
آنقدر
روی این موارد تمرین می شد تا ملکه ذهن افراد بشود و بتوانند چشم بسته
و بدون اینکه نیاز به فکر کردن داشته باشند اقدام کنند. در لابلای این
آموزش ها اوقات استراحت و فراغت افراد را به تماشای فیلم های تهییج
کننده اختصاص می دادند. فیلم های کاملا آموزشی که افراد را چه بصورت
روحی و روانی و چه فیزیکی و عملیاتی تهییج و آماده می کرد. حتی بعضا
فیلم هایی با موضوع گروگان گیری به عنوان یک راه حل برای بن بست شکنی
از وضعیت های اضطراری نشان میدادند. انجام انواع ورزش های بدنسازی و
رزمی هم در این مقطع لحاظ می شد. نحوه تغذیه و تست های پزشکی. در تمام
این مدت افراد تحت نظر مستقیم پزشک بودند. مرتب فشار خون و تست های
لازم انجام می شد. فیلم هایی مربوط به منطقه عملیاتی برای آشنایی بیشتر
و به روز شدن نسبت به منطقه و حوزه عملیاتی نمایش داده میشد. آموزش های
لازم برای اینکه اگر در موقعیت محاصره قرار گرفتند چه کارهایی انجام
بدهند، طرز حمل سلاح و مخفی کردن آنها در لباس ها و طرز وارد کردن آنها
از مرز به داخل ایران داده میشد. مثلا آموزش می دادند که چگونه با وانت
باری که علف حمل می کند، سلاح های همراه خود را وارد ایران بکنند.
عادی
سازی در طرز لباس پوشیدن، راه رفتن، برخورد با مردم، سپری کردن اوقات
تا زمان انجام عملیات و اینکه از چه امکاناتی و با چه پوشش ها و محمل
هایی می شود استفاده کرد، یا اینکه چگونه بروند توی پوشش آدم های
روستایی و از مرز وارد ایران بشوند، چگونه لباس تعویض کنند، مدارک شان
را عادی سازی کنند، اگر در این مراحل دستگیر شدند چکار باید بکنند و
غیره آموزش داده میشد. وضعیت دارایی و موجودی شان با حساب و کتاب های
از پیش تعیین شده، ارتباط گیری با عقب و در صورت بودن نفرات داخل ایران
چگونه با اینها ارتباطات صورت بگیرد باید مشخص می شد. در این مرحله
مهمترین چیزی که آموزش داده می شد، چگونگی انجام عملیات جاری و غسل
هفتگی بود. روی انجام اش تاکید اصولی می شد و بعد روی اجرای آن در حین
عملیات آموزش داده میشد. تیم ها هر تعداد که بودند فرقی نمی کرد. با
همان تعداد و با هر کمیتی افراد ملزم به انجام عملیات جاری و غسل ها
بودند. تاکیدشان این بود که انجام شدن و نشدن عملیات و موفق بودن و
نبودن آن به همین انجام دادن و ندادن عملیات جاری بستگی دارد. به انجام
غسل های هفتگی و اینکه فرد پایبندی خودش را به این نشست ها نشان بدهد.
اصلا می گفتند اینها مکانیزم این عملیات است. حتی عملیات جاری را به
خواندن نماز در این مرحله ترجیح می دادند.
بنیاد خانواده سحر:
این اطلاعاتی که اشاره کردید در مرحله ایزولاسیون نباید اضافه بشود چه
نوع اطلاعاتی است.
خانم بتول سلطانی:
خوب مبنا این بود که اینها وقتی انتخاب می شدند از آن مقطع به بعد در
هیچ نشستی ولو حتی نشست های عمومی که مسعود و مریم حضور داشتند، اجازه
حضور نداشتند. با هیچ فردی از هیچ رده ای از تشکیلات حرف نمی زدند.
یعنی ارتباطی نبود که صحبت کنند. در این وضعیت آن داده های اولیه
بتدریج از ذهن افراد پاک می شد و جای آن را اطلاعات تازه می گرفت. طوری
که آن داده های اولیه بتدریج پاک می شد. آن فیلم ها هم یک جنبه اش این
بود که فرد را دچار تراکم و تداخل اطلاعاتی می کرد. اینها باعث فراموشی
می شد. لزوم اش این بود که در صورت دستگیری اطلاعات فرد به روز نبود.
وقتی هم دستگیر می شد اطلاعات او مربوط به چهار ماه پیش بود. هر سوالی
از او می کردند را به تناسب اطلاعات چهار ماه پیش و با اشارات و اینکه
فلانی و فلانی بودند، نام می برد. در واقع سازمان می خواست از یک مرحله
همه چیز را از ذهن افراد پاک کند، انها را از گذشته شان تخلیه کند تا
در صورت دستگیر شدن چیز دندان گیری برای ارائه نداشته باشند.
-----------------------------------
قسمت سی و پنجم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
اولین ملاک برای انتخاب افراد جهت عملیات، آمادگی برای خودکشی بود
بنیاد خانواده سحر:
بحث درباره عملیات انتحاری را با ورود سازمان به فاز عملیات راهگشایی،
یعنی نفوذ دادن افراد به داخل کشور، ادامه می دهیم. چون به هر حال بخشی
از این اقدامات در این مقطع صورت می گیرد و البته اشکال مختلفی دارد.
چون این عملیات بر دو پایه انجام عملیات و دستگیر نشدن به هر قیمت بنا
شده است. در مقدمه بفرمائید این عملیات از چه زمانی شروع شد و آن زمان
شما کجا بودید و بعد درباره مسائل مرتبط با عملیات انتحاری در این مقطع
توضیح دهید.
خانم بتول سلطانی:
می
دانید قبل از این فاز یعنی در سالهای
66
به بعد سازمان با استفاده از مرز زمینی و حمایت نیروهای عراقی واحدهای
خودش را به جنگ با نیروهای مرزی ایران می فرستاد که به جنگ های گردانی
معروف بود و در مرز عملیات می کردند و بر می گشتند. تا عملیات بزرگتر
که همه تیپ ها را وارد کرد تا عملیات آفتاب و بعد هم چلچراغ و آخر هم
فروغ جاویدان انجام شد. این روند تا زمان آتش بس ادامه داشت. بعد از
عملیات فروغ جاویدان سازمان وارد فاز عملیات به اصطلاح راهگشایی شد.
این عملیات با ترور صیاد شیرازی و لاجوردی و خمپاره زنی به داخل شهرهای
ایران بارز گردید و تا مقطع سال
1380
و تا قبل از سقوط صدام ادامه داشت. فکر کنم درباره این فاز و اهداف و
دلایل روی آوردن سازمان به این مرحله قبلا توضیح داده ام. به این دلیل
ضرورتی نمی بینم آنها را تکرار کنم. برای شما هم چیزی که اهمیت دارد
نقش عملیات انتحاری در این فاز است که سعی می کنم کلیتی از این مسائل
خدمت شما عرض کنم. اولا عملیات به این صورت بود که تیم های مختلف را
آموزش داده و به داخل ایران می فرستادند و اینها به شکل ترور مستقیم
اشخاص و یا خمپاره زنی بر مراکز مختلف، عملیات می کردند. اولا چیزی که
در این نوع عملیات بارز شد این بود که تعداد تلفات آن بیشتر بر مردم
عادی و شهروندان تحمیل شد. تا آنجا که یاد دارم حتی پرونده ای در این
رابطه توسط قربانیان و بازماندگان آنها در سطح بین المللی تشکیل شد و
تا مدت ها سازمان دنبال این بود که بگوید اینها صحت ندارد. اما به هر
حال ما که در متن بودیم می دیدیم که نفس این عملیات به گونه ای است که
احتمال کشته شدن مردم عادی از زدن هدف های مورد نظر به مراتب بیشتر
است. بخصوص در مورد خمپاره زنی ها که از فواصل دور و بصورت کور انجام
می شد.
اما
آنچه مورد نظر شما است و باید به آن پرداخته بشود، اینست که این عملیات
در چه نقطه ای با اقدامات انتحاری پیوند می خورد و رابطه اش با اقدامات
راهگشایی در این مرحله چه بود. اولا یکی از اصولی ترین موضوعاتی که
برای هر تیم عملیاتی روی آن بحث می شد و حتما باید از این مرحله می
گذشتند، اثبات این موضوع بود که آیا این فرد و تیم عملیاتی جزو کسانی
هستند که در برخورد با خطر دستگیری سیانور خودشان را می شکنند یا نه؟
اولین بحث این بود که اینها حاضر هستند خودشان را بکشند یا نه. دلیل اش
این بود که می گفتند این عملیات به نسبت عملیاتی مانند فروغ جاویدان،
فرد را در شرایط متفاوتی قرار می داد. می گفتند یک موقع مثل عملیات
فروغ جنگ است. فرد وارد عملیات می شود، می زند و می خورد. تهدید اصلی
اش این است که از روبرو می خورد و کشته می شود. این چندان نمود و اهمیت
ندارد. هر چند در نوع خودش به هر حال برای فرد یک آزمایش است. اما این
مرحله خیلی ساده است. بنابراین می گفتند این خیلی ملاک نیست. اما وقتی
قرار بود یک مرز سرخ برای این عملیات معین بشود، موضوع بکلی فرق می
کرد.
در
همان عملیات یعنی از نوع فروغ جاویدان هم مرز سرخ وجود داشت. مرز سرخ
این بود که کسی نباید اسیر بشود. اما یک فرق اساسی با عملیات راهگشایی
داشت. فرق اش این بود که در آن عملیات یعنی عملیات رودرو شما امکان
بازگشتن و عقب نشینی دارید، امکان این را دارید که فرار کنید و خودتان
را به اشرف برسانید. پشت سر شما باز است. از پشت سر تهدید ندارید همه
تهدید شما از روبرو است. پس کمتر امکان دارد این مرز سرخ را زیر پا
بگذارید. اما در این مرحله از عملیات یعنی مرحله راهگشایی، این مرز سرخ
بطور خاص مورد تاکید قرار می گرفت. اینجا بحث این بود که وقتی کسی برای
عملیات داخل ایران می شود و امکان عقب نشینی از او سلب می گردد و راه
برگشتش بسته می شود، چطور باید امکان دستگیر شدن و به دست دشمن افتادن
را از بین ببرد. مثلا روی همان عملیات مثل فروغ جاویدان بحث می شد و
روی این که مثلا وقتی نتوانیم پیش برویم و یا امکان افتادن به دست دشمن
باشد، راه بازگشت به عقب وجود دارد. این وضعیت فرق می کرد با کسی که به
عمق خاک ایران میرود و می خواهد عملیات بکند. این فرد امکان برگشتن مثل
آن شرایط جنگ رودرو را ندارد. پشت او قرارگاه اشرف نیست که به محض
احساس خطر اسیر شدن برگردد و خودش را به جای امن برساند. پیش و پشت او
دشمن است. در این شرایط فرد تنها یک راه فرار دارد. برای اینکه اگر به
دست دشمن بیفتد مرز سرخ را رد کرده است. برای اینکه این مرز سرخ را رد
نکند باید بتواند از قرص سیانورش استفاده کند تا زنده به دست دشمن
نیافتد. پس اولین ملاک انتخاب این فرد برای تیم های عملیاتی حتما می
باید این باشد که این فرد چقدر در زمان خطر دستگیری آماده استفاده از
قرص سیانور است. چقدر آمادگی این را دارد که به هر صورت به دست دشمن
نیافتد. خلاصه مطلب این بود که این آدم اهل خودکشی هست یا نه. برای
اینکه می گفتند وقتی شما برای عملیات می روید برای رژیم پیش از هر چیز
این مهم است که اگر هم نیروی خودش را از دست داده در عوض ضارب را جهت
تخلیه اطلاعاتی زنده دستگیر کند و برای همین هم شما نباید تحت هیچ
شرایطی خودتان را زنده به دست دشمن بدهید.
سازمان میگفت که پس متقابلا ما هم باید تلاش کنیم زنده به دست دشمن
نیافتیم و کسی را انتخاب کنیم که اطمینان داشته باشیم خودکشی می کند.
اولین ملاک برای انتخاب این افراد همان فاکتور آمادگی برای خودکشی بود.
در همین رابطه هم برای تمام افراد که وارد این عملیات می شدند به
اصطلاح خودشان سلاح تضمین برای خودکشی می گذاشتند. یعنی وسایلی که فرد
بتواند با آن خودش را بکشد. سلاح های تضمین یکی سیانور ، یکی نارنجک
بود، یکی هم سلاح کمری بود. در کنار این یک سری آموزش های خاص هم برای
این افراد می گذاشتند. یکی از این آموزش ها مربوط به نحوه استفاده از
تضمین های خودکشی. یعنی چگونگی استفاده از سیانور، نارنجک، و سلاح کمری
در موقع لزوم و در شرایط مختلف بود. اینکه مثلا در موقعیت فرار،
محاصره، کمین و همینطور فرض ها و موقعیت های مختلف چگونه می شود از این
وسایل استفاده کرد. این وضعیت ها را طراحی و برای هر کدام شان آموزش
های خاص می دادند. در کنار این یک سری آموزش های روانی - امنیتی هم می
دادند. فرض را می گذاشتند روی اینکه اگر شما خودتان را نکشید و دستگیر
بشوید چه وضعیتی در انتظار شما خواهد بود. اینها را طوری مطرح می کردند
که تبدیل به تابو می شد. یعنی طوری که طرف تحت هیچ شرایطی حتی ذهن اش
به سمت تسلیم شدن نرود. میز بعد از دستگیری را طوری می چیدند که فرد
حتی تهییج بشود به سمت اینکه اصلا به امکان فرار هم فکر نکند و خودکشی
را تنها گزینه ممکن تلقی کند.
می
گفتند در صورت تسلیم و دستگیر شدن باید شکنجه و فشار تحمل کنید که کشته
شدن صدبار بهتر خواهد بود. بعد در همین رابطه مثال هایی می زدند از
افرادی که رفته اند و تن به دستگیری داده و زیر بار فشارها تسلیم شده
اند و در نهایت تن به همکاری با خفت و خواری به رژیم داده اند. به این
ترتیب صحنه را جوری برای طرف مجسم می کردند که او می گفت بدون بروبرگرد
من باید خودم را بکشم. یک سری هم آموزش هایی درباره ماده کردن و چگونگی
خودکشی ها و زدن هم تیمی ها می دادند. در این مورد که وقتی خطر دستگیر
شدن را احساس کردید چطور همدیگر را بزنید. یا حتی در صورتی که هم تیمی
شما دستگیر شد چگونه او را در وضعیت دستگیر شدن و اسارت در نزد دشمن
بزنید و او را راحت کنید. دراین وضعیت دیگر فرقی نمی کرد که چه کسی
مسئول تیم و چه کسی تحت امر است، تنها جایی که رده تشکیلاتی مفهوم
نداشت و تمرد تشکیلاتی و زیر پاگذاشتن اصول تشکیلاتی مجاز بود، همین
وضعیت بود. در این وضعیت شما به محض احساس خطر وظیفه داشتید حتی مسئول
خودتان را بزنید. به اعضای واحد آموزش داده می شد در صورتی که فردی از
آنها زنده دستگیر شود هر فرد دیگر تیم با هر مسئولیتی وظیفه دارد تا
فرد دیگر را با تیز بزند. او نباید معطل بماند که از دو نفر که یکی شان
سر تیم است اول نفر همراه اش را و بعد خودش را بزند.
اینجا
دیگر سلسله مراتب تشکیلاتی تعیین کننده نیست که چه کسی فرمانده است و
دستور می دهد و چه کسی زیر دست و تحت امر میباشد. اینجا فقط موقعیت
برتر در پیش دستی برای کشتن هم تیم در درجه اول و بعد خودکشی ملاک است.
مرز سرخ این است که کسی زنده دست دشمن نیفتد. در اینجا هم روی این
مسئله که اگر عضو یک واحد نتوانست یا نخواست خودش را بکشد، هم تیمی ها
وظیفه دارند او را کمک کنند تا خودکشی کند و در صورت تمرد موظف هستند
او را بزنند. یعنی اصل بر این بود که تحت هیچ شرایطی کسی دستگیر نشود.
همه اقدامات و برنامه ها و آموزش ها روی این معطوف شده بود و اهمیتی هم
نداشت که چگونه فقط روی این تاکید بود که حتما این کار صورت بگیرد. به
این شکل موضوع اقدامات انتحاری به فاز راهگشایی پیوند می خورد و عملی
می شد.
-----------------------------------
قسمت سی و چهارم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
فاجعه انسانی و سپرهای انسانی، بها و قیمت حفظ قرارگاه
اشرف است.
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی اگر موافق باشید با محور سوال قبلی در مورد دلایل ماندن
مجاهدین در عراق، بحث را ادامه بدهیم. روی همان زمینه هایی که اشاره
کردید احتمال دارد مجاهدین را در پیش بردن خط سرنگونی در عراق کمک کند.
به نظر شما ایده چشم انداز سرنگونی از دل شرایط ماندن در عراق به هر
قیمت، این چشم انداز تا چه اندازه با احتساب هر مقدار زمان می تواند به
واقعیت نزدیک بشود. این فکر روی چه پایه هایی استوار است، روی چه
فرضیات و محاسباتی از آینده ماندن مجاهدین در عراق می تواند تضمین
کننده سرنگونی باشد.
خانم بتول سلطانی:
مهمترین چیزی که رجوی به آن دل خوش است، فاکتور زمان است. زمان برای
رجوی یک اصل است. یعنی بطور طبیعی برای هر کسی که در شرایط رجوی قرار
بگیرد، فاکتور استفاده از زمان تعیین کننده است. رجوی می داند به همان
اندازه که عوامل تسریع کننده می تواند زمان وقوع اتفاقات را به جلو
بیندازد و به این طریق معطل پیش آمدن طبیعی شرایط نباشد، به همان میزان
خرید زمان های اضافی هم می تواند در رفع بحران ها، به او کمک کند. رجوی
به تجربه و مشاهدات خودش می بیند اوضاع و معادلات سیاسی همیشه دستخوش
گذشت زمان و البته تحولات متاثر از آن و بخصوص اتفاقات پیش بینی ناشده
است. می داند دولت ها بطور ثابت دنبال منافع خود هستند. اما اهرم ها و
مکانیزم این منافع متغیر است. هیچ دلیلی برای پایبندی به مناسبات شان
جز تامین منافع سیاسی و اقتصادی نمی بینند. بارها به ما می گفت دولت
های جهان و بخصوص اروپایی ها و غربی ها و امریکایی ها هیچ معیار و
اصولی جز منافع شان نمی شناسند. اخلاقیات برای اینها معنا ندارد،
همچنان که می گفت حتی برای ما نیز در تنظیم رابطه با آنها نیز الزام و
رعایت کردن و نکردن آنها چندان اهمیت ندارد. چون اعتقاد داشت نوع رابطه
ما با آنها یک رابطه نابرابر است.
بنابراین در یک رابطه نابرابر اصل بر تامین منافع است. یکی بیشتر می
خواهد و یکی هم می خواهد به حقوق حداقلی اش برسد، پس نگاه هر دو طرف در
معامله به تامین منافع بیشتر و کمتر است. برای همین هم اعتقاد داشت اگر
ما بتوانیم در این معادلات طوری وارد بشویم که در ظاهر امر آنها را به
تامین منافع شان از حمایت ما متقاعد کنیم، در این صورت می توانیم روی
حمایت آنها حساب باز کنیم. با همین نگاه هم به طرف جلب حمایت سیاسی
امریکا رفتند. چون اعتقاد داشتند این درست است که ما سالیان سال شعار
ضدامریکایی داده و حتی در این راه چندین امریکایی را ترور کرده ایم،
اما برای امریکایی که منافع اش را بر هر چیز دیگر تشخیص می دهد، اینها
در واقع امر چندان اهمیتی ندارد. اهمیت اش در این است که نسبت به نوع
رابطه اش در آینده با ما تضمین داشته باشد. به اینکه مثلا از جانب ما
خطری متوجه او نیست و می تواند روی حمایت سیاسی و ایستادن پشت ما حساب
باز کند. منظورش این بود که عامل زمان خیلی معادلات و جبهه بندی ها و
جناح بندی های سیاسی را در سطح کلان و بین المللی عوض می کند. پس نتیجه
گیری می کرد به همان اندازه که مثلا امروز عراق جدید را در مقابل
خودمان می بینیم، این محصول شرایط امروز است، تضمینی برای ثبات و بقای
آن نیست. این رابطه فردا می تواند کیفا دچار تغییر بشود.
پس
این وسط اگر ما بتوانیم روی تضادها و زمینه های آن خوب کار بکنیم، می
توانیم امیدوار باشیم آن قاعده ها و مناسبات و معادلات را بر هم بزنیم.
حالا تنها فاکتوری که در این میان نقش بازی می کند این است که از بحران
های بالفعل و موجود خودمان را رها کنیم. یعنی برویم روی این مهم که
زمان بخریم. آن خط استراتژیکی مورد نظر رجوی و اینکه ما سرنگونی را از
دل این شرایط یعنی ماندن در خاک عراق بیرون خواهیم کشید، به این بسته
بود که چطور این زمان را بخرند یا به تعبیری دیگر به تعویق بیندازند.
وقتی سازمان از همان روزهای نخستین سقوط صدام می رود روی تضادهای داخلی
و اختلاف بین حامیان بعث و دولت جدید و شیعیان، سرمایه گذاری می کند و
از طرف دیگر روی پروژه حمایت2/5 میلیون عراقی! کار می کند، می داند این
اولین سنگ بنای خرید زمان و بعد تغییر شرایط به نفع خودش است. برای
همین هم اصرارهای سازمان روی ماندن در عراق بر پایه همین فرضیات و
احتمالات، تنها پاسخ مناسب به شرایط است. این قاعده را به همان نسبت می
توانید در مناسبات جهانی و کلان هم تعمیم بدهید. به عنوان مثال همین
فرانسوی ها مگر نمی دانند مجاهدین در عراق چقدر مشکل دارند؟ مگر اینها
در طی این سه دهه حضور مجاهدین در فرانسه کم متضرر شده اند؟ قطعا
فرانسوی ها به تمام مخاطرات مجاهدین آگاهی دارند، اما با این حال می
بینیم مریم رجوی را در فرانسه پذیرفته اند و تحمل می کنند. آن هم بعد
از اینکه رجوی را با آن همه هزینه از فرانسه خارج کردند. آن هم در
شرایطی که دولت و وزارت امورخارجه هنوز زیر بار بیرون کردن نام مجاهدین
از لیست تروریستی اتحادیه نرفته و فرانسوی ها حتی جدی ترین معترضین به
این رای هستند. با این حال می بینید مریم رجوی در قلب این کشور فعالیت
می کند. تحرک دارد و بعضا رسانه های آن از او و مجاهدین حمایت می کنند.
به نظر شما چرا فرانسوی ها هم مثل امریکا کم و بیش در رابطه با مجاهدین
دچار دوگانگی و تضاد موضع هستند؟
بنیاد خانواده سحر:
در اینکه منافع شان ایجاب می کند هیچ شک و تردیدی وجود ندارد.
خانم بتول سلطانی:
قطع به یقین دلیل اش همین است. از سال
1376
تا اکنون مریم رجوی دوبار به عراق رفته و به فرانسه برگشته است. آیا
دولت فرانسه نمی توانست به او بگوید شما را ، به عنوان یکی از رهبران
گروه تروریستی مجاهدین و به عنوان گروهی که در فرانسه، افراد را بر
علیه منافع و امنیت ما می شورانید، تشکیلات زیر زمینی دارید، در لیست
های تروریستی معتبر جهان هستید، نمی توانیم میزبانی کنیم. اصلا اگر
فرانسوی ها می خواستند این کار را بکنند و مریم رجوی را به فرانسه راه
ندهند، چه دولت ، نهاد و مرجعی می توانست فرانسوی ها را متهم به نقض
آزادی و نقض حقوق پناهندگی و حقوق بشر و از این حرف ها بکند. هیچکس،
چون همه دلایل و زمینه ها و عملکرد مجاهدین، اتفاقا نپذیرفتن او را
موجه تر و حتی قابل پیش بینی تر می دانستند، اما فرانسوی ها نه تنها او
را پذیرفتند که حتی از کمترین امکانات هم به انها مضایقه ندارند. حتی
برای حفاظت مریم گارد و اسلحه به او می دهند. پس همه اینها را می داند
اما در بند معادلات سیاسی است. به فکر این است که با کمترین هزینه این
امکان را بصورت بالقوه از دست ندهد. ببینید در طی این سالها فرانسوی ها
چقدر موضع عوض کرده اند. این از جهت موقعیت خارج از عراق مجاهدین. به
این کاری ندارم که مثلا فرانسوی ها از پذیرفتن مجاهدین در اشرف خودداری
می کنند. اینها را باید در فضای دیگری جستجو کرد. اما در حال حاضر آنچه
برای سازمان اهمیت دارد خارج شدن از لیست تروریستی وزارت امور خارجه
امریکا است. اگر سازمان به هر دلیلی بتواند از این لیست خارج بشود به
این معنی است که ارتش آزادی بخش مشروعیت پیدا می کند. دیگر یک ارتش
تروریستی محسوب نخواهد شد. مشروعیت یک ارتش آزادی بخش را به دست خواهد
آورد. در این شرایط خواهد توانست دوباره مسلح بشود. خوب سازمان دقیقا
با دنبال کردن چنین پروسه ای دنبال ماده کردن همان زمینه هایی است که
اشاره می کنید. یعنی با طی این پروسه و زمان خریدن آن چشم اندازی که
برای خودشان ترسیم کرده اند، دنبال می کنند.
بنیاد خانواده سحر:
اینها که پیش بینی و فرض می کنید همه شان مشروط به این است که سازمان
خاک داشته باشد. آن استراتژی جنگ رهایی بخش بدون داشتن خاک و مشخصا خاک
همجوار اصلا قابل تصور نیست. این امکان چطور فراهم می شود؟
خانم بتول سلطانی:.
اما باید ببینید دولت امریکا چقدر روی عراق نفوذ دارد. همین اندازه
کافی است که امریکایی ها به عراق بگویند داشتن سلاح توسط سازمان مانعی
ندارد. البته مشروط بر این که از لیست در آمده باشند.خوب تصور کنید در
چنین شرایط چقدر اوضاع سازمان فرق خواهد کرد. اینها همه اش روی
احتمالات سوار است. روی اما و اگرها. اما واقعیت جاری چیز دیگری را می
گوید. درست است. من هم تاکیدم روی این احتمالات است. وقتی شما در
انسداد و بسته شدن هستید چاره ای ندارید که همه توان و نیروی تان را
روی همین زمینه های بالقوه متمرکز کنید. روی همین اما و اگرها. اما
سازمان به ان منطقی که از قول رجوی استناد کردم وابسته است. با همان
نگاه و دید دنبال مسائل می رود. دنبال تغییر اوضاع و شرایط . هم برای
رسیدن به ان شرایط منتظر می ماند و هم فعالیت هایش را روی بالفعل کردن
و به ماده در آوردن ان شرایط تنظیم می کند. می خواهم بگویم یک مجموعه
ای از عوامل هستند که بصورت زنجیره ای به هم متصل هستند. سازمان اینها
را خوب می فهمد. حالا سازمان چکار می کند. روی همین زمینه ها می گوید
الان مهم برای من داشتن تشکیلات است. این تشکیلات موجودیت اش به بقای
اشرف بسته است. برای این بقا هم باید تا حداکثر توان هزینه کنم. هزینه
ای که به دنبال اش من به چیزی متهم نشوم. مثلا به تعرض و خشونت و این
گونه اقدامات. و از انجا که ماهیت اش با خشونت عجین شده می رود دنبال
این که با خودکشی و خودزنی خودش را پیش ببرد و نقطه مقابل اش را منزوی
و به عقب براند.
همه
اینها را روی میز می گذارد برای رسیدن به آن احتمالات، به امکان تغییر
رویه ها، به اینکه ممکن است موضع فردای عراق با امروزش کاملا متفاوت
بشود. به اینکه ممکن است در راستای آن تامین منافع کلان دولت ها، تضمین
وضعیت امروز منتفی و تنظیم رابطه ها تحت این اصل دستخوش تغییر و تحول
بشود. خوب اینها کجا با ان بحث سپر انسانی گره می خورد، رجوی می گفت
اگر تشکیلات به هم بخورد بازسازی آن کار سختی است. مثال می زد می گفت،
شما یک تنه درخت را نگاه کنید، فرض کنید شاخ و برگ آن هم بریزد. اما
اگر تنه و ریشه اش حفظ بشود، امکان بازپروری شاخ و برگ ها وجود دارد و
می شود دوباره درخت را به شکل اول اش درآورد. اما اگر ریشه و تنه از
بین بروند، امکان احیای آن شاخ و برگ ها هم به صفر می رسد. بنابراین از
نظر سازمان ریزش نیروها و حتی تا حدودی بدنه هم چندان مهم نیست. انچه
مهم است ریشه و تنه یعنی همان بحث موجودیت تشکیلات است که رجوی نمی
خواهد از هم بپاشد. در بحث سپر انسانی رجوی می گفت اگر قرار باشد این
ریشه و تنه تبر بخورد بهتر است آن شاخ و برگ ها به عنوان سپر انسانی
خودشان را از بین ببرند. آن خاک و موضوعیتی که شما برای ارتش آزادی بخش
و استراتژی آن قائل هستید، در گام اول با همین سماجت ها بصورت بالقوه
خودش را در دل این خاک حفظ می کند و بعد روی همان احتمالاتی که اشاره
کردم رفته رفته خودش را به شرایط تحمیل می کند. اما یک احتمال را هم
باید همیشه مد نظر داشت، اینکه سازمان می گوید ما در صورت ماندن در
عراق از دل شرایط بحث سرنگونی را دنبال و راه ان را پیدا می کنیم، این
یک لاف و گزافه گویی و مانور صرف نیست. بخشی از ان روی همین زمینه ها و
بخشی هم روی عوامل و زمینه های پیش بینی شده اما اعلام نشده سوار است.
حالا اینکه اینها تا چه اندازه در عمل امکان محقق شدن داشته باشند یا
نه یک بحث ثانوی است.
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی احساس می شود در این توضیحات به صراحت و شفاف صحبت نمی
کنید. این را در کلام شما نمی بینم، اما مطرح می کنم و می خواهم شما هم
نظرتان را شفاف بیان کنید. شما می خواهید بگویید سازمان با خریدن زمان
در عراق، به این سمت می رود که ممکن است بتواند روزی از اهرم دولت فعلی
عراق برای پیش بردن استراتژی مسلحانه و جنگ ارتش آزادی بخش استفاده
کند.
خانم بتول سلطانی:
بله اینها روی این نکته اشاره می کردند ما می رویم تا نقطه جایگزین
سلاح و خشونت برای دولت عراق و امریکایی ها قطعی بشود. تا بیایند کلیه
تسلیحات را در اختیار ما بگذارند. و حتی می امدند می گفتند اگر امریکا
به طرف ایران می امد کل منطقه به سمت صلح می رفت. دولت ایران عامل جنگ
فلسطین است یعنی یک وارونه گویی و شیطان سازی و متقابلا طرف مقابل می
گوید حق است که سلاح داشته باشید بلکه پشتوانه سازمان می شوند.
-----------------------------------
قسمت سی و سوم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
قرارگاه اشرف ظرف استراتژیکی و ایدئولوژیکی سازمان یا دستاویز سیاسی
سازمان در غرب
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی در توضیحات تان در خصوص چرایی حفظ قرارگاه اشرف به نکات
قابل تعمقی اشاره کردید. آنچه من از صحبت های شما برداشت کردم، این است
که سازمان برای قرارگاه اشرف یک برد سیاسی قائل است و یک برد
استراتژیکی. آنچه شما مورد بحث قرار دادید بیشتر برد استراتژیکی قضیه
بود. ضمن اینکه اشاراتی به اهمیت حفظ اشرف در غرب کردید، من این جنبه
را در تقسیم بندی اهمیت سیاسی اشرف جای می دهم. حالا در تکمیل این بحث
می خواهم بپرسم مطالب قابل اشاره دیگری به نظرتان می رسد.
خانم بتول سلطانی:
این تقسیم بندی شما خیلی بجا و ضروری بود. کاملا درست است. اهمیت حفظ
اشرف را می توان از دو جهت ارزیابی کرد. یکی از حیث ادامه همان
استراتژی که امکان اش با ظرف اشرف امکان پذیر و حفظ می شود و همچنین به
تلاش هایی که سازمان برای حفظ این ظرف می کند، بسته است. و یکی هم
اهمیت ابزاری و به قول شما سیاسی اشرف است که سازمان منافع این ضرورت
را بیشتر در غرب دنبال می کند. در توضیحات قبلی گفتم حفظ اشرف چه
انگیزه هایی در میان هواداران در غرب ایجاد می کند. اصلا به تمام
تحرکات آنها موضوعیت می دهد. دستاویز برپایی هر اکسیون و تجمعی است. در
طی این سالها چنانچه دیدید هر روزی به یک بهانه هواداران را حول دفاع
از اشرف در یک گوشه ای جمع می کنند. هر چند این تجمعات از لحاظ کمی و
کیفی چندان چشمگیر نیستند و بعضا حتی تعداد شرکت کنندگان در آنها به
انگشتان یک دست هم نمی رسد، اما برای سازمان آنچه مهم است اینکه به هر
حال اینها را بازتاب رسانه ای بدهد، گزارش اینها را ببرد در مجامع و
محافل، آمار سازی و روی آنها جریان سازی کند. یعنی با این ترفند یک نوع
اعلام حیات و موجودیت بکند. برای اینکه امکان و درصد استفاده و بازی
گرفتن خود در بازی های سیاسی را ولو در حداقل خودش حفظ کند. برای اینکه
بتواند با همین قرارگاه اشرف و سه هزار نفر ساکنین آن و با کارت اینها
سر بازی های فرضی در آینده بنشیند. مسلم است کسی که می خواهد خودش را
وارد معادلات بزرگ بکند، به هر حال باید هم وزن آن بازی و قواعدش
اعتبار و سرمایه و کارت برای بازی کردن داشته باشد.
سازمان یک سری قابلیت های پنهان برای انجام یک سری کارها دارد، که
اینها در لایه های زیرین مناسبات همیشه محفوظ و مد نظر هستند. منظورم
آن جنبه هایی است که چند سال پیش سیاستمداران بازنشسته امریکایی گفتند
ما از انجام اش شرم داریم، ولی مجاهدین به آن اقدام می کنند. اما یک
سری قابلیت ها و ابزارهای دم دست و رو هم برای این بازی ها نیاز هست.
چیزهایی که توی چشم باشند. بشود با آنها روی افکار خودشان تاثیر منفی
یا مثبت بگذارند. قرارگاه اشرف در این نوع بازی ها در واقع حکم همان
قابلیت ها روی میز بازی را دارد. حکم همان سرمایه هایی که سازمان جدای
از آن جنبه های نهفته و پنهانی به شرط اینکه غربی ها بخواهند، مشروعیت
می دهد. می تواند با بودن این امکان روی آن اهرم ها و زمینه ها حساب
باز کند. وقتی سازمان مدعی آلترناتیوی جمهوری اسلامی است، با دست خالی
که نمی تواند برود روی این ادعا. این آلترناتیو یا باید مشروعیت حداقلی
در داخل داشته باشد و یا اینکه امکانات و ابزارهایی معادل و هم عرض آن
داشته باشد. خوب در اینجا سازمان فاقد آن پشتوانه مورد نظر است. پس
باید برود روی فاکتورها و امکانات دیگر. روی فاکتورهایی که حداقل غربی
ها را ولو بصورت حداقلی مجاب کند که اینها می توانند برای او مفید به
فایده باشند. خوب در چنین وضعیتی حفظ اشرف برای سازمان اهمیت سیاسی
پیدا می کند.
اگر
در حال حاضر به حجم مطالبی که درباره اشرف منتشر می شود، دقت کنیم،
خواهید دید اگر موضوع اشرف نباشد، عملا دست مجاهدین برای جریان سازی
های خارج کشور بسته است. این اشرف در واقع شده نمک هر آشی که سازمان می
خواهد بپزد و یک گام بالاتر می توانیم ادعا کنیم موضوع هر آشی همین
اشرف است. خوب این تکرارها به هر صورت از نظر روانی تاثیر می گذارند.
حالا وقتی در این وضعیت سازمان روی یک موضوع انسانی هم انگشت می گذارد
و بحث فاجعه انسانی را مطرح می کند این حساسیت ها را بیشتر می کند. چون
روی یک موضع عاطفی و انسانی انگشت گذاشته است. خوب این جریان سازی ها
به همان اندازه که برای سازمان در غرب منفعت دارد، بطور متقابل روی
ساکنین اشرف هم تاثیر می گذارد، به آنها انگیزه می دهد. اطلاع رسانی که
به شکل کاملا اغراق شده از اشرف برای ساکنین آن ارائه می دهند، طوری
است که انگار همه دنیا برای دفاع از اشرف بسیج شده است. برای ساکنین
اشرف این توهم را دامن می زند که با این حمایت گسترده باید اتفاقاتی در
شرف وقوع باشد. می توانیم با همین حمایت ها به ایران برویم و قدرت را
به دست بگیریم. وقتی رجوی می گوید اگر اشرف بایستد جهانی می ایستد در
امتداد همین خط و خطوط است. شما اگر تصورتان این باشد که جهانی پشت سر
شما ایستاده است، چقدر دچار توهمات می شوید. البته اگر در واقع امر این
اتفاق افتاده باشد، شما دچار توهم نیستید. اما آن باور اولیه که جهان
پشت سر شما است، آن توهم اولیه است که این تصور واقع بینانه را رقم می
زند. در اینجا بطور متقابل این جنبه سیاسی هم به سازمان در غرب کمک می
کند و هم در عین حال تاثیرش رابر روی ساکنین اشرف می گذارد.
رجوی
این خط را تا جایی پیش می برد که ساکنین اشرف را متقاعد و مجاب به
مقاومت از نوع انتحاری کند. این می شود آن کارکرد سیاسی قرارگاه اشرف
در غرب و از اینجا به بعد تاثیرات خودش را روی بقای آن ظرف استراتژیک
می گذارد. آن تصویری هم که سازمان می خواهد از قرارگاه اشرف به عنوان
یک شهر در چشم غربی ها مجسم کند، در همین راستا است. برای این است که
القا کند اینجا نه قرارگاه نظامی و محل تجمع یک گروه مسلح و تروریستی
که یک شهر آرمانی است. تلویزیون مجاهدین را که ببینید بخش زیادی از
برنامه های خودش را اختصاص به این موضوع داده است. آدم های شیک و اتو
کشیده، فضاهای کاملا استرلیزه شده و سبز و با صفا، امکانات مختلف رفاهی
و تفریحی، فضایی ظاهرا شاد و زنده و خیلی نشانه های دیگر از این مکان.
اینها برای این است که می دانند نشان دادن اینها چه دستاوردهای سیاسی
برای شان دارد. کارکرد این بازتاب ها در غرب در جهت تثبیت سیاسی
قرارگاه اشرف است، اما در بازگشت به تثبیت اشرف به عنوان ظرف
استراتژیکی و قبل تر ظرف ایدئولوژیکی مجاهدین منجر می شود. همه این
توضیحاتی که می دهم از باب این است که بتوانیم بفهمیم چرا سازمان حاضر
است همه اعضای خودش را پای حفظ قرارگاه اشرف قربانی کند.
-----------------------------------
قسمت سی و دوم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
چرا سازمان می خواهد در قرارگاه اشرف و عراق بماند
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی در توضیحات قبلی شما در خصوص اهمیت استراتژیکی قرارگاه
اشرف برای سازمان توضیح دادید. منظور من فقط روی جنبه تاکیدی است که
شما به نیاز سازمان به داشتن یک نقطه از خاک عراق داشتید. روی قابلیت
هایی که این قطعه از خاک برای ماده کردن استراتژیک جنگ رهایی بخش دارد.
روی این زمینه ها که سازمان بر اساس احتمالات خواهد توانست از این نقطه
به خاک ایران سرازیر بشود. شما بهتر می دانید این ایده همه اش روی
حمایتی که صدام بطور همه جانبه از سازمان می کرد، معنی پیدا می کرد. به
یک معنی همه آن استراتژی قائم به حضور صدام بود. اصلا منشاء تغییر
استراتژی سازمان روی همین زمینه و فاکتور حمایتی صدام طراحی شده بود،
روی موضوع جنگ، تنش های سیاسی و منطقه ای عراق با ایران. روی وحدت
استراتژیکی که صدام با مجاهدین داشت. روی آن موضوعی که بعدها تبدیل به
همخونی صدام و رجوی شد. و در نهایت روی اهمیت اینکه آن روزهای آخر بود
و نبود صدام و مجاهدین بقول رجوی به هم گره خورده بود. اما الان وضعیت
فرق کرده است. عراقی ها به دلایل متعدد اصلا تاب تحمل سازمان را با
حداقل خواست یعنی پذیرفتن پناهندگی هم ندارند، در این وضعیت بطور طبیعی
آن استراتژی موضوعیت خودش را از دست می دهد. خوب در این وضعیت سازمان
نمی تواند به خاک عراق مثل سابق نگاه کند. می خواستم ببینم به اهمیت
قرارگاه اشرف برای مجاهدین از این زاویه چگونه نگاه می کنید. یعنی
سازمان بر چه پایه هایی هنوز اصرار دارد در جایی بماند که تقریبا هیچ
شانسی برای استفاده استراتژیک از آن ندارد.
خانم بتول سلطانی:
خوب از زاویه ای که شما به موضوع نگاه می کنید، این نتیجه گیری درست
است. اگر از این زاویه به موضوع نگاه کنیم، معنی اش این است که مجاهدین
اگر امروز از خاک عراق خارج بشوند بهتر از فردا است. بخاطر اینکه یک
روز زودتر با وضعیت موجود و آینده تعیین تکلیف می کنند. همانطور که
اشاره کردید واقع امر این است که با رفتن صدام اساسا آن ظرف استراتژیکی
قرارگاه اشرف هم تا حدود زیادی و حداقل در کوتاه مدت موضوعیت و نقش
خودش را از دست داد. اما سازمان بلافاصله رفت روی این مدار که با فرض
منتفی شدن این امکان، حالا از این به بعد چگونه می تواند هم در عراق
بماند و هم به این ظرف به صورت یک امکان بالقوه نگاه کند. این درست است
که اگر امروز سازمان از عراق خارج بشود، به لحاظ آن چشم اندازهایی که
برای خودش در عراق در نظر گرفته و حالا از دست رفته، می تواند یک قدم
به جلو بردارد، اما مسئله این است که چنین امکانی برایش مهیا نیست.
کشورهای همجوار ایران جدای از اینکه رابطه شان با ایران خوب باشد یا
نباشد، با خود مجاهدین مشکل دارند. می دانند پذیرفتن مجاهدین چه
مشکلاتی برای آنها تولید می کند. پس با چنین شرایطی برای سازمان ماندن
در عراق به مراتب بهتر از پذیرفتن ریسک خارج شدن ازعراق است. ولو اینکه
حتی یک کشور دیگری که با ایران مرز ندارد، حاضر به پذیرش آنها باشد.
بنیاد خانواده سحر:
ببخشید، همینجا این سوال پیش می آید که پس در چنین وضعیتی سازمان با چه
چشم اندازی اصرار به ماندن در عراق دارد.
خانم بتول سلطانی:
خوب قبلا گفتم بقای اینها در حال حاضر به بقای قرارگاه اشرف گره خورده
است. آن آینده ای که شما اشاره می کنید تضمین اش به همین قرارگاه اشرف
گره خورده است. خوب پس با چنین وضعیتی سازمان ناگزیر است وضعیت آینده
اش را با همین امکان طراحی و روی تابلو ببرد. باید بقای خودش را در
همین چارچوب جستجو کند. یک نکته را بگویم که بحث امروز سازمان در داخل
مناسبات اصلا بحث بقای استراتژیکی نیست. بحث این است که به هر قیمت و
با هر میزان هزینه بمانیم و این ماندن هم جز از طریق ماندن اشرف امکان
ندارد. خوب حالا در چنین وضعیتی سازمان باید با آن امکان و سرمایه ای
که دارد به بازی ادامه بدهد. باید اول سنگ و پله زیر پای خودش را سفت
کند. آدمی که وسط هوا و زمین گیر کرده و هر لحظه ممکن است آن نخ و
ریسمان باریک اتصال اش پاره بشود، در آن لحظه به فکر اصول و آینده و
مرزبندی و چشم انداز نیست. هر چند نجات و فرار از این موقعیت بطور
طبیعی تضمینی برای آن چشم اندازها و آینده اش است، اما اگر این ریسمان
پاره بشود، از آن آینده و چشم انداز چیزی نمی ماند.
در
این وضعیت حتی به دشمن خودش هم متوسل می شود. دست اش را به سوی هر کسی
دراز می کند. برای اینکه اگر از مغز به زمین بخورد، همه چیز تمام می
شود. وضعیت سازمان در حال حاضر همینطور است. روی حداقل ها برای حفظ
خودش سرمایه گذاری می کند. روی حداقل اما با حداکثر هزینه تا به مقصودش
برسد. حداقل به اینکه در عراق بماند در ازای حداکثر هزینه از جمله دست
زدن به خودکشی های جمعی و محقق کردن فاجعه انسانی. خوب همه اینها برای
این است که سازمان هنوز فرض سرنگونی را از روی همین قطعه خاک دنبال می
کند. اما نه در کوتاه مدت. منظور من این است اگر اینها بتوانند حضور
خودشان را در عراق و بصورت قانونی به ثبت برسانند، اصلا کاری به تحرک
نظامی هم ندارند، فقط می خواهند تشکیلات خودشان را حفظ کنند. اگر
تشکیلات حفظ بشود می گویند ما خودمان تحت هر شرایط شیوه های نفوذ و
سرنگونی را از دل شرایط ثبات و تضمین ماندن در عراق پیدا می کنیم.
اینکه حالا این امر چگونه حاصل خواهد شد هم به شرایط بستگی دارد و هم
اینکه اصلا در حال حاضر چگونگی آن برای سازمان اهمیتی ندارد. یک مسیر
دراز مدت است که خیلی از پارامترهای پیش بینی ناشده در آن دخیل هستند.
و اتفاقا یکی از عوامل امیدواری سازمان به این است که همیشه روی
فاکتورهای پیش بینی نشده خیلی حساب باز می کند.
بر
خلاف آنچه در ظاهر همیشه اعلام می کند این پارامترها مانع محقق شدن
سرنگونی بوده، اما از درون همیشه یک پای بقای اش همین فاکتورها بوده
است. بخاطر اینکه شکست های استراتژی را می اندازند روی دوش همین
پارامترها. اما در این مورد بخصوص سازمان می داند به هر حال ناچار است
همه چیز را بیندازد روی این عوامل غیرقابل پیش بینی. برای همین سازمان
در موقعیت کنونی اش فقط روی گرفتن مشروعیت ماندن در عراق انرژی می
گذارد. آن چشم اندازی که مد نظر شما است، شاید اصلا در حال حاضر
نتوانیم تصویر و گمانه زنی بکنیم، اما سازمان معتقد است این چشم انداز
را می تواند به هر ترتیب از دل شرایط ترسیم بکند. مثلا فکر کنید وقتی
تاکتیک جنگ چریکی در ایران شکست می خورد، و وقتی سازمان چاره ای جز
بیرون کشیدن نیروهای خودش از داخل ایران و بردن به خارج ندارد، در قدم
اول آنها را به کردستان عراق فرا می خواند. بعد وقتی آن اختلافات با
حزب دمکرات پیش می آید، می رود روی بردن و فراخوانی تشکیلات به اروپا و
به همین ترتیب بن بست های بعدی سازمان از دل شرایط باز می شود. مثلا
وارد شدن عراق به موضوع و رفتن سازمان به عراق. اینها را وقتی دنبال هم
ردیف کنیم، می بینیم همه شان بر اساس پارامترها و اتفاقات غیر قابل پیش
بینی صورت گرفته است. بر اساس همان چیزی که سازمان روی آن تاکید کرد
یعنی راه باز کردن از دل شرایط. طوری که می بینید در هر مقطعی برون رفت
سازمان از بحران های استرتژیکی و سیاسی با همین وضعیت های ناپایدار و
روزنه های کوچک امکان پذیر شده است. برای همین هم در حال حاضر سازمان
بواسطه آن تجربه هایی که دارد و پشت سر گذاشته، دنبال همین فاکتورها
است. معتقد است وقتی بحران های بالفعل را پشت سر بگذارند، می توانند
روی زمینه های بالقوه متمرکز بشوند و به قول خودشان از دل هر شرایطی
بحث سرنگونی را دنبال کنند.
باز
هم تاکید می کنم سازمان می خواهد اول روی آن پله و نقطه قابل اتکا
مستقر بشود. می خواهد آن نخ متصل به خود و حیات خودش پاره نشود. بعد از
دل این وضعیت چشم انداز را به قول شما ترسیم کند. حالا آن فاجعه انسانی
که قرار است در قبال این امکان پرداخت بشود، در واقع ابزار و هزینه
برون رفت سازمان از آن موقعیت پادرهوایی و قرار گرفتن اش روی زمین سفت
است. اگر واقع بینانه نگاه کنیم، این هزینه کردن یعنی وقوع فاجعه
انسانی بابت فرار از آن موقعیتی است که اگر ادامه داشته باشد، منجر به
از هم پاشیدن تمام سازمان می شود. در چنین معادله ای که سازمان پیش روی
خودش قرار داده، می داند برای ایستادن روی زمین سفت باید هزینه کند. از
عالم غیب دستی بیرون نخواهد آمد و این آدم آویزان را روی زمین و پله
سفت بگذارد. باید روی زمینه های عینی و مادی حساب کرد. باید روی
امکانات و سرمایه های بالفعل و بالقوه حساب کرد. سپر انسانی و جان
اعضای اشرف در واقع همین سرمایه های اولیه و البته دراماتیک سازمان
هستند.
-----------------------------------
قسمت
سی و یکم
مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در سازمان مجاهدین
خلق
اهمیت قرارگاه اشرف به بهای فاجعه انسانی و خودکشی های جمعی
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی نظر به اینکه بحث قرارگاه اشرف بطرز اجتناب ناپذیری به
مقوله خودکشی های جمعی و فاجعه انسانی گره خورده و روی وقوع آن زیاد
تاکید می شود، و حالا که بحث عملیات انتحاری روی قرارگاه اشرف متمرکز
شده است، می خواهم ببینیم قرارگاه اشرف سوای آن اهمیت حیاتی که برای
حفظ تشکیلات سازمان دارد، تا چه اندازه به فاکتورهای دیگر بستگی دارد.
اینکه سازمان اینقدر اصرار دارد در اشرف باقی بماند، یک اهمیت اش می
تواند همان هراس از تلاشی و ترک برداشتن تشکیلات باشد، اما من فکر می
کنم این اهمیت فرع بر یک اصل استراتژیک باشد. می خواستم نظر شما در این
خصوص جویا شوم. اگر این جنبه های متقابل و تنگاتنگ خوب باز بشوند فکر
می کنم میزان احتمال وقوع فاجعه انسانی را می شود، واقع بینانه تر
ارزیابی کرد.
خانم بتول سلطانی:
در این باره از زوایای مختلف می شود به موضوع نگاه کرد. اما من تصور می
کنم در حال حاضر ناف سازمان از جهات سیاسی، استراتژیک، اجتماعی،
تبلیغاتی و حتی مالی به قرارگاه اشرف بسته است. رابطه هر یک از این
اجزاء را با قرارگاه اشرف می شود تک تک مورد بررسی قرار داد. چنانچه
تحلیل هایی که در مناسبات ارائه می شد تمامی این جنبه ها را در خود جای
داده بود. اولا در بحث هایی که در درون مناسبات می شد قرارگاه اشرف به
عنوان ظرف استراتژیک مطرح می شد. به عنوان مکانی که اساسا مقاومت و
ایستادگی در انجا معنی می یابد. به این خاطر که حیات سازمان به اینجا
بستگی دارد. این تحلیل به این ختم می شد که ما را در جوار ایران نگه می
دارد. یعنی همه این تحلیل ها و عواملی که اشاره کردم موضوعیت شان به
همجواری با ایران ختم می شد و معنی پیدا می کرد. حالا جنبه های دیگر که
اشاره کردم همه قائم به این بحث محوری و استراتژیک بودند.
بنیاد خانواده سحر:
به بیانی یعنی امکان ادامه همان استراتژی جنگ آزادی بخش که بشود به
سرنگونی رسید.
خانم بتول سلطانی:
بله. همه این بحث ها خروجی اش برای این بود که اگر ما از اینجا تکان
بخوریم همه دستگاه سرنگونی متکی به ارتش آزادیبخش به هم می ریزد. و این
معنی اش این خواهد بود که ما دوباره می رویم نقطه و پایه ای قرار می
گیریم که خوب از این جا به بعد باید چکار کنیم. خوب این وضعیت برای
سازمان خیلی هزینه بردار است. هزینه های آن می تواند به متلاشی شدن
تشکیلات و بحران استراتژی ختم شود. هر چند حالا هم سازمان با این بحران
روبرو است. اما این بحران درون این استراتژی است، سازمان بطور نیم بند
می تواند خودش را به عوامل و اتفاقات غیر قابل پیش بینی گره بزند و
مدام برای خودش فرضیات ببافد و خودش را قانع کند به این که انشاء الله
که گربه است. پس بطور محوری کماکان قرارگاه اشرف نقطه کانونی وجود
سازمان از یک طرف و نقطه اتکای استراتژی جنگ رهایی بخش از طرف دیگر
است. وقتی قرارگاه باشد می توان روی احتمالاتی که ارتش آزادی بخش می
تواند انجام بدهد حساب باز کرد و الا در غیر این صورت این ارتش موضوعیت
خودش را از دست می دهد. برای همین می گفتند وقتی ارتش آزادی بخش
موجودیت داشته باشد، مشروعیت هم خواهد داشت.
پس ما
به چنین پایگاهی در جوار خاک ایران نیاز داریم. سوای این معتقد بودند
این حضور به افرادی که در خارج کشور هستند خیلی انگیزه می دهد. می
گفتند شما اطمینان داشته باشید اگر در این مدت اشرف نبود یک هوادار هم
در خارج کشور به سازمان کمک مالی نمی کرد. یا از جهات دیگر حتی هر کاری
در خارج می کنند روی این است که اینها موثرند و در حال فعالیت هستند و
در آینده هم بواسطه این شرایط امکان تحرک و تحول در ایران خواهند داشت.
اهمیت قرارگاه در هر دوره ای به تناسب شرایط برای سازمان اهمیت داشت.
مثلا حتی تصور کنید وقتی سازمان بعد از عملیات فروغ جاویدان به لحاظ
تحرکات منطقه ای و نظامی قفل می شود، چگونه می تواند صیاد شیرازی را
ترور کند. چگونه می تواند لاجوردی را ترور کند. چگونه می تواند عملیات
خمپاره زنی را هدایت و سازماندهی کند. وقتی این اقدامات ولو با حداقل
تاثیرگذاری صورت می گیرد، در خارج کشور روی این موضوع تبلیغ و متمرکز
می شوند که پس بالاخره وجود قرارگاه اشرف و بودن در خاک عراق با نبودن
اش خیلی متفاوت است. خوب سازمان با همین زمینه ها کمک های مالی
ایرانیان خارج کشور را جمع آوری می کند، روی جذب نیرو از میان آنها
حساب باز می کند، روی اینکه اگر می خواهید ما باشیم حداقل باید از ما
حمایت سیاسی و تبلیغاتی بکنید. به این صورت همه نگاه ها را از خارج
کشور به سمت خودش در قرارگاه اشرف معطوف می کند.
ضمن
اینکه روی تحولات منطقه هم حساب ویژه ای باز کرده است. روی فرضیاتی از
این جمله که اگر منطقه شلوغ بشود، یا اگر امریکا بخواهد برای ایران
دردسر نظامی ایجاد کند، خوب بطور مستقیم می تواند خودش را به ایران
برساند و از شرایط استفاده کند. در چنین معادلاتی است که وقتی سازمان
روی قرارگاه اشرف ادعای مالکیت می کند، می توانیم ابعاد و دامنه این
ادعا و اهمیت اش را بفهمیم. شما فرض کنید سازمان از قرارگاه اشرف و کلا
از خاک عراق خارج بشود. به محض اینکه با چنین تصوری روبرو بشوید، دهها
و صدها احتمال نزدیک به واقع در ذهن شما نقش می بندد. می شود روی این
احتمالات ساعت ها بحث کرد. اما خروجی و نتیجه گیری همه آنها با حداکثر
خوش بینی حتی یک درصد نمی تواند به نفع سازمان باشد. روی این موضوع می
شود خیلی بحث کرد. اما بد نیست در اینجا از یک زاویه دیگر هم روی این
موضوع صحبت کنم. روی اینکه اشرف علیرغم تمام اهمیتی که به لحاظ
استراتژیک برای سازمان دارد، یک اهمیت دیگر هم دارد. و آن بافت اشرف
است. شاید کسانی که اشرف را از نزدیک ندیده باشند نتوانند تصور کنند که
منظور من چیست. طبیعی هم هست. اما من که سالها در آنجا بوده ام و از
نزدیک امکانات و وضعیت آن را از جهات مختلف دیده ام، می دانم جدای از
همه آن بحث هایی که درباره اهمیت بیرونی و استراتژیکی اشرف کردیم، خود
اشرف، به معنی یک تکه خاکی که احیا شده و به این وضعیت درآمده چقدر
برای سازمان اهمیت دارد. از جهت امکاناتی که در آنجا مهیا شده، از نظر
بافتی که اجرا شده، از حیث پناهگاه ها، امکانات ارتباطی،تاسیسات،
معماری، سازه ها، استحکامات، امنیتی، درمانی، ساخت و ساز، طراحی های
امنیتی برای مناسبات داخلی خودشان، می خواهم بگویم بحث جابجایی از جهتی
درست مثل این می ماند که بخواهیم یک شهر را از ساکنین اش تخلیه کنیم،
اما همه امکانات اش را نگه داریم.
منتهی
پادگانی با مختصاتی که یک سازمان مثل مجاهدین برای خودش طراحی کرده
است. یعنی دارای ساختاری کاملا متناسب با آن اهدافی که برای کوتاه مدت
و دراز مدت در نظر گرفته است. با هر میزان احتمالات برای اتفاقات داخلی
و بیرونی، از این جهت هم اگر نگاه کنید، می بینید اشرف چقدر برای
سازمان اهمیت دارد. اگر قرار باشد همین تشکیلات با همین بافت و حتی
بدون کمترین تنش و احتمال خطر فروپاشی بخواهد فقط جای اش را عوض کند،
چقدر هزینه به سازمان تحمیل می کند. مثلا سازمان را با همین وضعیت به
یک نقطه دیگر از خاک عراق ببرند. اصلا هم کاری به اخراج کردن آنها
نداشته باشند، اصلا آن اهمیت استرتژیک را هم نادیده بگیریم. همه
پارامترهایی را هم که برای اشرف ردیف کردیم، فراموش کنیم. همین جابجایی
ساده از اشرف به یک نقطه دیگر را تصور کنید. باز می بینید که اهمیت
قرارگاه برای سازمان آن میزان هست که مثلا تن به آن فاجعه انسانی بدهد.
نمی خواهم بگویم این اتفاق بکلی سازمان را قفل می کند، اما به هر حال
آنقدر موثر هست که برای مدت مدیدی تمام حواس و انرژی و مالی سازمان را
مختل و متوجه خودش بکند. چون همانطور که گفتم اهمیت جان افراد برای
سازمان به نسبت این جابجایی پرهزینه هم ارزش چندانی ندارد، پس تن می
دهد که به هر ترتیب ممکن از اینجا تکان نخورد. تاکید کنم حتی اگر آن
اهمیت استراتژیک و جنبه های مورد نظر هم برای سازمان وجود نداشت،
اعتقاد دارم باز مجاهدین حاضر بودند به قیمت گزافی مثل براه انداختن
فاجعه انسانی اشرف را حفظ کنند. می بینید از هر جهت که نگاه کنید علت
پافشاری سازمان برای ماندن در قرارگاه اشرف چقدر ریشه ای و حائز اهمیت
است. باز هم تاکید کنم بحث پیرامون این موضوع به همین موارد ختم نمی
شود. هر یک از این فاکتورهایی که اشاره کردم خودشان برای تبیین و تحلیل
های جامع تر و مفصل تر یک سر فصل هستند.
-----------------------------------
قسمت سی ام مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
اطلاع رسانی لایه ای درباره اقدامات انتحاری جمعی در مناسبات سازمان
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی در جلسه پیش روی نکات جالبی در مورد مقوله شهید پروری و
دیدگاه های رجوی درباره مقوله عبور از مرگ انگشت گذاشتید. می خواستم در
ادامه این بحث بفرمائید آیا در مناسبات روی جزئیات این مفاهیم هم بحث
می شد. مثلا بروند روی این موضوع که بخواهند خارج از مناسبات به فاکت
ها یا مواردی اشاره کنند و به این صورت مباحث را به اصطلاح عینی کنند.
خانم بتول سلطانی:
راجع به این مباحثی که برای شما مطرح کردم و بخصوص فاکت هایی که نقل
کردم، اصلا و ابدا در لایه های پائین صحبت نمی شد. سازمان به همانگونه
که در تنظیم رابطه اش با بیرون از خود قواعد و قراردادهایی دارد که
کیفا با مناسبات درونی اش متفاوت است، در درون خودش با توجه به طبقه
بندی تشکیلاتی و بخصوص در کانون قرار گرفتن شورای رهبری اطلاعات و
موضوعات اش را بصورت طبقه بندی شده اطلاع رسانی می کند. مثلا در مورد
واکنش هایی که در مورد اعدام حجت زمانی عرض کردم اینها اصلا در لایه
شورای رهبری محدود می شد. در سطح مناسبات چهره سازمان همانی بود که در
بیرون از مناسبات تنظیم می کرد. یعنی همان سوگواری و اندوه های ساختگی
نمایان بود. می خواهم بگویم این مسائلی که مطرح می کنم الزاما به این
معنا نیست که مثلا یک نفر در لایه بعد از شورای رهبری هم از آنها مطلع
باشد. اینها به همان لایه ما محدود می شود. مسعود و مریم همیشه می
گفتند این اطلاعات منحصر و محدود به ما می شود و برای ما تنها شورای
رهبری اهمیت دارد. بخاطر اینکه تمام اهرم ها در دست شماها است. یعنی
اگر قرار باشد روزی ما دست به خودکشی های جمعی بزنیم، اهرم این اقدامات
شورای رهبری است و لزومی ندارد از حالا این مسائل را در مناسبات مطرح
کنیم.
بقول
مسعود می گفت لزومی ندارد از قبل آب در لانه مورچه بریزیم و برای
خودمان دردسر تولید کنیم. می گفت براه انداختن این مباحث الکی در
مناسبات تنش ایجاد می کند و مناسبات را به هم می ریزد و برای خودمان
تضاد درست می کنیم. مسعود می گفت این دستگاه به هر حال و در صورت لزوم
مثل وقایع خودسوزی ها به همان وضعیت لک و لک و چرخ چاه هم که شده می
تواند وارد عمل بشود. عین همان دستگاهی که آنجا داشتیم، با همان شیوه
وارد عمل می شویم و به هر حال این موضوع را در تمام لایه ها جا می
اندازیم که بحث سپرهای انسانی و خودکشی جمعی چگونه و با چه ترتیبی باید
ماده بشود. شما اطمینان داشته باشید اگر این بحث ها بصورت کامل برای
سایر لایه ها اطلاع رسانی و باز بشود، به جرات می توانم ادعا کنم نیمی
از مناسبات حداقل در همان اولین مراحل از سازمان جدا می شوند و از هم
می پاشند. چون آن چیزی که در سطح مناسبات عنوان و روی آنها بحث می شود
با آن ماهیت قضیه کاملا متفاوت است. حداقل این است که میزی که برای
لایه های پائین چیده می شود و توجیهاتی که سر این موضوعات می شود،
بیشتر جنبه آرمانی و احساسی دارد. تیز نمی روند روی این مسئله که مثلا
می خواهیم به هر قیمتی شده و لو اینکه مثلا خودمان را جمعی به آتش
بکشیم از اشرف دفاع خواهیم کرد. نرم نرمک بعضی به قول شما مولفه های
بحث را مطرح می کنند. آن هم با لطافت و کاملا حساب شده، طوری که طرف
متوجه نشود باید بمیرد به هر قیمت ولو با مرگ های انتحاری جمعی باید
اشرف بماند.
اما
بر عکس این مصلحت گرایی، در لایه شورای رهبری این بحث تیز و شفاف مطرح
می شود. بدون کمترین ملاحظه کاری و پرده پوشی. و به همان اندازه مثلا
این افراد را در مواجه با این بحث ها تست می کنند. برای اینکه ببینند
اینها تا چه اندازه زمینه هضم و پذیرش این موضوعات را دارند. حتی
ابزارهای این خودکشی ها را نیز معلوم و در حد امکان در دسترس می
گذاشتند تا شورای رهبری ببینند چقدر بحث ها جدی است و به همان اندازه
تست و آزمایش بشوند. در واقع به همان اندازه که سازمان از طرح این
مباحث در کلیت مناسبات اکراه داشت به همان نسبت در سطح ما تاکید داشت.
به همان اندازه در سطح ما سعی می کرد این بحث ها را امکاناتی کند. وقتی
قرص های سیانور را با این هدف دم دست می گذاشت یا تحویل اعضای شورای
رهبری می داد، ما می دانستیم نیازی به این قرص ها نداریم مگر اینکه در
شرایط تهدید حمله یا اخراج یا اتفاقات مشابه در قرارگاه اشرف قرار
بگیریم.
بنیاد خانواده سحر:
در حال حاضر چه امکاناتی برای انجام اقدامات انتحاری مورد نظر شما در
قرارگاه اشرف وجود دارد؟
خانم بتول سلطانی:
در حال حاضر را نمی دانم. اما تا زمانی که من در قرارگاه اشرف بودم، هر
فرد عضو شورای رهبری حداقل دو عدد قرص سیانور در اختیار داشت. در هر
مقری که اعضای شورای رهبری حضور داشته باشند به همین نسبت این قرص ها
پیدا می شود. یا مثلا به بهانه و پوشش تهیه سوخت بنزین ذخیره شده برای
آتش سوزی وجود دارد. یا تحت پوشش کارهای درمانی و بهداشتی به میزان
قابل توجهی الکل ذخیره شده دارند. انواع مواد آتش زا و محترقه با پوشش
مثلا برپایی جشن ها و آتش بازی ها در اختیار دارند. اگر چه داشتن و
نداشتن این امکانات به هر حال اهمیت دارند، اما به نظر من اگر قرار
باشد اتفاقاتی از این دست رخ بدهد، سازمان این توان و پتانسیل را دارد
که حتی در لحظه برای خودش امکانات تهیه کند. وقتی سازمان اصل موضوع را
حل کرده باشد، این بحث ها فرع بر همه چیز است. ممکن است امکاناتی در
اختیار داشته باشد که حتی شورای رهبری هم از آن بی اطلاع باشند. و طوری
عمل کند که علیرغم همه پیش بینی ها و پیشگیری ها اما در لحظه همه را
غافلگیر کنند.
بنیاد خانواده سحر:
در همین راستا می توانید حدس بزنید که ممکن است سازمان هنوز سلاح هایی
را برای روز مبادا اختفا کرده باشد؟
خانم بتول سلطانی:
تا جایی که من اطلاع داشتم سلاح در کار نبود و حدس نمی زنم توانسته
باشند سلاح اختفا کنند. بخاطر اینکه آمریکایی ها خیلی حساس بودند.
دستگاه هایی داشتند که می توانست به راحتی وجود سلاح را کشف بکنند. از
طرفی سازمان هم نمی خواست و نمی خواهد گزک و بهانه به دست امریکا بدهد.
چون محوری ترین موضوعی که در مذاکرات روی آن تاکید داشتند بحث خلع سلاح
کردن خودشان بود. مسئله خلع سلاح را به نوعی حجت و گواه برخورد صادقانه
با امریکا قرار داده بودند. ضمن اینکه اگر احتمالا پای سلاح با هر نیت
و بهانه ای هم به میان بیاد، حتم بدانید سازمان از این بابت خیلی متضرر
خواهد شد. همه تلاش سازمان این است که خودش را در موقعیت مظلوم و بی
دفاع نشان بدهد، این خط پیش برنده او در اشرف است، بنابراین این
ارزیابی فکر می کنم ولو حتی با فرض وجود سلاح در اشرف، آنها تن به
حماقت استفاده از آن را نخوهند داد.
بنیاد خانواده سحر:
خوب با توجه به توضیحاتی که درباره مکانیزم و چگونگی خودکشی های جمعی
دادید، بد نیست نظر خودتان را درباره امکان وقوع فاجعه انسانی در اشرف
بفرمائید. اینکه انجام این اقدام به چه فاکتورها و پیش فرض هایی بسته
است.
خانم بتول سلطانی:
من پیش از هر چیز اعتقاد دارم همه اینها بستگی به این دارد که عراقی ها
یا امریکایی ها مرز سرخ سازمان را پشت سر بگذارند یا خیر؟ در این باره
قبلا بصورت مفصل توضیح دادم که مرز سرخ سازمان در حال حاضر بود و نبود
بافت تشکیلاتی و مناسبات جاری در قرارگاه اشرف است. همه تلاش سازمان
معطوف به حفظ این تشکیلات و مناسبات است. تا زمانی که احساس کند به هر
روشی می تواند این تشکیلات را سرپا نگهدارد از دست زدن به این اقدامات
جمعی خودداری خواهد کرد، اما اگر این مرز سرخ زیر پا گذاشته بشود، در
آن صورت انجام هر اقدامی بعید نخواهد بود. حالا اینکه چه اقداماتی
مصداق عبور از این مرز سرخ خواهد شد، باید به فرض کوچ اجباری، یا
استرداد احتمالی افراد اشرف به ایران و یا بیرون آوردن کنترل و حفاظت
اشرف از دست خود سازمان و در اختیار گرفتن آن توسط عراق می تواند از
مصادیق مرز سرخ باشد. در این حالات وقوع فاجعه انسانی را محتمل می
دانم.
بنیاد خانواده سحر:
می خواهید بگوئید همه احتمالات و فرض ها به اشرف محدود و ختم می شود.
به بود و نبود تشکیلات. یعنی فاکتوری بیرون از این نمی تواند محرک و
باعث این اقدامات بشود.
خانم بتول سلطانی:
در ظاهر امر همینطور است. اما همیشه و قبل از هر فاکتور متغیری، اصل
امنیت و سلامت مسعود و مریم و تضمین امنیتی و جانی این دو به طریق اولی
یک عامل و امکان ثابت و همیشگی برای این گونه اقدامات هستند. چنانچه
دیدید اولین اقدامات انتحاری در دفاع از حریم امنیت مریم انجام شد. اما
اینجا بد نیست یک نکته ظریف را از زبان تشکیلات برای شما بیان کنم. این
در اهمیت رابطه متقابلی است که رجوی برای تشکیلات خودش و حریم شخصی خود
و مریم قائل است خیلی پر معنی و ضروری است. در جریان حوادث 17 ژوئن روی
این نکته تاکید می شد که اگر ما تشکیلات نداشتیم، هیچ وقت نمی توانستیم
خواهر مریم را آزاد کنیم. خوب در اینجا چطور می شود اصل و فرع موضوع و
صورت مسئله را پیدا کرد. برای همین می گویم جان مسعود و مریم به طریق
اولی در درجه اول اهمیت قرار دارند و حفظ تشکیلات هم همینطور. وقتی پای
بود و نبودش به میان می آید، خودش می شود اصل.
-----------------------------------
قسمت بیست و نهم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
اهمیت و جایگاه مرگ و خشونت در ایدئولوژی و استراتژی
سازمان
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی بحث خودکشی های تشکیلاتی را ادامه خواهیم داد. اما می
خواهم تا دنبال کردن سوالاتم یک پرانتز باز کنم. روی یک موضوع حیاتی که
بی تناسب نیست اسم اش را مولفه بگذاریم، صحبت کنید. اینکه چرا سازمان
همیشه روی خشونت به عنوان یک راهکار استرتژیک متمرکز است. یا در حال
کشتن است یا خود را در معرض خودکشی به انحاء مختلف قرار می دهد. روی
چرایی اینکه همیشه در معادلات سیاسی و ایدئولوژیکی اش یک پای معادله اش
خشونت و قهر پایه ثابت و همیشگی است. البته این رویه را ما می توانیم
از همان سالهای تاسیس سازمان و در جریان اولین محاکمات بنیانگذاران
سازمان هم ببینیم. مثلا تاکید روی این معنی که ما باید طوری عمل کنیم
که شاه ما را اعدام کند. در صورتی که این خلاف رویه اکثر جریانات سیاسی
است. همه گروه های سیاسی به دلیل اهمیتی که برای یک چریک و عمر مفید او
قائل هستند، با حفظ اصول و مرزهای سیاسی شان با حاکمیت تلاش دارند
خودشان را مصون بدارند، کمترین تلفات جانی و اعدام و کشته را بدهند.
این مصونیت را البته در راستای تداوم انقلاب و عمر مفید چریک می
خواهند. برای نیروی خودشان ارزش قائل هستند. حتی از منظر منافع
تشکیلاتی و هدف شان که تحقق انقلاب و کسب
قدرت سیاسی است، اما به هر حال به سادگی از جان نیروی خودشان نمی
گذرند. اما این رویه در سازمان نه تنها حاکم نیست که دقیقا عکس آن
احساس می شود.
همواره اصرار روی این است که یا بکشند یا کشته شوند و یا خودشان را و
اعضای سازمان را هر طور شده به کشتن بدهند. می خواهم اگر در این خصوص
فاکت های مشخصی را بیاد دارید روی آنها صحبت کنید. قاعدتا در تشکیلات
روی این رویه ها و تنظیم رابطه ها بحث می شود و افراد را نسبت به ضرورت
آن متقاعد می کنند. فکر می کنم اگر روی این زمینه ها بحث کنیم راز و
رمز و کلید این معمای خشونت گرایی در سازمان بیشتر و بهتر روشن بشود.
البته در این خصوص می شود روی آن مولفه ها در جهان بینی و تبیین جهان
رجوی و نگاه اش به موضوع مبارزه و پیشتر جهان و تکامل بحث کرد. اما
شرایط سنی شما ایجاب نمی کند درباره این بنیادهای فکری چندان آشنایی
داشته باشید. مگر اینکه در آموزش
های مشخصا ایدئولوژیک و مربوط به تبیین جهان درباره اش صحبت شده باشد.
اما به هر صورت می خواهم دیدگاه های تئوریک و برداشت های نظری خودتان
را در این باره و بخصوص فاکت هایی که با آن روبرو شده اید، بیان بکنید.
خانم بتول سلطانی:
روی
موضوع خیلی حساس و مهمی انگشت گذاشتید. شاید جای این بحث در مقدمه
سوالات بحث عملیات انتحاری و یا در انتهای آن بود، اما به هر حال لازمه
شناخت این به قول شما رویه یا استراتژی یا مولفه این است که بفهمیم چرا
سازمان بر خلاف سایر تشکلات سیاسی و حتی نوع مسلحانه آن روی خودزنی
نیروهای اش تاکید دارد. روی کشتن و کشته شدن و به کشتن دادن، روی
خودزنی و انتحار، روی تشدید اعدام ها توسط حاکمیت ها، روی تولید انگیزه
برای خشونت و توسل به خشونت اینقدر سرمایه گذاری و هزینه می کند. البته
همانطور که اشاره کردید سازمان همیشه در موضع برتری و قدرت تشکیلاتی و
نظامی خشونت اعمال است و بر عکس در موقعیت تنگنا و مغلوبه شدن انتحارگر
است. حالا یا به شکل انتحاری 17 ژوئن و یا از نوع آنچه به عنوان سپر
انسانی در موضوع فاجعه انسانی روی آن بحث کردیم، یا به شکل تشویق و
تحریک طرف مقابل اش برای اعمال و بکار گرفتن خشونت و اعدام. همیشه هم
همانطور که اشاره کردید از همان اولین سالهای تشکیل روی این پدیده به
عنوان یک حجت و حقانیت ایدئولوژیکی و سیاسی پافشاری شده است.
رجوی
از همان سالهای اولیه برای اثبات حقانیت خود و سازمان مجاهدین همیشه
ملاک اش این بوده که ما چقدر کشته داده ایم. چقدر زندانی داشته ایم و
به همین روال تا همین سالها هم در مقابله و رقابت برای اعمال هژمونی اش
بر سایر جریانات سیاسی و اپوزیسیون همیشه حرف اش این بوده که شما از
صدقه سر شهدای ما حیات سیاسی دارید و از صدقه سر شهدای ما به شما
پناهندگی سیاسی داده اند. یعنی این خشونت و قهر به عامل حیات و بقای
تشکیلاتی سازمان تبدیل شده است. حرف رجوی همیشه این بود که حقانیت هر
ایدئولوژی را تعداد کشته ها و هزینه های جانی آن مشخص می کند. این نگرش
البته به شدت برخاسته از نوع تفکر و جهان نگری مجاهدین و البته تشدید
آن توسط رجوی است. جان انسان و مردن انسان در نظرگاه ایدئولوژیکی و
سیاسی رجوی مثل آب خوردن است. تا آنجا که بیاد دارم شمه ای از این بحث
ها را همانطور که شما هم اشاره کردید در بحث های تبیین جهان به طور
گذرا دیده و خوانده ام. اما چندان که بتوانم در این بحث از آن کمک
بگیرم، به خاطرم نمانده است. در آنجا این بحث ها را خیلی ساده و البته
با پشتوانه ای که او به لحاظ تئوریکی دارد، تئوریزه می کند. من البته
قادر نیستم به همان دلایلی که عرض کردم، روی این محورهای ایدئولوژیک
بحث کنم.
اما
به تجربه و مشاهدات و به استناد آن تحلیل هایی که رجوی روی این موضوع
داشته، می توانم بفهمم ریشه این رویکرد کاملا روش است. یعنی این رویکرد
نه برخاسته از تمایلات فردی که بیشتر نتیجه نگاه رجوی به جهان، هستی،
مبارزه، تکامل و این جور مباحث پایه ای است. استنباط من این است که
رجوی از دل این نگرش به این نتیجه کلی و استراتژیک رسیده است، که وقتی
انسان بتواند از جان خودش بگذرد قادر است به هر هدفی ولو دوردست ترین
آن دست پیدا می کند. بعد روی همین اصل و اعتقاد و روی همین زمینه های
فکری خط و خطوط و مشی سیاسی اش را سوار می کند. یعنی اگر این تفکر، هر
نوع استراتژی را در مبارزه پیشه کند، ذات و ماهیت اش روی کنش خشونت
آمیز و انگیزش خشونت تنظیم شده است. به همین دلیل می رود روی فاز کشتن،
به کشتن دادن، خودزنی و اصلا مرگ و مردن برای او می شود یک امر کاملا
بدیهی اما در عین حال کاملا حیاتی و یک اهرم پیش برنده که بود و نبود
او را رقم می زند. در همین مواردی که اشاره خواهم کرد متوجه خواهید شد
معنی این حرف ها یعنی چه؟ متوجه خواهید شد که رویکرد تبدیل به یک فلسفه
وجودی در سازمان شده است. و جالب تر اینکه برای اش هم فرقی نمی کند این
انسانی که می میرد، از کدام جبهه است. متعلق به چه جناحی است. چه هدفی
داشته است. سمت و سو و تعلق اش به کدام سو بوده است. برای او تنها این
مهم است که این قربانی شده به هر طریق چقدر می تواند در خدمت منافع
سازمان و خودش باشد. حالا چه در موضع یک مغلوب کشته شده باشد، یا در
موضع یک غالب کشته باشد.
یعنی
معتقد است چه بکشد، چه کشته بشود، در هر دو سر قضیه برنده واقعی او
است. من بیاد دارم در اولین سالهای ورودم به مناسبات رجوی همیشه روی
این موضوع تاکید داشت که ما در این چند سال توانسته ایم چه تعداد سران
رژیم را ترور کنیم. چه تعداد انفجارات و بمب گذاری داشته باشیم، روی
همین آمارها هم با رسانه ها و مخاطبان خارجی اش تنظیم می کرد و اینها
را دلیل حقانیت و مشروعیت خودش می دانست و با همین آمار و ارقام می
خواست اتوریته خودش را به رخ کشورهای غربی و جریانات سیاسی موازی بکشد.
یعنی تعداد هدف های تروریستی اش را دلیل حقانیت و مشروعیت می گرفت. بعد
در یک مقطع رفت روی این موضوع متمرکز شد که ما چقدر کشته داده ایم.
شروع کرد به آه و ناله کردن و جلب توجه همان رسانه ها و کشورهای غربی
روی اینکه ما چقدر مورد ظلم رژیم واقع شده ایم. این موضوع مربوط به
زمانی است که سازمان روی بحث حقوق بشر و به چالش کشیدن ایران با حربه
حقوق بشر و سازمان ملل متمرکز شده بود. مدام آمار و ارقام می داد و هر
روز هم آنها را افزایش می داد. حالا به این کاری ندارم که این اعداد و
رقم ها اصلا زمینه افزایش نداشت. اما نمراتور سازمان دقیقه ای در حال
افزایش بود. این تغییر رویه برای این بود که سازمان نمی توانست روی
آمار ترورهای خودش تمرکز کند. می خواست موضع اش را بتدریج عوض کند. این
دوره روی اینکه مثلا امروز در ایران جان چند نفر در خطر اعدام است
تمرکز کرده بود. یا قرار است چند نفر را اعدام کنند و از این جریان
سازی های رسانه ای. یعنی حتی وقتی اعدام ها عملا منتفی هم شده بود،
رجوی می خواست با جوسازی و با آمارهای کذایی وانمود کند که اعدام و
خشونت حاکم است. چون می خواست و می دانست هدف های اش روی این محور پیش
می رود.
شاید
نقل چند خاطره در این رابطه که اتفاقا مربوط به همین سالهای اخیر است
بتواند حق مطلب را ادا کند. این نمونه ها شاید به اندازه دهها صفحه بحث
تئوریک می تواند برای فهم این موضوع مفید باشد. می شود با این نمونه ها
فهمید که چرا ایدئولوژی سازمان همیشه و در هر حالتی نیاز به شهید تراشی
دارد. ولو اینکه حتی این شهدا را خود سازمان بوجود بیاورد و با قلم و
نیت مشخص آنها را به پای جوخه های اعدام یا به خودزنی بکشاند. یکی از
این نمونه ها مثلا بازتاب اعدام حجت زمانی در مناسبات بود. البته من
کاری به سابقه و پروسه ای که حجت طی کرده بود ندارم. اما کم و بیش می
دانم حجت در جریان عملیاتی دستگیر و به زندان محکوم می شود. از زندان
به او مرخصی می دهند و او فرار می کند و دوباره دستگیر می شود و اینبار
باز با او مسامحه می شود، اما در نهایت کاری می کند که او را اعدام
کنند. اینها در اهمیت موضوعی که می خواهم مطرح کنم چندان دخیل نیستند.
برای اینکه در آن زمان من آن طرف بودم و فقط می خواهم موضع و واکنش و
خواست قلبی سازمان را در قبال حجت و اعدام او برای شما نقل کنم. همین
روایت مستقیم من از این واکنش ها می تواند بینه خوبی برای اثبات آن
نظرگاه های ایدئولوژیک سازمان درباره شهید پروری و نیاز سازمان به این
اتفاقات باشد. شاید این برای شما خیلی باعث تعجب و شگفتی بشود اگر
بگویم که سازمان بعد از اعدام حجت زمانی در قرارگاه اشرف جشن براه
انداخت. جشن به مفهوم واقعی اش را می گویم. یعنی همه کف می زدند، می
رقصیدند، ابراز خوشحالی می کردند.
بیان
شان این بود که خیلی خوب شد رژیم حجت را اعدام کرد. بطور طبیعی و با
توجه به جوسازی هایی که سازمان از قبل کرده بود، از جمله متوسل شدن به
نهادهای حقوق بشری و درخواست کمک و مساعدت و از این جور فعالیت ها، خوب
قاعده اش این بود که خبر مرگ حجت باید باعث اندوه و تاسف سازمان شده
باشد. آنها را حتی عصبانی و به خشم بیاورد. البته سازمان در بیرون از
مناسبات و در سطح رسانه ها اینگونه وانمود کرد، اما درون مناسبات اش بر
عکس شعف و شادی و ابراز خوشحالی بود. و حتی علنی اظهار می کردند چقدر
خوب شد رژیم حجت را اعدام کرد. بجای گریه و ناراحتی خوشحال بودند و
تحلیل می کردند اعدام حجت در خارج کشور چقدر برد تبلیغاتی دارد. چقدر
به جذب شدن به سازمان کمک می کند. چقدر در اروپا و غرب آدم بلند می
کند. چقدر صف مقاومت را طولانی می کند. چقدر می توانیم نهادهای حقوق
بشری را به جان رژیم بیندازیم. به همین اندازه هم مایل بودند بابک امین
اعدام بشود. برای اینکه سازمان از این اتفاقات نان می خورد. خط و خطوط
اش را پیش می برد. به آمار و ارقام اش اضافه می کرد. می توانست با این
اعدام توی سر رقبای سیاسی اش بزند. هژمونی خودساخته اش را شدت ببخشد.
به امریکایی ها بگوید این تنها سازمان است که هنوز برای اهداف اش هزینه
می کند. به غرب بگوید من تنها آلترناتیو فعال و قابل اتکای رژیم هستم.
تمام این تحلیل ها روی اعدام کسی سوار می شود که سازمان تا قبل از
اعدام اش دلسوزی می کند و برایش هل من ناصر ینصرنی می گوید. گو اینکه
در همان زمان هم ته دل اش خدا خدا می کند نکند حجت اعدام نشود. حتی اگر
بتواند کاری می کند که او را زودتر اعدام کنند تا احتمال نکشتن و اعدام
نشدن او را منتفی کنند.
برای
همین هم رجوی بعد از مرگ حجت بصراحت در پیامی که برای شورای رهبری
فرستاد، گفت اعدام حجت به اندازه و معادل هزار کار شورای رهبری فایده و
ارزش داشته است. چون خون حجت نفر بلند می کند، باعث ایجاد کینه خانواده
و بستگان حجت از رژیم می شود. البته این مسائل مختص اعدام حجت نبود. در
مورد بقیه هم مسئله اینطوری تنظیم شده بود و پیش می رفت. مثلا خدا خدا
می کردند رژیم سعید ماسوری را اعدام کند. یا در زمان دستگیری جمیل بصام
و ابراهیم خدابنده، باور کنید شورای رهبری در نشست های مخصوص دعا می
کردیم رژیم آنها را اعدام کند. بعد که خبری از اعدام اینها نشد، اعضای
شورای رهبری پیش خودمان می گفتیم خاک بر سرتان، چرا خودکشی نمی کنید.
پس چرا کاری نمی کنید، ناخن و دست و چنگ و دندان که دارید، چرا با
اینها کار خودتان را یکسره نمی کنید. پس اینها به چه درد شما می خورد.
مورد دیگر دستگیری آرش صامتی پور بود. به آرش فحش و ناسزا می گفتیم که
چرا خودش را نمی کشد. یا معترض بودیم که چرا کاری نمی کند رژیم ناچار
بشود او را بکشد. مسعود و مریم بارها گفته بودند رژیم دیگر کسی را نمی
کشد. می گفتند وزارت اطلاعات خط اش را عوض کرده است. پس حالا که او نمی
خوهد اعدام کند، ما باید کاری بکنیم که از این تصمیم منصرف بشود. باید
کاری کنیم که او را به کشتن بچه ها وادار کنیم.
حتی
روش های دیگری برای به کشتن دادن بچه ها پیش گرفته بودند. مثلا زمانی
که بهشته شادرو مسئول تیم های عملیاتی در ایران بود، وقتی یکی از تیم
های نظامی چند بار عملیات کرد و به عراق برگشت، به مسئول عملیات گفت
اینها را ببر جایی که آشنایی نداشته باشند تا ضربه بخورند و کشته
بشوند. اینها نباید برگردند، اما نباید گیر رژیم هم بیفتند، باید در
درگیری کشته بشوند تا بگوییم شهید داده ایم. توجیه اش این بود که این
افراد تاریخ مصرف شان تمام شده و باید شهید بشوند. می گفتند این تیم
اگر در داخل بمیرد نفع و سودش بیشتر است. باعث می شود مردم فکر کنند
هنوز جوانه ای از امید هست. می گفتند وقتی این افراد تاریخ مصرف شان
تمام شده بهترین راه این است که در ایران کشته بشوند تا بشود از جنازه
شان به عنوان شهید استفاده کرد. گفته می شد مثلا این فرد دیگر برای ما
فایده ای ندارد. این حرف را زیاد شنیده بودم که می گفتند کاشکی وزارت
اطلاعات می کشت تا دست ما برای تبلیغات باز بشود. حتی در مواردی گفتند
بروید با چوب بزنید توی سر یک زن تا غش کند و از او فیلم بگیرید و ما
اعلام کنیم او مرده است، تا بتوانیم روی جنازه او در خارج تبلیغ کنیم.
توجیه شان این بود وقتی این صحنه ها و خط پیش برود باعث اختلافات و در
نهایت قیام توده ای می شود. فروپاشی تسریع می شود. سازمان همیشه دل اش
می خواهد این پدیده یعنی شهید پروری و شهید سازی روی میز باشد. سوای
برد خارجی اش، این برای مناسبات داخلی هم مفید بود. افراد را با این
ذهنیت روبرو می کرد که اگر ما در ایران بودیم با چنین سرنوشتی روبرو
بودیم و اگر برویم داخل با چنین سرنوشتی مواجه خواهیم شد.
اینها
نمونه هایی بود که من بطور مستقیم با آنها برخورد داشتم و از نزدیک
شاهد دیدگاه ها و برخوردهای سازمان بودم. این نمونه ها بصورت عملی و
تجربی نشان می دهد که چرا سازمان نمی تواند بدون خشونت و کشتن و کشته
دادن و خودزنی و اینطور اتفاقات بقا داشته باشد. اساسا بحث سپر انسانی،
خودسوزی ها، به خشونت کشاندن چالش ها، تمرکز روی اعدام افراد، و
اینگونه اقدامات تمامی در راستای همین بحث شهیدپروری و نیاز سازمان به
خون و خونریزی و کشتن و کشته دادن و قهر ورزی به عالم و آدم است. رجوی
بارها می گفت اگر از مرز جان دادن عبور کنیم، همه چیز امکان پذیر است.
حتی روی حل ساده ترین مسائل این موضوع و راه حل محوریت داشت. در نهایت
می توان با این پیش زمینه ها به نقش و اهمیت عملیات انتحاری و خودکشی
های جمعی در سازمان پی برد. به اینکه مثلا وقتی مرگ حجت زمانی این همه
برای سازمان منفعت در پی دارد، تصور کنید با چنین دیدگاهی یک خودکشی یا
خودسوزی و یا اقدام انتحاری جمعی چه دستاوردهایی می تواند برای سازمان
داشته باشد. یعنی همانی می شود که رجوی گفته بود اگر بتوانیم از جان
مان بگذریم همه چیز امکان پذیر می شود. منتهی منظور رجوی تنها این نیست
که در تقابل و رودرویی و نزاع مستقیم با دشمن از جان مان بگذریم، بلکه
منظورش این است که در هر صورت که بتوانیم جانی بستانیم یا وادار کنیم
که جانمان را یستانند و یا خودمان بستانیم در هر شقی ما برنده بازی
هستیم.
-----------------------------------
قسمت بیست و هشتم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری
در سازمان مجاهدین خلق
شیوه های دفاع انتحاری از قرارگاه اشرف
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی یکی از سوالاتی که پیرامون خودکشی های جمعی مطرح است،
اینکه دستور تشکیلاتی درباره خودکشی ها الزاما تابع سلسله مراتب
تشکیلاتی هستند. یعنی بطور مشخص از لایه های مشخصی شروع می شوند. و یا
شق دیگری اجرا می شوند.
خانم بتول سلطانی:
نه الزاما ممکن است از لایه بخصوصی شروع نشود. سلسله مراتب تشکیلاتی
مشخصی ندارد. این را بیشتر مصلحت تشکیلات و منافعی که مد نظر هست تعیین
می کند. حتی ممکن است از تمام لایه ها نفراتی برای این اقدامات انتخاب
بشوند. مثلا در جریان خودسوزی های 17 ژوئن تقریبا از لایه های مختلف
نفرات را برای این خودسوزی ها انتخاب کرده بودند. اما بحث کلی که رجوی
درباره این خودکشی ها مطرح کرد و فکر می کنم در بخش های پیش هم اشاره
کردم، این بود که اگر کسانی نخواستند از این دستور تشکیلاتی اطاعت
کنند، یعنی نخواستند خودکشی بکنند، آنها را اعدام انقلابی کنید. یا
آنگونه که لفظ خودش بود با اعدام انقلابی بکشید. در این خصوص چند مورد
را بطور مشخص انگشت گذاشت و تاکید کرد در این شرایط افراد خاطی را
بزنید و اعدام انقلابی کنید.
یکی
فرار فرد از موقعیت مقاومت بود.
یعنی وقتی قرار است افراد در مقابل هجوم و حمله به اشرف مقاومت کنند،
اگر کسی خواست از صحنه مقاومت فرار بکند او را بزنید. به زعم رجوی
مقاومت نکردن در این شرایط مشمول خیانت تشکیلاتی می شد و مجازات آن بر
اساس سنت های تشکیلاتی اعدام بود. منتهی این اعدام در صحنه اجرا می شد
و چند پی آمد هم داشت یکی اینکه به نام طرف مقابل نوشته می شد و سازمان
نان اش را می خورد و یکی هم اینکه باعث عبرت و ترس سایر کسانی می شد که
احتمالا می خواستند از صحنه فرار کنند.
وضعیت
دوم اعدام انقلابی شامل حال کسانی می شد که می خواستند خودشان را تسلیم
کنند.
البته در این خصوص رجوی می گفت کسانی که می خواهند خیانت کنند. یعنی
جدا شدن از این جبهه و رفتن به آن طرف و تسلیم شدن را معادل خیانت می
دانست و حکم اش را اعدام انقلابی می دانست. در واقع منظور رجوی این بود
که هر کس در وضعیت مقاومت از اشرف و با هر انگیزه ای بخواهد از سازمان
جدا بشود، مجازات او اعدام است.
مورد
سوم که از همه جالب تر بود اینکه اگر حتی کسی جرات و توان خودکشی و
خودزنی را نداشت بقیه افراد موظف بودند او را بکشند.
اینها هم توسط کسانی که جرات این کار را دارند اعدام می شوند و بعد هم
خودشان را می کشند.
بنیاد خانواده سحر:
معذرت می خواهم این دستورات با همین شفافیت از سوی رجوی مطرح می شد.
خانم بتول سلطانی:
بله در سطح شورای رهبری رجوی با کسی شوخی و تعارف نداشت. و اصلا
حساسیت این مباحث جایی برای بیان غیر مستقیم و اشاره وار نمی گذاشت.
ذات این نوع مباحث ایجاب می کرد رجوی بصورت شفاف و خیلی واضح منظورش را
بیان کند. به نوعی شاید بتوان گفت رابطه رجوی با اعضای شورای رهبری
مستقیم ترین و بی ملاحظه ترین نوع رابطه ها بود. یعنی موقعیت شورای
رهبری و مسئولیت های اجرایی که داشت و بعلاوه اطمینانی که رجوی به آنها
داشت، باعث می شد کلیه بحث ها و مسائل اولین بار در این سطح و بصورت
شفاف بیان بشود. البته ممکن است در پنهان این بحث ها برای افراد بخصوصی
که ظاهرا حضور تشکیلاتی نداشتند، مطرح می شد، اما به لحاظ سلسله مراتب
تشکیلاتی لایه شورای رهبری اولین کسانی بودند که با این بحث ها روبرو
می شدند. رجوی به هر حال ناچار بود این بحث ها را بصورت شفاف مطرح کند.
به این خاطر که برای او خیلی حائز اهمیت بودند. اساس تشکیلات اش با
همین صراحت البته در لایه های نزدیک به خودش پیش می رفت.
بنیاد خانواده سحر:
در سطوح پائین بحث ها چطور مطرح می شد.
خانم بتول سلطانی:
این بحث ها اینطور که من برای شما مطرح می کنم در لایه های پائین مطرح
نمی شد. روی کلیت این مسائل بحث می شد. مثلا روی اینکه ما باید تا
آخرین نفر و نفس از اشرف دفاع و مقاومت کنیم. اما به هر حال هر کسی با
لحاظ شرایط و کدها و نشانه هایی که در مناسبات دیده و شنیده بود، می
توانست حدس بزند وقتی سخن از دفاع تا آخرین نفر و آخرین نفس می شود،
منظور چیست. اما قطعا نمی دانستند و تصور نمی کردند که ممکن است در
صورت تمرد تشکیلاتی به دست دوستان و همرزمان خودشان کشته خواهند شد.
اما مناسبات واکنش این بحث های کلی را در میان لایه های مختلف چک می
کرد. از روی همین شواهد و قرائن تحلیل و ارزیابی می کرد. بر اساس همین
شواهد و قرائن با افراد تنظیم رابطه می کرد. اگر به افرادی شک می کردند
مرتب مواظبت می کردند. میزان حضور و غیاب ها را زیاد می کردند. اوقات
مختلف او از جمله فراغت ها را چک می کردند. با وگذاری کار و مسئولیت
های زیاد تلاش می کردند او را به موضع بکشانند. یا از طریق افراد و
نزدیکان او سعی می کردند تخلیه اش کنند. یا احتمالا روش های مختلف
دیگری که فرد را در موضع واکنش و عکس العمل قرار بدهند. اینطوری به هر
حال میزان تبعیت پذیری و اطاعت پذیری افراد را برای شرایط حادی مثل
انجام خودکشی های جمعی چک و ارزیابی می کردند.
بنیاد خانواده سحر:
الان در سطوح پائین سازمان تلقی که از واژه سپر انسانی دارند با برداشت
هایی که شما می کنید، یکسان است.
خانم بتول سلطانی:
با این خصوصیات و ویژه گی هایی که ما اطلاع داریم، خیر. اینکه مثلا
مفهوم اش خودکشی های جمعی است، نه. ابدا چنین برداشتی از موضوع ندارند.
البته در بیانیه هایی که رجوی می دهد اگر کمی تعمق کنیم، می شود یک
راهکار غیرمنتظره را از آن برداشت کرد. اینکه مثلا اتفاقی خواهد افتاد
که ابعاد و کیفیت آن ابعاد و کیفیت فاجعه انسانی را داشته باشد. یا
حداکثر اینکه آنها تا پای جان شان در دفاع از اشرف مقاومت خواهند کرد.
البته سپر انسانی به یک معنی برای افراد روشن است. اینکه با قرار دادن
جان شان در مقابل اشرف دفاع کنند. اینکه مثلا وقتی کسی فاقد سلاح است
چگونه می تواند از خودش دفاع کند. مثلا برود روی این خط که طرف مسلح اش
را عصبانی کند و او را ناچار کند از نیروی قهریه و خشونت استفاده کند.
یا مثلا درنهایت برداشت اینها یک حمله غافلگیرکننده به اشرف است. حمله
ای که منجر به کشته شدن آنها بشود. اما این را هم می دانند که این حمله
زمینه می خواهد. یعنی اینطوری نخواهد بود که مثلا نیروهای امریکایی یا
عراقی یا هر نیروی مسلحی بدون هیچ پیش زمینه و مذاکره و دلیل موجهی به
قرارگاه اشرف حمله کند. آنها بخوبی می دانند وقوع چنین اتفاقی نیز بطور
مستقیم به عملکرد خودشان بستگی دارد. اینکه قرار است مثلا در جریان
تصمیم گیری برای اشرف چه مراحلی طی بشود. و زمانی که مذاکرات و گفتگوها
به نتیجه نرسید چه فرض هایی محتمل است و برای این فرض ها چه واکنش ها و
اقداماتی در دستور کار قرار می گیرد. تصور اینها این است که در شرایطی
که به اشرف تهاجم بشود و وظیفه انها در این مرحله دفاع تا پای جان است.
و آن فاجعه انسانی مورد نظر در چنین وضعیتی حادث می شود.
بنیاد خانواده سحر:
یعنی اینها هیچ درک واقع بینانه و درستی از موضوع ندارند فاجعه انسانی
را تنها در وضعیت حمله به قرارگاه اشرف برداشت می کنند.
خانم بتول سلطانی:
بله. ممکن است وجه اختیاری و داوطلبانه قضیه را پررنگ کنند. مثلا
بگویند در این صورت می مانیم یا می میریم. اما وقتی مژگان می گوید ما
در اینجا می مانیم و دفاع می کنیم و می میریم، منظورش دقیقا این است که
ما تحت هیچ شرایطی از اینجا تکان نمی خوریم. خوب وقتی صورت مسئله این
می شود که باید به هر ترتیب بمانیم، الزاما راهکارها و روش ها و جواب
این صورت مسئله از دل شرایط بیرون می آید. از دل این شعار که به هر
قیمت و هر هزینه ای باید بمانیم. ممکن است آن منظور نهایی یعنی اقدامات
انتحاری جمعی در این جاها خودش را به رخ بکشد و برجسته بشود، اما اینها
هم بیشتر گمانه زنی است و شکل قطعیت بخودش نمی گیرد. هر چند در عمل
قطعی و اجتناب ناپذیر است، اما در بحث و فحص های تشکیلاتی از بیان
جزئیات آن بکلی اجتناب می شود. یعنی بیشتر مکانیزم این فاجعه انسانی را
به روی طرف های خودشان متمرکز می کنند. آنها را آمر و عامل این فاجعه
انسانی معرفی می کنند. نمی گویند مثلا این پروسه چه مسیری را تا این
لحظه طی کرده و کجاها ما مقصر هستیم. می گویند ما مشتی آدم پناهنده
هستیم که مورد تعرض قرار گرفته ایم. این می شود آن کلیت قضیه.
بقیه
اتفاقات در مسیری است که سازمان طراحی می کند. فاجعه انسانی را حتما
خودش رقم می زند و در بیرون وانمود می کند کار مهاجمین است. دقیقا می
توانید مقایسه کنید با وضعیتی که سازمان در فاز سیاسی و در مواجهه با
تخلیه ستاد مرکزی داشت. حتی این را فاکت گرفته بودند و می گفتند ما در
انجا مقاومت کردیم و کشته شدیم. یعنی با این فاکت ها در واقع کلیت
وضعیت را بدون اینکه روی کنش خاصی انگشت بگذارند، برای افراد روشن می
کردند. به همین منوال می گفتند ما در اینجا هم می مانیم و در صورت لزوم
مقاومت می کنیم و کشته می شویم. این بحث ها در لایه های پائین اینطوری
مطرح می شد. اینگونه نبود که بگویند مثلا اگر شما در مقاومت شرکت نکنید
و کشته نشوید، ما خودمان شما را می کشیم و بعد خودمان را می کشیم. اما
بر عکس در لایه های بالا بصراحت می گفتند، اگر کسی تن به خودکشی و
مقاومت تا پای جان نداد، یا فرار کرد و یا جرات نداشت خودش را بکشد در
تمام این حالات مجاز هستید او را بکشید و قتل اش را به گردن مهاجمین و
جبهه مقابل بیندازید.
بنیاد خانواده سحر:
در خودکشی های جمعی بیشتر روی چه فاکتورهایی تاکید داشتند. مثلا روی
نوع خودکشی، روی وضعیت و شرایط و بخصوص روی نحوه اطلاع رسانی و انعکاس
آنها. در این خصوص اگر توضیحاتی دارید بفرمائید.
خانم بتول سلطانی:
اینها بیشتر روی این جنبه حساس بودند که این خودکشی ها بیشتر روبروی
دوربین انجام بشود. جایی که خبرنگار باشد و بشود سریع منعکس کرد. البته
خود سازمان در پوشش دادن به این صحنه ها کاملا استاد است. از باب تذکر
می توان به خودسوزی های 17 ژوئن و نحوه تصویربرداری و انعکاس رسانه ای
آنها اشاره کرد. چون تمام این اقدامات برای بازتاب های رسانه ای و
استفاده ابزاری از آنها است. در سطحی شورای رهبری آنچه رجوی و مریم روی
آن تاکید داشتند، اولویت این اقدامات در جلو چشم رسانه ها و دوربین های
فیلمبرداری بود. ضمن اینکه اصلا بخشی از این اقدامات با هدف
تصویربرداری از قبل طراحی شده اند. یعنی دوربین های خود سازمان سعی می
کنند در راس باشند. خبر دست اول از این اتفاقات تهیه کنند. تا بتوانند
آنجا که امکان دارد جهت و سمت و سوی مورد نظر خودشان را به این اتفاقات
بدهند.
بنیاد خانواده سحر:
خوب این خودکشی ها تابع چه فاکتورها و سلسله مراتبی است. مثلا وضعیت
های فرضی را چگونه می چیدند.
خانم بتول سلطانی:
یک وجه اش مثلا بحث محاصره قرارگاه بود. در وضعیت محاصره قرار بود این
خودکشی ها بصورت فردی انجام بشود. یعنی افراد موظف بودند در اعتراض به
محاصره یکی یکی خودشان را به هر نحوی که تشخیص سازمان بود بکشند. در
وضعیت بعد قرار بود اگر احتمال حمله به اشرف قطعی شد، در آن صورت افراد
موظف بودند بصورت گروه گروه دست به خودکشی بزنند. یک وضعیت هم این بود
که اگر حمله سراسری و همه جانبه صورت گرفت، یعنی وضعیتی که غیر قابل
برگشت و متوقف کردن باشد، در این صورت همه بصورت جمعی خودکشی کنند. پس
بطور کلی سه وضعیت را می توان در نظر گرفت که سازمان برای هر یک از
آنها شقی از این اقدامات را لحاظ کرده بود. یکی وضعیت محاصره، که
خودکشی ها بصورت فردی انجام می شد تا محاصره برداشته بشود. یکی وضعیت
قطعیت حمله که به صورت گروهی انجام می شد تا خطر حمله منتفی بشود و سوم
وضعیت غیر قابل برگشت و حمله همه جانبه که در این وضعیت آن فاجعه
انسانی مورد نظر رجوی با اقدام دستجمعی به خودکشی صورت واقعی بخود می
گرفت. یعنی مثلا شما صحنه فعلی عراق را نگاه کنید. موفق الربیعی می
گوید مجاهدین جایی در عراق ندارند. در صورتی که اشرف متعلق به خاک عراق
است. می تواند بگوید من می خواهم خاک خودم را بگیرم یا بگوید می خواهم
شما را به نقطه دیگری کوچ اجباری بدهیم. همه این وضعیت ها برای شورای
رهبری تحلیل شده و پیش بینی شده است که در مواجهه با هر کدام از این
وضعیت ها ما باید چکار کنیم و چه واکنشی در قبال آن انجام بدهیم. در
کلیت همه این وضعیت ها شامل استفاده از سپر انسانی می شود.
-----------------------------------
قسمت بیست و هفتم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری
در سازمان مجاهدین خلق
پروسه خوانی بحث سپرهای انسانی در دفاع از قرارگاه اشرف
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی اگر آمادگی داشته باشید روی این موضوع بحث کنیم که موضوع
سپر انسانی و خودکشی های جمعی از کی و بر اساس چه ضرورتی در مناسبات
مطرح شد و انجام آن به چه عوامل و شرایطی منوط گردید. و تا این زمان
این موضوع تحت تاثیر چه پارامترهایی بوده است و در نهایت اینکه چشم
انداز این اقدام به کجا و تحت چه شرایطی بستگی خواهد داشت.
خانم بتول سلطانی:
در دوره ای که بحث حمله امریکا به عراق مطرح بود و در این خصوص حساسیت
ها تشدید و به مرحله عمل نزدیک می شد، بحث رجوی همیشه حول دو چیز بود،
یکی دفاع از قرارگاه اشرف در مقابل تهدیدات مختلف از جمله بستن اشرف و
بیرون کردن ما از عراق و بحث دوم اش روی مکانیزم دفاع از قرارگاه اشرف
و اینکه چگونه باید از این ظرف دفاع کرد و پای نگهداری آن ایستاد. در
این دوره بحث همیشه حول این بود که به هر طریقی که امکان داشته باشد
باید از اشرف دفاع کرد. همیشه روی چنگ و ناخن و دندان تاکید داشت.
منظورش ابزارهای ساده دست و پا و این نوع دفاع شخصی بود. اما وقتی صدام
سقوط کرد و تکلیف اش روشن شد، به میزان قابل توجهی این بحث روی جنبه
های عینی و بررسی امکانات و ابزارها و اهرم هایی رفت که بتوان با اتکا
به آنها از اشرف محافظت و دفاع کرد. بحث سپر انسانی دقیقا در همین مقطع
روی میز آمد و برای اولین بار مسعود رجوی آن را مطرح کرد. البته در این
زمان بخشی از تلاش سازمان روی اینکه برای لایه های بالای خودش از جمله
شورای رهبری و دیگر افراد رده های بالا پاسپورت درست کند متمرکز شد تا
در زمان مقتضی آنها را از عراق خارج کند. اینها مربوط به سال 1382 است.
در همین زمان هم بحث ظرف استراتژیک و قلب تپنده قرارگاه اشرف یا سازمان
مجاهدین مطرح شد.
این
بحث برای اولین بار در یک تماس تلفنی که مژگان پارسائی هم حضور داشت و
مسعود از طریق ماهواره به نشست وصل شد، مطرح گردید. در این نشست بحث
هایی مطرح شد درباره اینکه مریم و قرارگاهش در پاریس مغز سازمان هستند
و قرارگاه اشرف قلب تپنده مقاومت بر علیه ایران می باشد. بحث این بود
که تا وقتی این قلب می تپد، مغز هم کار می کند. اما چیزی که این خون را
به سراسر این اندام جاری می کند قلب است. یعنی اشرف قلب است و یک ظرف
استراتژیک که به هر قیمت باید از آن محافظت کرد، تا آن مغز هم بالطبع
آن خوب کار بکند. میز طوری چیده شده بود که این دو مقر به هیچ وجه جدا
از هم معنی نداشته باشند. این از لحاظ تئوری بحث بود. به دنبال وقایع
17 ژوئن یکبار این موضوع مطرح شد که هزار "شین" یعنی همان اعضای "شورای
رهبری" باید آمادگی حفاظت از قرارگاه اشرف را داشته باشند. اینجا بطور
تلویحی و برای اولین بار بحث سپر انسانی در کلیت اش بیان شد. و بعد این
سوال در مناسبات پیش آمد که منظور از سپر انسانی چیست. این بحث ها هم
همزمان با بحث اتمام حجت دو ساله مطرح شد. بقول مسعود قرار شد افراد از
یک صافی عبور کنند. فلسفه این اتمام حجت این بود که افرادی که زیر بار
تعهد دوساله می روند باید تا آخر بیایند و با تمام وجودشان در مناسبات
بمانند. از طرف دیگر لایه های پائین هم بو برده بودند که برای اعضای
شورای رهبری مشغول تهیه پاسپورت هستند تا آنها را به خارج بفرستند.
طبعا این ذهنیت در لایه های مختلف شکل گرفته بود که ممکن است این اعزام
همه جانبه باشد. به همین خاطر مسعود لازم دیده بود که ذهن افراد را
بسوی رفتن به خارج آب بندی کند. به این معنی که از اساس رفتن به خارج
را منتفی اعلام کند. روی این اصل مسعود رفت روی این بحث که به هر ترتیب
ممکن در قرارگاه اشرف می مانیم حتی به قیمت اینکه نهایتا همینجا
بمیریم.
در
یکی از پیام هایی که در همین زمان به مژگان داد به همین نکته تاکید کرد
که ما در قرارگاه اشرف می مانیم و می میریم و همینجا هم خاک می شویم
اما تکان نمی خوریم. در ادامه همین بحث سیاهترین شق ممکن را مطرح کرد
یعنی مقاومت تا مرز مردن و بعد سوال کرد حالا چه کسی می ماند و چه کسی
اهل ماندن تا این وضعیت است. به این ترتیب روی بحث تمرکز شد به این شکل
که منظور از سیاهترین شق چیست. در تبیین این شرایط این موضوع مطرح شد
که اگر شرایطی پیش بیاید که در ماکزیمم فرض کنید بخواهند ما را به
ایران مسترد کنند یا به کوچ اجباری ناچار کنند، یا بخواهند به اجبار ما
را به ایران تحویل بدهند چه باید بکنیم. البته شق تحویل به ایران را به
دلیل تضمین های بین المللی و تحویل آی – دی که در اصل حفاظت تک تک
افراد سازمان را تامین می کرد، و مشمول بند 4 کنوانسوین ژنو می شدند را
منتفی می دانستند. اما واقعیت این بود که برای سازمان تضمین امنیت
افراد به صفت فردی اصلا اهمیت نداشت. آنچه برای سازمان اهمیت داشت حفظ
شیرازه و مناسبات تشکیلاتی سازمان بود. اینکه قرارگاه اشرف به همان شکل
و شمایلی که قبل از سقوط صدام وجود داشت حفظ بشود. اینکه بتوانند این
بافت را از هر گونه نفوذ و تاثیر عوامل بیرونی مصون بدارند. برای همین
هم سازمان روی تنها چیزی که تمرکز می کرد حفظ این بافت و استفاده از
راهکارها و روش هایی بود که به حفظ این تشکیلات کمک کند.
بحث
سپر انسانی درست در راستای چنین ضرورتی مطرح شد. به این شکل که باید به
هر روشی که تشکیلات تصمیم می گیرد، حالا چه بصورت خودسوزی های جمعی و
چه اشکال و روش های مشابه، از متلاشی شدن قرارگاه اشرف یا از بسته شدن
قرارگاه و یا کوچ اجباری افراد آن و یا احتمالات دیگری که نتیجه اش به
هم ریختن مناسبات باشد، جلوگیری کرد. یعنی مقاومت در برابر صورت وضعیتی
که به هر حال پیکره تشکیلاتی را از هم بپاشد. حتی این وضعیت شامل این
فرض هم می شد که امریکایی ها یا نیروهای ائتلاف وارد قرارگاه اشرف شده
و اعلام تعطیلی یا استقرار موقت تا تعیین تکلیف نهایی آنرا بکنند. بعد
از طرح این وضعیت ها که همه اش را روی تابلو ترسیم کرده بودند یک بار
دیگر از جمع سوال کردند در این صورت چه باید بکنیم. که حاضرین بحث
ایستادگی با چنگ و ناخن و دندان و در صورت لزوم خودکشی های جمعی را
مطرح کردند. حتی روی شکل اجرایی کردن این مقاومت صحبت کردند و اینکه
گفتند اول تا جایی که بتوانیم با سلاح سرد ایستادگی می کنیم. یعنی یکی
از شق هایی که قرار بود وارد این عملیات بشویم حضور نیروهای امریکایی
در جوار قرارگاه اشرف و به قصد تصرف و حمله به قرارگاه بود. یا اینکه
مثلا امریکایی ها اعلام انحلال ارتش آزادیبخش را بکنند. در چنین شرایطی
قرار شد بحث دفاع از قرارگاه با آن اوصاف عملی بشود. حالا به این کاری
نداریم که در عمل و موقع حضور امریکایی ها در ورودی قرارگاه اشرف چه
اتفاقاتی افتاد و سازمان کاملا عقب نشینی کرد و اصلا دفاعی به این شکل
و شمائل که مطرح کرده بودند صورت نگرفت و توانستند هژمونی و اداره
قرارگاه اشرف را به دست خودشان بگیرند.
اما
در عین حال بحث استفاده از سپر انسانی کماکان در دستور کار سازمان باقی
ماند. بحث این بود که "تا زمانی که در قرارگاه هستیم و هژمونی آن هم
دست خودمان هست، ما کماکان اکتیو هستیم و موجودیت تشکیلاتی داریم و همه
چیز دست خودمان است. پس دلیلی ندارد وارد مقاومت بشویم. اما هر زمان که
لازم باشد برای دفاع از قرارگاه از این حربه یعنی سپر انسانی استفاده
خواهیم کرد". بحثی که مسعود مطرح کرد و گفت من صاحب سلاح را بر سلاح
ترجیح دادم دقیقا در راستای همین حفظ مناسبات و هژمونی اداره مناسبات
به دست خود سازمان بود. منظورش دقیقا صاحب سلاحی بود که هنوز در بافت
تشکیلات مانده است و بر او تشکیلات و سازمان احاطه و حاکمیت دارد. رجوی
می خواست بگوید چنین صاحب سلاحی را ولو بدون سلاح نیاز دارم. چون
استفاده از حربه سپر انسانی روی چنین نیروهایی ماده و امکان پذیر می
شد. منظورش این بود که این تشکیلات منسجم همه چیز را می تواند به دست
بیاورد و تا مادامی که تشکیلات حاکم بر افراد است ما هر کاری می توانیم
بکنیم. یعنی منحل شدن این تشکیلات را مرز سرخ گرفت که در سلسله مراتب
این تشکیلات برجسته و بارز و در واقع آماده برای هر کاری بود.
حتی
سلسله بحث هایی که برای خودکشی و خودسوزی و موضوع سپر انسانی مطرح شد،
اهمیت اش در این بود که بتواند وسیله ای برای حفظ این سلسله مراتب
تشکیلاتی و این ظرف باشد. این مرز سرخ تا جایی برجستگی داشت که اگر بر
فرض قرار بود همه این بافت حفظ بشود و فقط کلیت اش تحت فرماندهی ژنرال
ادینو باشد، باز صورت وضعیت می رفت روی اینکه باید آن خودکشی ها صورت
عملی بخودش بگیرد. یا مثلا حتی اگر برای افراد استقلال فردی قائل می
شدند به این صورت که دست افراد را برای تعامل و مطرح کردن مشکلات فردی
و شخصی افراد سازمان باز می گذاشتند، باز باید در مقابل این وضعیت هم
مقاومت می شد. تا سال 85 که من در مناسبات بودم و اطلاع دارم وضعیت به
این منوال بود و موضوع استفاده از سپر انسانی روی چنین فرض هایی استوار
بود. درست در چنین وضعیتی است که صدیقه حسینی مجددا به عنوان مسئول اول
سازمان انتخاب یا منصوب می شود. یعنی اینکه مناسبات سازمان اصلا دست
نخورده باقی مانده و هیچ چیزی تغییر نکرده است. در همین دوره که اشاره
می کنم دست سازمان برای انجام خیلی کارها باز بود. مثلا اینکه از خارج
از قرارگاه افراد را به داخل قرارگاه می بردند. زیر انواع پوشش ها از
جمله خانواده ها هر کسی را که می خواستند به قرارگاه می آوردند و جالب
اینکه نیروهای امریکایی وقتی اینها را بازرسی می کردند، حتما باید یکی
از مسئولین سازمان حضور و نظارت داشته باشد. در چنین وضعیتی بحث
استفاده از سپر انسانی موقتا منتفی شده بود و تنها بصورت یک فرض همیشه
روی تابلو مجاهدین باقی مانده بود. حتی یکی از بحث ها این بود که اگر
قرار باشد قرارگاه به نیروهای عراقی تحویل داده شود، فاجعه انسانی رخ
خواهد داد. اما آنچه در بیرون از تشکیلات به نمایش گذاشته می شد، یعنی
وضعیت هایی که منجر به وقوع فاجعه انسانی خواهد شد بکلی با آنچه در متن
مناسبات بحث می شد متفاوت بود.
به
این معنی که اگر شما در بیانیه شورای ملی مقاومت که از جانب سازمان
منتشر شده، روی زمینه هایی که باعث بروز فاجعه انسانی خواهد شد تعمق
کنید، از جمله روی ادعاهایی در خصوص احتمال حمله مسلحانه جمهوری اسلامی
به قرارگاه اشرف، و حملات ایضایی مثل موشک زدن و اینگونه ادعاها که از
اساس واهی و غیر محتمل است متوجه خواهید شد اصل مسئله چیز دیگری است و
اینها به منزله یک پوشش و محمل برای استفاده از سپر انسانی در وضعیت
هایی است که قرار باشد جابجایی یا کوچ اجباری یا تحویل دهی قرارگاه
اشرف به دولت عراق صورت بگیرد. اما آنچه کاملا در همین بیانیه شورای
ملی مقاومت هم برجسته است این است که کمترین احساس خطر برای قرارگاه
اشرف فاجعه انسانی در بر خواهد داشت. یعنی بطور مادی زمانی که قرار
باشد قرارگاه از دست مجاهدین خلق خارج شود. در این صورت وظیفه تک تک
اعضای اشرف این خواهد بود که با قرار دادن خود به عنوان سپر انسانی
مانع از متلاشی شدن اشرف بشوند. یعنی با کمترین احساس خطر برای متلاشی
شدن سازمان و از هر سمت که باشد، ان فاجعه انسانی رخ خواهد داد. من
یادم هست موقعی که شرایط یک مقدار درهم و پیچیده بود و آینده نامعلوم
بود، حتی با حضور یک سری پیاده نظام امریکایی که نزدیک قرارگاه اشرف
بودند، خبر آوردند که لشکر نهم بدر و افراد شیعیان محلی مخالف صدام که
رابطه خوبی با مجاهدین نداشتند در حال نزدیک شدن و نفوذ به داخل
قرارگاه هستند. یادم هست به اعضای شورای رهبری آماده باش دادند. حتی
بسیاری را از شرایط پراکندگی به قرارگاه اشرف فراخواندند. در همان زمان
به ما اعلام کردند برای خودکشی جمعی آماده شوید. با عجله سلاح آوردند،
سیانور افراد را چک کردند به افرادی که سیانور نداشتند، سیانور دادند.
شرایط را در حداقل زمانی برای اقدامات انتحاری جمعی آماده کردند. یعنی
اینها تا این اندازه آماده بودند. قضیه آنقدر جدی بود که در هنگام
بازگشت افراد در موقعیت پراکندگی دو نفر از اعضای شورای رهبری اقدام به
خودکشی کردند. این دو نفر مرضیه علی احمدی و درزبیگی بودند که در حال
بازگشت به قرارگاه و زمانی که احساس خطر کردند خودشان را کشتند.
-----------------------------------
قسمت بیست و ششم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
سازمان از کودکی روی ندا کار کرده بود
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی شما بهتر از من می دانید سازمان روی ندا حسنی خیلی سرمایه
گذاری کرد. این در حالی بود که ندا اصلا چه در داخل مناسبات و چه در
خارج از مناسبات تا پیش از خودسوزی به نسبت خیلی ها اصلا شناخته شده
نبود. یک فرد کاملا گمنام بود که ظرف یک هفته تبدیل به بمب خبری سازمان
شد. برای همین من معتقدم ندا در این جریان برجستگی خیلی زیادی پیدا کرد
و می توان گفت حتی نفس این اتفاقات را تحت تاثیر خودش قرار داد. البته
همه اینها را سازمان می خواست و رقم می زد. در این بخش از گفتگو به
دلیل همین حساسیت ها می خواهم اگر مایل باشید روی خود ندا، شرایط
خانوادگی او، وضعیت تشکیلاتی او، تحصیلات، اقامت، پدر و مادر او و کلا
حول مسائل به ظاهر حاشیه ای درباره او صحبت کنیم. اما نمی دانم از کجا
شروع کنم. اگر مایل باشید شما از هر کجا که لازم می دانید توضیحات
خودتان را شروع کنید، تا من سوالات خودم را مطرح کنم.
خانم بتول سلطانی:
شما درست می گوید، ندا حسنی تا قبل از خودسوزی اش به دلایلی متعددی
اصلا در مناسبات مطرح نبود. البته ممکن است نگاه روی او و توجه روی او
در بالای مناسبات بوده باشد، اما اینها به لایه های پائین منعکس نمی
شده. ولی این واقعیتی است که ندا بعد از خودسوزی اش مطرح شد. دلایل
زیادی هم دارد، از جمله می توان روی شرایط سنی او و همچنین زمینه های
دیگری تاکید کرد که سعی می کنم در ادامه بحث روی آنها تعمق کنیم. اما
درباره زمینه های آشنایی خودم با ندا بگویم. من یک مدت با ندا در
قرارگاه اشرف کار کردم. در جریان راه اندازی یک مقر در قرارگاه اشرف با
او کار کرده بودم. این بر می گردد به قبل از حمله آمریکا به عراق و
مربوط به زمانی است که مریم هم در قرارگاه اشرف حضور داشت. اما ندا هم
تقریبا همزمان با رفتن مریم به فرانسه به اروپا رفت. البته ندا از بچگی
در اروپا بزرگ شده بود و تا حدود سن هیجده سالگی فکر می کنم در آنجا
بود. او بعد از اینکه جشن فارغ التحصیلی اش را گرفت به قرارگاه اشرف
آمده بود.
بنیاد خانواده سحر:
می بخشید خانم سلطانی می خواهم سوال ها را درباره ندا در لحظه مطرح
کنم. بفرمائید ندا در مناسبات خارج کشور کار می کرد.
خانم بتول سلطانی:
نه ابتدا به ساکن سازمان روی خانواده ندا کار کرد و آنها را در تظاهرات
و میتینگ ها جذب و هوادار سازمان کرد. بتدریج روی ندا و برادر او کار
کرد تا موفق شد اینها را جذب سازمان کند و در نهایت به قرارگاه اشرف
بیاورد. اما در ظاهر روابط اش با این خانواده یک رابطه معمولی و در
رابطه با دیگر خانواده های هوادار بود. می دانید سازمان طیف قابل توجهی
از اعضای خود را از این طریق جذب و سازماندهی و در نهایت به اشرف آورد.
از این دست خانواده ها زیاد هستند. اما به مرور می توانید شاهد
اختلافات بین این افراد با خانواده های شان باشید. در بعضی موارد بچه
ها در سازمان مانده اند و پدر و مادرها جدا شده اند. در بعضی موارد بچه
ها از سازمان جدا شده اند و پدر و مادرها مانده اند. در هر دو مورد هم
جدا شده ها در حال جدا کردن بچه های خود و یا پدر و مادرهای خودشان از
سازمان هستند. این یکی از همان تراژدی های نادری است که سازمان طی این
سالهای اخیر رقم زده است.
بنیاد خانواده سحر:
عکسی از ندا موجود است که در سنین هفت هشت سالگی در حال جمع کردن کمک
مالی برای سازمان است این عکس را دیده اید؟
خانم بتول سلطانی:
بله این عکس را دیده ام. همان سالی که ندا خودسوزی کرد ویژه نامه ای
درباره ندا در نشریات سازمان منتشر شد. در این ویژه نامه عکس های
مختلفی از ندا چاپ شده بود. یکی از این عکس ها مربوط به زمانی بود که
ندا در هفت یا هشت سالگی مشغول فعالیت مالی برای سازمان است. یعنی
سازمان توانسته بود از همان سالها با تاثیر روی خانواده ندا آنها را
متقاعد کند که به هر طریقی که می خواهد از او و برادرش در مناسبات خارج
کشور استفاده کند. از این رو ندا از همان سالها کلا در تیپ یک هوادار
سازمان بود. بخاطر اینکه توی خانواده و توی یک ملاء هوادار بزرگ شد.
ندا کلا تیپ ساده و عاطفی و احساسی بود. خیلی ساده بود و به همین دلیل
خیلی راحت تحت تاثیر قرار می گرفت. شاید یکی از زمینه های مساعد در
شخصیت او همین کاراکتر ساده و بی غل و غش او بود. ضمن اینکه این شواهد
نشان می دهد سازمان در برخورد با این خانواده های هوادار و بچه های
آنها چقدر سوء استفاده می کرده است. به نظر من این عکس ها اگر گوش
شنوایی وجود داشته باشد، برای محکوم کردن سازمان به عنوان محرک کفایت
می کند. این عکس ها به نوعی مصادیق بارز سوء استفاده از کودکان است.
شما تحت هیچ شرایطی نمی توانید در غرب شاهد چنین اعمال نظر و سوء
استفاده هایی باشید. بچه ها در قوانین غرب کاملا مصونیت دارند و در
مقابل هر اهرم و عامل تاثیرگذاری که آنها را قبل از سنین قانونی مورد
سوء استفاده و استفاده های سیاسی و تشکیلاتی قرار بدهد، مورد حمایت
قرار می گیرند. اینها مسائلی است که باید در برخورد های قانونی با
سازمان مورد توجه قرار بگیرد و روی آنها از لحاظ قانونی و حقوق شهروندی
کار بشود.
بنیاد خانواده سحر:
والدین ندا جزو پناهندگان سیاسی بودند؟
خانم بتول سلطانی:
اینها را نمی دانم. اما عموما سازمان برای جلب خانواده ها بیشتر روی
آنهایی تمرکز می کرد که پناهنده مشخصا سیاسی بودند. چون این عامل می
توانست نقش مهمی در جذب آنها داشته باشد. بخصوص وقتی این خانواده ها در
حالت بلاتکلیفی بودند و با مشکل اقامت و اخذ پناهندگی روبرو بودند،
سازمان دست بازتری برای جذب آنها داشت. چون می توانست از موقعیتی که در
خارج داشت و حمایت هایی که از سازمان می شد، آنها را زیر چتر خودش
بگیرد. به این ترتیب هم در جذب و هم در تسلیم کردن افراد از این اهرم
استفاده می کرد. مثلا کسانی که در خارج از سازمان جدا می شدند و قبلا
از طریق سازمان اقامت و پناهندگی گرفته بودند، بعد از جدایی با مشکلاتی
که سازمان برای آنها ایجاد می کرد، مواجه می شدند.
بنیاد خانواده سحر:
بفرمائید ندا در اروپا به دنیا آمده بود.
خانم بتول سلطانی:
این را هم نمی دانم اما می دانم در خارج بزرگ شده بود.
بنیاد خانواده سحر:
تحصیلات ندا در چه حدی بود.
خانم بتول سلطانی:
بطور مشخص اطلاعی ندارم. اما فیلم ویدئویی مراسم جشن فارغ التحصیلی
دانشگاه او را در اشرف دیده بودم. همچنین عکس های فارغ التحصیلی اش را.
بنیاد خانواده سحر:
فکر می کنم در موضوع تحصیلات دانشگاهی ندا ابهام وجود دارد. چون با
شرایط سنی ندا نسبتی ندارد. برای رفع این ابهام می توانید بگویید وقتی
ندا خودسوزی کرد چند ساله بود؟
خانم بتول سلطانی:
فکر کنم بیست و یک ساله بوده است.
بنیاد خانواده سحر:
اگر اینطور باشد علی القاعده ندا نباید تحصیلات دانشگاهی داشته باشد.
اگر پروسه آمدن و رفتن ندا را بعلاوه شرایط سنی او را در مقطعی بتوانید
تشخیص بدهید، به رفع این ابهام کمک خواهد کرد.
خانم بتول سلطانی:
شاید این جشن، جشن فارغ التحصیلی ندا در پایان دوره متوسطه یا همان
معادل دیپلم ما در ایران باشد. با این حساب فکر می کنم ندا نوزده ساله
بود که به اشرف آمد. اینجا (اشاره خانم سلطانی به نوت بوک کنار دست اش)
باید داشته باشم. ( لحظه ای با نوت بوک کار می کند و بعد ادامه می دهد)
بله نوزده ساله بوده است. به احتمال زیاد این جشن فارغ التحصیلی های
اسکول یعنی دوره دبیرستان بوده است. به هر حال ندا حدود یک سال بود که
به قرارگاه آمده بود و سابقه تشکیلاتی آنچنانی در قرارگاه نداشت. بعد
از این مدت هم همراه مریم به اروپا رفت. یعنی سال 80 به قرارگاه آمد و
سال 81 هم همراه مریم به خارج رفت.
بنیاد خانواده سحر:
وضعیت ندا در قرارگاه چطور بود.
خانم بتول سلطانی:
توی قرارگاه یک تیپ خیلی نزدیک بود. منظورم این است که خیلی عاطفی و
بجوش بود. خیلی خوب کار می کرد. فعال و اکتیو بود. کلا خصوصیات یک آدم
خودجوش و فعال و در عین حال کاملا عاطفی را داشت.
بنیاد خانواده سحر:
رده تشکیلاتی اش چه بود.
خانم بتول سلطانی:
رده اش
K2
بود. یعنی پائین ترین سطح تشکیلاتی. پائین ترین از نظر تشکیلاتی، اما
به هر حال با توجه به همان عکسی که اشاره کردید، سابقه داشت. سابقه اش
او را خیلی فراتر از رده ای که داشت مورد توجه قرار داده بود. همیشه
روی او این صحبت بود که خیلی خوب کار می کند. در آن مقطع به ندرت کسی
را به خارج می فرستادند، روی انتخاب افراد خیلی حساس بودند. ولو حتی
اگر نیاز هم بود کمتر کسی را به اروپا می فرستادند، اما در همان زمان
ندا را برای خارج رفتن انتخاب کردند. او جزو اندک نفراتی بود که همراه
مریم به خارج فرستاده شد.
بنیاد خانواده سحر:
آیا خود همین فاکتورها برای فرستادن یک نفر به خارج سوال انگیز نیست؟
فردی که در هیجده سالگی تازه به قرارگاه آمده دوباره تصمیم می گیرند او
به اروپا بفرستند. اینها سوال ایجاد نمی کند؟
خانم بتول سلطانی:
او خیلی نزدیک بود. منظور نزدیکی به معیارهای سازمان است. به اینکه
مثلا خیلی خوب در مناسبات ذوب شده بود. این شاخص ها خیلی تاثیرگذار
بودند.
بنیاد خانواده سحر:
ببخشید خانم سلطانی به نظر شما کسی که دارای این شرایط سنی است و حداقل
یک سال است از جامعه عادی و بورژوازی به قرارگاه آمده و تربیت شده در
اروپا است و به قول شما تنها فاکتورش این است که از یک ملاء هوادار جذب
سازمان شده، و چنین شرایط سنی بالقوه ای برای ذوب شدن در جامعه عادی را
دارد، این می تواند به این سرعت این میزان مورد اطمینان و توجه سازمان
قراربگیرد. می تواند به این سرعت مناسبات و معیارهای ایدئولوژیک سازمان
را فهم کند و در پراتیک از آنها عبور کند.
خانم بتول سلطانی:
ببینید شاخص انتخاب افراد برای فرستادن به خارج همین تهدید ذوب شدن در
زندگی بورژوازی بود. حتی این حساسیت روی اعضای قدیمی هم بود. یعنی بر
خلاف تصور شما سبقه عضویت و سن و سال ملاک قاطعی برای این گزینش ها
نبود. افرادی بودند که به لحاظ شرایط سنی حتی سابقه چهل ساله در سازمان
داشتند، اما اگر سر سوزنی تهدید بورژوازی در اینها می دیدند او را نمی
فرستاند. مثلا نسرین اسدی به صورت حرفه ای برای سازمان کار مالی میکرد
و سالیان درازی در خارج زندگی کرده بود. یعنی دو فاکتور خیلی مهم برای
فرستادن او وجود داشت. یکی کارآیی و توان در آمد مالی بود و دیگری
اقامت دراز مدت او در خارج کشور که این حتی از اولی هم برای سازمان
مهمتر بود. چون بخوبی به مناسبات آنجا آشنا بود و می دانست چگونه می
شود بر روی تضادهای آنها کار کرد. این چنین عضوی را به خارج نفرستادند.
حتی خود من را که قبلا هم برای دیدن آموزش های کامپیوتر به انگلستان
فرستاده بودند، نفرستادند. چون این احتمال را می دادند که ممکن است
مثلا با خانواده و یا با بچه هایم در خارج ارتباط برقرار کنم. یا
افرادی را که احساس می کردند خسته شده اند و ممکن است در مواجهه با
چنین شرایطی جذب بشوند و به سمت زندگی بورژوازی سوق پیدا بکنند، اینها
را نمی فرستادند. برای انتخاب این افراد برای سازمان خیلی مهم بود که
بداند فرد مورد نظرش زندگی بورژوازی را به اصطلاح خیلی خوب رد کرده
باشد. نه تنها این زندگی برای او جاذبه ندارد که بر عکس به شدت نسبت به
آن دافعه و حتی کینه دارد. یعنی به نسبتی همان کینه ای که علیه
امپریالیسم و حتی رژیم دارد این را تعمیم داده باشد به چنین مناسباتی و
آن را مظهر و نماد همه تضادها بداند. با این تفاوت که به اقتضای زمان و
مکان باید فعلا از کنار این تضاد به نفع و جهت یک تضاد عمده تر که
جمهوری اسلامی باشد، بگذرد.
بنیاد خانواده سحر:
به لحاظ عقلانی می شود پذیرفت کسی در شرایط سنی ندا توانسته باشد این
پروسه دشوار را طی کرده باشد. یعنی این زندگی را رد کرده باشد. البته
منظورم از عقلانی، همان عقلانیت حاکم بر مناسبات است. شاید از این جهت
که سازمان از کودکی روی ندا کار کرده بود تا بتواند چنین مسئله ای را
بپذیرد. دوران کودکی و نوجوانی به هر حال ارزش های بهتر و عمیق تر در
انسان شکل می گیرند. می توان گفت تربیت ندا از کودکی تربیتی سازمان
یافته و تمام ایدئولوژیک بوده است. برای همین میشود بهتر این وضعیت او
را فهم کرد. ندا مثلا در مقایسه با افرادی که سازمان در سنین میانسالی
و جوانی جذب می کرد برای آموزش گرفتن بسیار مستعدتر بود. این فاکتور
بسیار مهم را بگذارید در کنار این مهم که ندا به اصرار خودش به قرارگاه
اشرف آمده بود. در حالی که سازمان می خواست او در اروپا بماند و در
آنجا فعالیت کند. اما به اصرار و داوطلبانه خودش را به اشرف رسانده
بود. خودش بارها گفته بود من زندگی چریکی را به فعالیت های سیاسی و به
اصطلاح خرده کاری در سازمان ترجیح می دهم. جالب اینجا است که وقتی هم
دوباره می خواستند او را از اشرف به اروپا بفرستند، به شدت مخالفت کرد
و حتی با گریه و التماس می خواست در قرارگاه اشرف بماند. این در حالی
بود که دیگرانی مثل لاله طریقی و زلال حبیبی و معدود نفراتی که انتخاب
شده بودند، با شعف پنهانی از این دستور استقبال کردند.
بنیاد خانواده سحر:
من می خواهم ببینم چطور آدم هایی که بیشتر از ندا در مناسبات سازمان
بوده و خرد شده اند، اینها نتوانسته اند این تهدید یعنی جذب در زندگی
بورژوازی را حل کنند، اما ظاهرا ندا توانسته است. البته یک وجه این
سوال بر می گردد به همین آدم های استخوان خرد کرده در سازمان و اینکه
در مقایسه با ندا چرا اینقدر عقب هستند. دلایل اش واقعا چیست البته در
مقایسه با ندا. می خواهم ببینیم در مورد ندا آیا می شود از زاویه دیگری
جدای از این فاکت ها و زمینه هایی که اشاره کردید، نگاه کرد. چون نشانه
ها و ظواهر امر می گوید که می شود حتی بصورت فرض و گمانه زنی فراتر از
این قاعده به این پدیده نگاه کرد.
خانم بتول سلطانی:
ندا برای کار خارج کشور انتخاب شده بود، به این دلیل که تهدید بورژوازی
را در خودش منتفی کرده بود. این را به گونه ای به تشکیلات نشان داده
بود که هیچ شک و شبهه ای باقی نگذاشته بود. گفتم یکی از مهمترین
فاکتورهای اش این بود که نمی خواست به دنیایی که از آن آمده و در آن
رشد کرده بود برگردد. ثابت کرده بود به معیارها و ارزش های جامعه
بورژوازی پشت کرده است. برای سازمان این خیلی مهم بود. چون آدم ها را
از آنجا بیرون می آورد تا در قرارگاه اشرف آب بندی بشوند و تهدیدشان را
برطرف کند. این کلیتی است که درباره ندا می توان بیان کرد. دلایل اش را
هم اشاره کردم، یعنی نقش دورانی که ندا از کودکی تا جوانی در سازمان
پشت سر گذاشته و تربیتی که روی اعمال شده است. اما اینکه چرا به قول
شما آن استخوان کرده ها در عمل از ندا عقب تر هستند، این یک موضوع جدا
است. بحث اش مفصل است. در اولین فاکتور اگر بخواهیم اینها را در مقایسه
با ندا مورد قضاوت و ارزیابی قرا ر بدهیم، این موضوع می تواند صحت
داشته باشد که ندا کم سن و سال است. تازه شکل گرفته و در اول راه است.
چیزی از آن مسیر طولانی و البته پر هزینه و توام با شکست نمی داند و
اگر هم بداند توان فهم کردن این شکست ها را در چارچوب مسائل تئوریک و
سیاسی و ایدئولوژیک ندارد. سمپاتی او به سازمان بیشتر محصول دوران و
وضعیت خودش است. نتیجه احساسات و اطلاعاتی است که سازمان یک طرفه به او
انتقال داده و برای اش چیده است. هنوز توان چالش با دنیای اطراف اش را
ندارد. رابطه اش با سازمان و دنیای اطراف اش کاملا یکطرفه است. کسی از
نقطه روبروی او نیامده است.
این
ندا در مقایسه با کسانی که حداقل از سی خرداد با سازمان هستند کاملا
درک و شرایط متفاوتی دارد. اینها در طول این سه دهه دیده اند سازمان
مرتب شکست خورده و مرتب هم رجوی توجیه کرده و دوباره وعده داده است.
اینها در حین اینکه با این زیگزاگ ها مأنوس شده و از آنها عبور کرده
اند، اما در ذهن شان تردید وجود دارد. مرتب به هم می ریزند و دوباره
توسط رجوی احیا و بازسازی می شوند. خیلی از اینهاها را محذورها و
رودربایستی ها و دهها دلیل دیگر در سازمان نگه داشته است. اینها دیده
اند رجوی در مقاطع مختلف با منتقدین و مخالفان خودش چگونه رفتار کرده
است. می دانند هزینه جدا شدن چقدر است. تازه اگر موفق به جدایی بشوند.
خوب این آدم های استخوان خرد کرده در چنین وضعیت های فرضی و بالقوه ای
هستند. مدام با گذشته و آینده کلنجار می روند. برای همین رجوی مرتب با
گذشته اینها کار میکند. برای همین مرتب باید مونیتور بشوند و او بفهمد
در کله اینها چه می گذرد. اصطلاح استخوان خرد کرده، اصطلاح خیلی به
جایی است و حکایت این را دارد که اینها در مقایسه با ندا چقدر ذهن شان
مشغول است. به گذشته و آینده و اینکه بالاخره این بلاتکلیفی و سردرگمی
کی تمام خواهد شد.
پس به
همان میزانی که اینها سابقه و قدمت در سازمان دارند، بطور طبیعی نسبت
به آینده شان نگران تر می شوند. می بینند دارند پیر می شوند. توان
حداقلی خود را برای ساختن آینده از دست می دهند. نیروهای شان مصرف شده
است. پس در مقایسه با ندا اگر این افراد به جامعه بورژوازی و آزاد
نزدیک بشوند، تهدید بورژوازی برای اینها قوی تر و بیشتر است. چون اینها
خیلی سال است از این حرف ها شنیده اند و در عمل دیده اند که چیزی حل
نشده است و همه چیز در واقع سر جای خودش قرار دارد. پس این احتمال که
فرد بگوید این جامعه چندان هم که رجوی می گوید تهدید او نیست، بیشتر می
شود و به همین دلیل انتخاب ندا برای سازمان در مقایسه با آن طیفی که
اشاره می کنید، در اولویت قرار می گیرد. اگر انتخاب ندا برای شما
برجستگی دارد و اگر قرار باشد از زاویه متفاوتی به این موضوع نگاه
کنیم، من فکر می کنم باید روی اینکه چرا آن طیف قدیمی ها انتخاب نمی
شوند متمرکز بشویم. وقتی این دلایل روشن بشود، آن وقت می توانیم روی
انتخاب ندا واقع بینانه تر نظر بدهیم و آن را در رابطه تنگاتنگ با ملاء
و فضای تشکیلاتی اطراف او ارزیابی کنیم. فکر می کنم از هر دو جهت به
سوال شما پاسخ داده باشم. هم در اینکه چرا ندا را انتخاب می کنند و هم
در اینکه چرا آن طیف باسابقه و قدیمی را انتخاب نمی کنند.
بنیاد خانواده سحر:
توضیحات شما تا حدود زیادی قانع کننده بود. اما می خواهم روی آن نگاه
تابو گرایی که روی ندا متمرکز می شود صحبت کنید. روی بزرگ کردن ندا تا
جایی که در مواجه با بیرون خودش امکان نگاه عقلانی به موضوع را مسدود و
جنبه های قدسی و فراعقلانی موضوع را برجسته و همه چیز را تحت الشعاع آن
قرار می دهد. می خواهم ببینم تا چه اندازه با این برداشت من موافق
هستید و این امر را تا چه اندازه از پیش طراحی شده می بینید.
خانم بتول سلطانی:
با بخش زیادی از نظرتان موافق هستم، اما نه سازمان، نه من و نه شما و
نه هیچکسی نمی دانست که مریم رجوی در فرانسه دستگیر می شود.
بنیاد خانواده سحر:
من
چنین ادعایی ندارم که سازمان از قبل همه چیز را می دانسته است، اما
حداقل می توان روی این فرض تعمق کرد که سازمان می دانسته چنین گزینه ای
چه دستاوردها و نتایجی برای او دارد.
خانم بتول سلطانی:
اگر از این زاویه نگاه کنیم، بله من هم با شما موافق هستم که انتخاب
ندا برای چنین عملیاتی فی النفسه می توانسته حائز اهمیت باشد. یعنی
تاثیر عملی که ندا انجام داده در مقایسه مثلا با مرضیه باباخانی خیلی
برای سازمان بیشتر است. چنانچه بعد از آن هم دیدیم که سازمان با چه
نیرو و انرژی ای روی ندا متمرکز شد. چطور توانست در مناسبات داخلی از
ندا نهایت بهره بردای و استفاده را بکند. که این موضوع اش خیلی مفصل
است و نیاز به یک بحث جداگانه دارد تا به استناد فاکت ها و اتفاقاتی که
در آن زمان افتاد این تاثیرات و بازخوردها را مرور کنیم.
-----------------------------------
سفارت آمریکا در
بغداد:
تصمیمی مبنی بر
حضور نیروهای آمریکایی در پادگان اشرف گرفته نشده است

روزنامه عراقی البينة الجديدة:
بغداد - 15 سپتامبر 2009 (24 شهریور 1388)
سفارت آمریکا در بغداد خبر مربوط به تصمیم آمریکا مبنی به حضور
نیروهایش در اردوگاه اشرف را تکذیب کرد.
سخنگوی سفارت در بیانيه ای اعلام نمود:
سفیر آمریکا در گزارش خود به کنگره، اشاره ای به نیاز حضور
نیروهای آمریکائی در اردوگاه نکرده است.
-----------------------------------
قسمت بیست و پنجم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری
در سازمان مجاهدین خلق
در توضیح رابطه پرداخت گر
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی ادبیات و کلید واژه های تشکیلاتی سازمان یکی از موضوعات
جالب و قابل تعمق است که فکر می کنم بشود با آن یک کتاب لغت مستقل
تدوین کرد. شما در طول گفتگوهایتان بارها این واژه ها را استفاده کرده
اید. دلیل اش شاید این باشد که معادلی برای آنها نیافته اید و یا اینکه
این واژه ها معانی و محتوای منحصر داشته باشند که هیچ چیزی نمی توان
جایگزین آنها باشد و همینطور این واژه ها ملکه ذهن شما شده است. یکی از
این واژه ها پرداخت گر است که اگر موافق باشید بحث را با توضح
بیشتر پیرامون این اصطلاح شروع کنید.
خانم بتول سلطانی:
بله همینطور است که شما اشاره می کنید. و واقعا می شود با این اصطلاحات
یک کتاب نوشت. شاید جالب تر این خواهد بود که شما یک گفتگوی درون
تشکیلاتی را شاهد باشید. آن وقت احتمالا شما بخش مهمی از مطالب را
متوجه نخواهید شد و واقعا به یک دلیماج نیاز خواهید داشت تا مطالب را
به زبان معمول برای تان برگردان کند. اما در مورد واژه پرداخت گر.
سازمان همیشه می گفت علیرغم اینکه در بیرون از ما همیشه متهم به این
هستیم که نسبت به بستگان و خانواده های خود کشش و عاطفه نداریم، نسبت
به همسران و فرزندان خود عاطفه نداریم. مفهوم دوستی را نمی فهمیم و از
اینگونه اتهامات. اما اینطور نیست و ما اتفاقا خیلی بیشتر از مناسبات
عادی آدم های عاطفی و احساسی هستیم. برای اینکه این ادعا را ثابت کنند
از همان جامعه عادی مثال می زدند و مثلا می گفتند احساسات و عواطف در
جامعه عادی بیشتر متظاهرانه و فرمالیستی است. به این ترتیب که همه در
ظاهر امر قربان و صدقه همدیگر می روند. از ندیدن هم احساس دلتنگی و
ناراحتی می کنند. اما اینها تا جایی است که پای منافع شان به میان
نیاید و یا احساس کنند این روابط منافع شان را تحت الشعاع قرار نمی
دهد. در جامعه عادی برادر به برادر به انگیزه های مختلف نارو و کلک می
زند. فرزندان بر سر ارث به پدران خودشان پشت می کنند. می گفتند این
مناسبات در عمل مدارشان خیلی پائین می آید و مفهوم و معنای آنچنانی که
روی آن حرف می زنند، ندارند. از همین مثال های معمول در جوامع عادی
زیاد بود که سازمان روی آنها تاکید می کرد.
در
ادامه مطرح می کردند که اما رابطه ای که یک عضو مجاهد خلق با والدین و
بستگان خودش دارد یک رابطه پرداخت گر است. حالا مفهوم پرداخت گر چیست
توضیح می دهم. می گفتند یک عضو مجاهد خلق رابطه اش را با بستگان و کسان
اش بر اساس اشل های جامعه عادی تنظیم می کند. یعنی در صورت یک چیز نیست
و در ماهیت یک چیز دیگر. چون هیچ وقت با خانواده اش وارد مناسبات این
شکلی و در چنین مدار پائینی نمی شود. که در ظاهر قربان و صدقه اش برود
اما در وقت اش به همه آنها پشت کند و دنبال منافع شخصی خودش باشد. در
واقع فاکت های همان جامعه عادی را می گرفتند و می زدند توی سر جامعه و
اینطوری مناسبات آنها را تخطئه می کردند. سازمان می گفت این مجاهد خلق
آنقدر شعور و فهم انقلابی دارد و آنقدر این احساسات برای اش ارزشمند
است که می خواهد ماهیت این مناسبات را از هر چه زنگار و غبار جوامع
استثمارزده و عادی و طبقاتی روی آن را گرفته، پاک کند. حالا این امر
چطور ماده و محقق می شود، از این طریق که ملاء و جامعه اینها را سالم
کند. به قول خودشان اکسیژن اینها را سالم کند. می گفتند وقتی این ملاء
سالم شد، انگیزه ها از اشل های مادی و منافع شخصی بالاتر می روند.
عواطف وسیله تظاهر و فریب نمی شود. رنگ تعلقات مادی و طبقاتی نمی گیرد.
در این صورت عشق پدر به فرزند و عشق فرزند به پدر بی حائل می شود. و
همینطور همه عواطف و پیوندهای عاطفی به خودشان قائم می شوند نه به
منافع و حائل های دیگر.
بعد
می گفتند خوب کدام رابطه عاطفی تر و کدام دوست داشتن ارزشمندتر است. می
گفتند عواطفی که ما دنبال اش هستیم از چنین جنسی است و این رابط میسر
می شود مگر اینکه مناسبات و مدار جامعه کاملا تغییر کند. بعد می گفتند
خوب برای این تغییر باید از خیلی چیزها موقتا گذشت. برای اینکه جامعه
اصلاح بشود و بالطبع آن مناسبات تصحیح بشود و مردم بتوانند در شرایط
خوب زندگی کنند و مناسبات شان هم برخاسته از صداقت و عمق باشد، باید ما
به عنوان یک عنصر انقلابی و در جهت رسیدن به ان جامعه از خانه و زن و
بچه مان بگذریم. حالا رابطه پرداخت گر در اینجا معنی پیدا می کند به
این معنی که من حاضرم به خاطر توی خواهر و برادر و مادر و پدر و فامیل
و برای اینکه عواطف تو به مدار بالاتری برود و از محدوده خانواده و
فامیل و نهایتا همسایه بگذرد و در کلیت اش نوعیت انسان را در بر بگیرد،
از همه این عواطف بگذرم تا تو به این مدار برسی. تا همه جامعه به این
مدار برسد. برای اینکه ان ملاء و جامعه و اکسیژن را سالم کنم از همه
اینها می گذرم و همه وقت و جان و زندگی ام را فدا می کنم تا به این
شرایط برسیم. پس من دارم برای آن شرایط و ملاء و فضا می جنگم. برای
آینده نسل های بعد از خودم می جنگم. پس ارزش دارد که این همه سختی را
برای خودم تحمل کنم، خودم را بسوزانم و این همه مرارت بکشم تا این
مدینه فاضله تحقق پیدا بکند.
پس
این رابطه یک رابطه پرداخت گر یک طرف است. در عین من مجاهد خلق به
مفهوم واقعی به کسانم عشق می ورزم، در اوج عشق و دوری از شما که فقط
خودم میزان و عمق و اهمیت اش را درک می کنم، و علیرغم همه اشتیاقی که
به بودن در کنار شماها احساس می کنم، ولی در اوج این عشق آنقدر اراده
دارم که می توانم این همه عشق را مهار کنم و در واقع با محروم کردن
خودم از دیدن شماها این پرداخت و این فدا را بکنم و خودم را حتی در
دیدن تو محروم بکنم و این سختی را هم به خودم بدهم که این اشتیاق را
سرکوب بکنم تا فردا و آینده ای که تو نمی دانی چقدر ارزشمند و زیبا و
عاری از طبقات و استثمار است، عینیت پیدا بکند. من در واقع دارم عشق
خودم را برای تمام عشق های خالصانه و پاک هم قربانی می کنم و هم برای
آن فردای تو مهیا کنم. از این جهت نام این رابطه را پرداخت گر می
گذارند که بابت آن جامعه عاری از شائبه و رنگار و غبار، من مجاهد خلق
بایستی این عواطف بالقوه در وجود خودم را بابت آن مناسبات و روابط فدا
کنم. اینها را در ازای آن ارزش ها بپردازم. چون اگر قرار است چیز با
ارزشی را به دست بیاوریم طبعا باید بابت دست یافتن به آن ارزشمند و در
مدار بالاتر چیزهایی بپردازیم و به اصطلاح فدیه بدهیم. پس فدیه مجاهد
خلق برای رسیدن به چنین جامعه ای این است که موقتا پا روی این احساسات
خود که اتفاقا خیلی هم عمیق و مدارش از جامعه عادی بالاتر است بگذارد.
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی، واقعیت این است که این توضیحات فی النفسه خیلی فریبنده و
شاید هم از زاویه ای به قول سازمان خیلی مدار بالا و آرمانی باشد. اما
اولا می خواهم سوال کنم این توجیهات واقعا تا چه اندازه قائم به رسیدن
به آن جامعه آرمانی بودند و تا چه اندازه از این بحث ها استفاده ابزاری
و در واقع سوء استفاده می شد. و در نهایت اینکه واقعا این پرداخت ها به
جیب چه کسی ریخته می شد و منظور رجوی از چنین دستگاهی که تنظیم می کرد
واقعا سمت و سو دادن این عواطف به طرف آن جامعه آرمانی و مدینه فاضله
بود یا می خواست همه چیز را به جیب خودش بریزد.
خانم بتول سلطانی:
واقعیت این است که رجوی در مغالطه و سوء استفاده از بحث ها هم تبحر و
هم ید طولایی دارد. بارها گفته ام دستگاهی که در درون مناسبات می چیند،
در شکل و شمائل کلی اش یکپارچه و شطرنجی است. هر گاه از درون به این
دستگاه نگاه کنید و بر اساس اطلاعات داده شده و نه تمام اطلاعات
بخواهید این دستگاه را ارزیابی کنید، کاملا یکدست و مچ است. اما مشکلات
از وقتی شروع می شود که از بیرون به این سیستم یکپارچه نگاه کنید و یا
بر اساس همه اطلاعات و اتفاقات درونی و پس پرده و یا قصد و هدف های
پنهان به آن نگاه کنید. ان وقت همه چیز کاملا متفاوت خواهد شد. این آن
نگاه کلی به موضوع. اما در این موضوع بخصوص باید اشاره کنم باز نتایج و
دستاوردهای اش کاملا به همین دو نوع نگاه بر می گردد. به اینکه ببینیم
رجوی در نهایت می خواهد این احساسات پرداخت گرانه را به کدام سمت و هدف
جاری کند. وقتی می بینم این احساسات قرار است تمامی به جیب رهبری ریخته
بشود و همه آن علایق و احساسات سمت و سوی شان به این نقطه باشد، و بعد
روی این رابطه همه سازمان و ساختار و بنا ساخته بشود، آن وقت متوجه می
شویم همه این تئوری بافی ها و توجیهات در واقع برای این است که همان
عنصر مجاهد خلق یک دست این عواطف را خرج رهبری کند. برای اینکه از او
حرف شنوی کامل و تمام داشته باشد. برای اینکه او هر لحظه آماده باشد هر
چه او می خواهد انجام بدهد. برای این است که این عنصر مجاهد هر چه
بیشتر از خودش و در جهت وابسته شدن به رهبری پیش برود. البته از دل
توجیهات رجوی هم می شود به پرسش ها و تناقضاتی رسید که به هر حال اصل
موضوع را هم زیر سوال می برد. مثلا من فکر می کنم آدم هر چقدر انقلابی
هم باشد و آرمانگرا باشد و بخواهد برای آن مدینه فاضله فدیه بگذارد،
اول باید ستون های این رابطه را روی نزدیک ترین کسان اش که به هر حال
یک پیوند ژنیتیکی را رقم زده، سوار کند.
کسی
که می تواند به راحتی از فرزند و پدر و مادرش بگذرد، در واقع این دارد
تمرین می کند که پیوندهای عاطفی اش را با بیرون خودش قطع کند. وقتی
رجوی می گوید این رابطه ها را به سمت تنظیم آن با من قطع کنید، منظورش
این است که خودش را جایگزین آنها کند. وقتی می گوید یک انقلابی چیزی جز
احساسات و عواطف اش برای من ندارد، منظورش این است که خودش را جایگزین
آنها کند. نمی گوید آن آرمان نهایی را جایگزین عواطف ات کن. می گوید
اول مرا انتخاب و جایگزین کن تا به آن برسی و بدون من نمی توانی به آن
جامعه آرمانی برسی. پس اول خودش را مقدم می کند. و آن جامعه را قائم به
پرستش و واگذاشتن عنصر مجاهد به خودش می کند. این تئوری احتمالا برای
این هم هست که عنصر مجاهد را مجاب کند که در صورت ضرورت مقابل خانواده
و بستگان اش بایستد و مثلا به این دلیل که عضوی از خانواده اش به رژیم
وابسته است به او بگوید او را حذف فیزیکی و ترور کند. برای این است که
این عواطف را مستقیما تحت تاثیر اراده و خواست خودش در می آورد. به این
خاطر من معتقدم این حرافی ها و تئوری ها کارکردی جز در جهت منافع شخصی
و اعمال شخص رجوی بر مناسبات ندارد. اما همانطور که در حرف می بیند،
این توضیحات همانطور که اشاره کردید فی النفسه خیلی گول زننده و
فریبکارانه تنظیم شده است.
-----------------------------------
قسمت بیست و چهارم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری
در سازمان مجاهدین خلق
سازمان از همه اعضای خود دستنوشته سرسپردگی به مسعود و
مریم می گیرد
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی در بخش پیش نمونه هایی از تنظیم رابطه سازمان با خانواده
قربانیان خودسوزی ها را بیان کردید. از جمله به برخورد دوگانه مریم با
خانواده ندا که نتیجه آن بدهکار شدن به سازمان بود. سوالی که مطرح است
اینکه این برخوردهای دوگانه آیا باعث ابهام و سوال برای خانواده ندا
نمی شد. اینکه از یک طرف سازمان ندا را بخاطر خودسوزی ستایش می کند و
لقب شهید مقدس به او می دهد و یک طرف ادعا می کند خودسوزی ندا خودسرانه
بوده و آنها مخالف این اقدام بوده اند. این دوگانگی ها در ارائه صورت
مسئله آیا تولید شک و تردید نمی کرد، یا مریم و سازمان برای توجیه این
دوگانگی ها سناریوهای مخصوص و جداگانه به خود داشتند.
خانم بتول سلطانی:
نکته خوبی اشاره کردید. البته در کلیت مواضع سازمان در قبال این
خودسوزی ها شاهد این برخوردهای دوگانه هستیم. مثلا از یک طرف در رسانه
های سازمان همان خط تهییج و تبلیغ و مقدس کردن و ستایش ها حاکم است و
از طرف دیگر وقتی پای محاکمه و دادگاه و پاسخگویی به عنوان محرک به
میان می آید، این اقدامات خودسرانه و تصمیم های فردی تعبیر و تلقی می
شوند. اما همانطور که اشاره کردید سازمان برای این موارد هم سناریوهای
خاص خودش را داشت. کاملا حواس اش جمع بود که جایی گاف ندهد. اینها با
تولید یک دفترچه خاطرات به امضای ندا هر چه دل شان می خواست در ارادت و
علاقمندی ندا به مریم نوشته بودند. بعد این دفترچه را داده بودند به
خانواده ندا. مادر و پدر ندا آدم های عادی و ساده ای هستند. نمی توانند
تصور کنند ممکن است این دفترچه مال ندا نباشد و ساخته دست سازمان باشد.
در این دفترچه به هر حال یک عکسی از ندا هست، یکی دو تا خاطره از شهر و
خانواده، اینها در واقع محمل ها و ابزارهای اولیه برای تولید آن
چیزهایی است که سازمان می خواهد تولید کند. حالا سازمان با همین ترفند
می آید ارادت و علاقمندی ندا به مریم را بازسازی می کند. اینها را هم
به گونه ای درست می کند که والدین ندا تصور می کنند انگار ندا قبل از
اینکه فرزند اینها باشد بودن اش به بودن و حیات مریم گره خورده بوده
است. این خط را تا جایی پیش می برند که در ماکزیمم حتی اگر آنها به
چیزی هم شک کنند، اما گرفتار رودربایستی می شوند. در نهایت پیش خودشان
حتی اگر همه این صحنه سازی ها را باور نکنند، به شکلی مقهور می شوند.
حتی اگر در اعماق وجودشان هم این حرف ها را باور نداشته باشند، باز
واکنش نشان نمی دهند.
نهایت
اش این است که حتی اذعان بدارند که دخترشان خریت کرده و دست به این کار
زده است، در این صورت باز اینطور خودشان را قانع می کنند که به هر حال
این کار را کرده و اتفاقی است که افتاده و نمی شود کاری کرد. به اصطلاح
خرجی است که شده و از کیسه آنها رفته است. حالا می شود به دو شکل با
این موضوع برخورد کرد. یا تن دادن به آن سناریویی که سازمان نوشته و بر
اساس آن رفت پشت این مسئله که این اتفاق را ارزشمند جلوه داد. یا رفت
مقابل آن و به دست خود لجن مالش کرد. بین این دو راه وقتی قرار می
گیرند، با توجه به آن فاکتورهایی که اشاره کردم و توجهی که مثلا مریم
به آنها می کند، به این نتیجه می رسند بهتر است سکوت کنند. احتمال این
که ممکن است والدین ندا واقعا به این جریانی که سازمان ایجاد کرد باور
نداشته باشند، خیلی زیاد است. اما وقتی صحنه را می بینند، مقهور و مجاب
می شوند. روی فاز فیصله دادن موضوع و همسو شدن با سازمان می روند.
بنابراین آن تناقض رفتاری که شما اشاره می کنید به احتمال زیاد مورد
توجه والدین ندا قرار گرفته است. اما با این حقیقت تلخ مواجه می شوند
که آیا واقعا می توانند چیزی را تغییر بدهند، یا فقط در این مسیر خیلی
چیزهای دیگر را هم از دست می دهند. نمی توانم به یقین بگویم که والدین
ندا و خانواده های قربانیان 17 ژوئن متوجه این تناقض و دوگانگی شده اند
یا خیر. اما به فرض چنین تصوری باز در ماهیت امر خیلی تفاوت نمی کرد.
برای اینکه سازمان فکر این وضعیت را نیز کرده است. می داند چگونه باید
برخورد کند و اینها را در نهایت به سناریویی که ساخته متقاعد و مجاب
کند. ابزارهای سازمان در برخورد کلی با این کیس ها مشخص است. اول سعی
می کند طرف اش را با امکانات و تامین کردن بخرد. دوم با تهدید کردن.
سوم با فریب دادن، چهارم با ترور شخصیت و لجن مال کردن افراد. اما همه
این ابزارها تابع یک سلسله مراتب و ترتیب و قاعده است که می توان
درباره اش صحبت کرد.
بنیاد خانواده سحر:
در ادامه این توضیحات و با این روش ها و ابزارهایی که اشاره کردید، می
خواهم بپرسم اگر بر فرض خانواده ندا مقابل سازمان موضع می گرفت و عکس
این عمل می کرد چه وضعیتی محتمل و قابل پیش بینی بود.
خانم بتول سلطانی:
قاعدتا در این شرایط وضع سازمان سخت می شد. اما این هم شرایطی نبود که
خارج از کنترل سازمان باشد. برای این وضعیت هم پیش بینی های لازم شده
بود. بطور کلی در چنین وضعیتی خانواده ندا می رفتند و در طیف اضداد
سازمان قرار می گرفتند و آن وقت تکلیف شان روشن بود. سازمان در این
شرایط همان برخوردی را که با اضداد خود داشت با خانواده ندا هم می کرد.
چرا راه دور برویم برخورد سازمان با رضا اسدی پدر زهره اسدی را بیاد
بیاورید. رضا اسدی از سازمان جدا شده اما دخترش زهره در مناسبات مانده
است. یا همین پدر سمیه محمدی که راه افتاده تا فرزندش را از قرارگاه
اشرف خارج کند. ببینید چه اتهاماتی به او می زنند. مزدور جمهوری اسلامی
بودن کمترین آن است. تا جایی که دخترش را توی روی پدر واداشتند و همان
اتهامات را تکرار کرد. وقتی بحث اضداد سازمان پیش می آید هر نوع برخورد
و زدن هر نوع اتهامی مباح است. بدترین اتهامات اخلاقی و فکری را به
اینها می زنند. به فسادهای اخلاقی متهم می کنند. به فسادهای مالی متهم
می کنند. به دزدی و فساد اخلاقی و خلاصه هر اتهامی که می شود تصور کرد،
متوسل میشوند. در حالی که اصلا معلوم نیست این صورت مسئله چه ارتباطی
با این اتهامات دارد.
فکر
کنید مثلا کسی که از سازمان جدا میشود ممکن است حتی در بدترین حالت
برود و عامل وزارت اطلاعات بشود، خوب این سقف اتهامی است که به این آدم
می چسبد، اما اینکه این آدم همزمان دچار انواع فسادهای اخلاقی و فکری و
مالی باشد، امر بعیدی است. اگر این آدم واقعا این همه رذل و بد بوده پس
تا قبل از این جدایی چطور در مناسبات حضور داشته و شما در قبال این همه
فساد او سکوت کرده اید. در این شرایط سازمان سوژه را تا انتهای طیف.
یعنی منتهای راست می برد. یعنی جنس رابطه سازمان با ملاء خودش دو سر
بیشتر ندارد، یا راست یا چپ. یا خودی است یا غیر خودی تمام عیار. خط
میانه و وسطی وجود ندارد. شعارش بجنگ تا بجنگیم است و اینطوری سوژه را
تا ته خط ترور کامل و نابودی و انهدام پیش می برد. حتی اگر بیشترین
فداکاری ها را برای سازمان کرده باشی وقتی می روی آن طرف و چالش ایجاد
می کنی، در این وضعیت حتی استمداد و دلجویی هم در کار نخواهد بود.
سازمان در این وضعیت شمشیرش را از رو می کشد.
منظورم این است که اگر این خانواده ها با سازمان راه نمی آمدند، می
رفتند توی طیف اضداد و آن وقت حساب شان با اسفل السافلین بود. بستگی
داشت به اینکه چه برخوردی می کردند، اگر برخورد بدهکارانه می کردند و
می گفتند شما راست می گوئید دختر ما با انگیزه پیوندهایی که با مریم و
مسعود داشته این کار را کرده، و ما هم حاضریم دین خودمان را به راه او
و ایمان او ادا کنیم، مشکلی نبود. بلکه ملاقات و دلجویی و هدیه و
مسافرت و مصاحبه و خلاصه همه نوع مساعدت و کمک هم بود، ولی اگر یک سر
سوزن طلبکاری در میان بود، یک اپسیلن ابهام و تردید و چانه زنی در میان
بود، آن وقت کاری می کردند که پسر خودشان یعنی برادر ندا که در
قرارگاه هست توی روی والدین خودش بایستد و همه اتهامات سازمان را از
زبان فرزندشان بشنوند. اتهاماتی از این دست که شما مزدور وزارت اطلاعات
هستید، از نظر مالی توسط ایران ساپورت میشوید، و بقیه اتهامات. حتی کار
را به جایی می کشیدند که هواداران سازمان هم روبروی اینها بایستند.
اینها اتفاقات و برخوردهایی است که من در مدتی که در خارج بودم، شاهد
آن بوده ام و می دانم که سازمان چکار می کند. سازمان پدری از این
هوادارها در می آورد و آنقدر اینها را اذیت و آزارهای مخفی می دهد و
افراد را تحت فشار می گذارد که آن طرف اش ناپیدا است. بطور مثال افراد
را به جان هم می انداخت و خودش کنار می ایستاد، تا جایی که افراد عادی
کاملا ذله می شدند. طوری سازماندهی و تنظیم می کرد که افراد از سازمان
بترسند. وادارشان می کرد از سازمان حساب ببرند. با خانواده ها
برخوردهای کجدار و مریض برقرار می کرد. از یک طرف در سبز نشان می داد و
تا جایی که این خط پیش می رفت ادامه می داد و به موازات آن گوشه هایی
از آن روی سکه اش را با ترفندهای مختلف به رخ آنها می کشید. من قطع به
یقین می دانم، گذشته از آن برخوردهای رسمی و رسانه ای که سازمان مثلا
با خانواده ندا می کرد، حتما آن روی خودش را هم نشان می داد. به
خانواده ندا تفهیم می کرد می تواند شرایط را صد و هشتاد درجه عوض کند و
آنها را منفور کند. حتی کار را به جایی بکشاند که والدین او حتی جرات
نکنند سر مزار دخترشان هم بروند.
سازمان دستگاه اش این است که در برخورد با این موانع پروسه مشخص و
سازماندهی شده ای را طی کند. با کسی که بخواهد با سازمان درگیر بشود تا
یک پروسه ای با او مدارا می کند. سعی می کند در مرحله اول او را به راه
بیاورند. با سکوت با وعده و عید با تطمیع و بعضا با تهدید. با دادن
امکانات و یا در پاره ای مواقع با قطع حمایت و امکانات گذشته. آنطور که
خودشان می گویند سعی می کنند با او وارد جنگ نشوند. این تا زمانی ادامه
دارد که شعاع این موضع گیری ها و مخالفت ها به مخدوش شدن بعضی حریم ها
منجر نشود. مثلا خود رهبری یا مریم و یا مسائل اساسی و کلیدی سازمان
خدشه نبیند. نه اینکه این منش سازمان باشد، نه. بخاطر اینکه می دانند
هزینه این برخوردها به مراتب بیشتر از آن چیزی است که بابت اش مثلا
مدتی باید سکوت کنند. والا اگر این حساب و کتاب ها و محاسبات نباشد
سازمان از یک تار موی مخالفت و موضع گیری هم نمی گذرد و تا آخر از
مخالفین خودش انتقام می گیرد. خوب حالا فرض کنید با این وضعیت خانواده
ندا موضع می گرفتند. اولا در این صورت حتی اگر خانواده ندا یک پارچه
سیاه برای عزاداری می خریدند یا یک ماشین ساده برای تشیع مراسم او تهیه
می کردند، سازمان از همین جا شروع می کرد به جوسازی در این خصوص که
اینها را دولت ایران در اختیار خانواده ندا گذاشته، از این حداقل بگیر
و بیا تا این اتهامات که اینها خون شهید را لگد مال کردند، لگد به شهدا
زده اند، با دولت ایران ارتباط دارند، به ایران رفت و آمد می کنند، و
الی آخر.
یک
ترفند دیگر اینها این بود که از همه افراد دستنوشته های متعدد می
گرفتند از جمله از خود من نیز گرفتند، مبنی بر اینکه همه چیز ما از آن
مسعود و مریم است. به این معنی که من متعلق به مریم و مسعود هستم و
متعلق به راه اینها. و این راه را آزادانه و آگاهانه انتخاب کرده ام.
حتی در این راستا مدارک و دستنوشته هایی می گرفتند حاکی از اینکه
علیرغم اینکه من والدین و بستگان خودم را دوست دارم، اما عاطفه ام نسبت
به اینها یک عاطفه معمولی نیست. بلکه یک عاطفه پرداخت گر است.
به این معنی که عاطفه و دلسوزی و عشق معمولی شامل پدر و خواهر و بچه و
مادر آدم می شود. در نهایت این کانون عاطفه اگر قرار بشود خیلی وسیع
بشود، شامل فامیل هم می شود. اما از اینجا به بعد دیگر کسی را در بر
نمی گیرد. تمام می شود. محدود می شود به همین دایره بسته. اما عاطفه
ای که ما دنبال آن هستیم در واقع چیزی است که فدا و فدیه می شود برای
یک آینده خیلی بزرگ تر که در آن ضمن اینکه والدین و خانواده هست، همه
اعضا و هموطنان هم در آن جای می گیرند. بعد همینطور که پیش می رود تمام
ابنا بشر را در خود جا می دهد. می شود یک علقه و عاطفه جهان فرا مرزی و
فرا اعتقادی نسبت به تمام والدین، خواهران و برادران و بستگان و تا مرز
انسان بودن گسترده می شود. در این دستنوشته ها از این طور ادعاها گرفته
می شد. بعد عشق به مسعود و مریم را نماد و جایگزین همه آن علقه ها و
عواطف می کردند تا ثابت کنند امثال ما چقدر به مسعود و مریم و آرمان
آنها عاشق هستیم. اینطوری جلو خیلی از اتفاقات را می گرفتند. نمی
گذاشتند کسی از موضع حق طلبی و محق بودن نسبت به سرنوشت فرزندش که عضو
سازمان بوده، از تشکیلات طلبکاری بکند. از قبل تملک خودشان را بر افراد
محرز کرده بودند. با همین ترفندها و دستنوشته ها. من اطمینان دارم
اینها از این جنس نامه ها از ندا هم گرفته و مطمئن هستم قبل از اینکه
ندا حسنی می خواسته خودسوزی کند روی او کار کرده اند و حتما بعد از آن
هم روی این محور کار کرده که اگر خانواده ندا مقابل شان قرار گرفت با
او چکار کنند. به همین منوال روی خانواده یقینا با فرض ها و احتمالات
مختلف کار کرده اند و می دانستند نباید در موقعیت پیش بینی ناشده قرار
بگیرند.
-----------------------------------
قسمت بیست و سوم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
سازمان با خانواده ندا طوری تنظیم رابطه کرد که در نهایت از آنها
طلبکار هم شد
بنیاد خانواده سحر:
خانم سلطانی یکی از موضوعاتی که درباره خودسوزی ها حائز اهمیت است،
موضوع تنظیم رابطه سازمان با خانواده قربانیانی است که اقدام به عملیات
انتحاری و بخصوص از نوع خودسوزی ها کردند. این موضوع از چند نظر حائز
اهمیت است، اول اینکه سازمان اساسا به این خانواده ها از چه زاویه ای
نگاه می کند. دوم چگونه تنظیم رابطه می کند، سوم اینکه با چه پس زمینه
هایی این افراد را انتخاب می کند، یعنی بطور مشخص آیا در انتخاب این
افراد موقعیت خانواده آنها نقش دارد. چهارم این نقش تا چه اندازه و بر
اساس چه فاکتورهایی می تواند بازدارنده یا موثر باشد. و در نهایت
بازتاب اقدامات انتحاری 17 ژوئن روی خانواده قربانیان تا آنجا که شاهد
بوده یا اطلاع دارید، چگونه بوده است.
خانم بتول سلطانی:
سوال هائی که مطرح کردید اگر چه همه روی یک موضوع متمرکز است، اما جنبه
های مختلف و متفاوتی از رابطه سازمان با این پدیده و بطور مشخص در
ارتباط با خانواده ها را مطرح می کند. می شود با این سوالات یک بحث
خیلی مهم و کلی را دنبال کرد. من سعی می کنم با یک مقدمه سوال های شما
را پاسخ بدهم. هر کجا به توضیح بیشتری نیاز بود، باز در خدمت شما خواهم
بود. در سازمان برای هر فرد و در هر رده و در هر موقعیتی و با هر میزان
سابقه و عقبه تشکیلاتی و با هر میزان اطمینانی که وجود داشته باشد، یک
پرونده بخصوص وجود دارد که بطور مشخص مربوط به خانواده افراد است.
اینکه چند نفر هستند، در چه موقعیت های اجتماعی و شغلی هستند، چه میزان
تحصیلات دارند، چه نوع گرایشات سیاسی و فکری دارند، اینکه این اعضا در
کجا اقامت دارند، داخل ایران هستند یا خارج از ایران هستند. این مورد
آخری خیلی برای سازمان اهمیت دارد. همه اطلاعات این پرونده برای این
است که سازمان بداند این عضو کسی را در خارج از کشور دارد یا خیر. برای
همین من که مسئول چند نفر بودم باید تحقیق می کردم ببینم این تحت امر
من آیا کسی از بستگان اش در خارج زندگی می کند یا نه. می خواست بداند
این عضو آیا برادری، خواهری، والدین، عمو و هر کسی که به نوعی به او
بسته و وابسته باشد در خارج کشور دارد یا خیر. سازمان روی این افراد و
اعضا خیلی حساس بود. بر عکس روی کسانی که خانواده های شان تماما در
ایران بودند چندان حساسیتی نداشت و اصلا از جهاتی برای سازمان مهم
نبود.
دلیل
این حساسیت به این خاطر بود که سازمان حضور بستگان اعضای خودش در خارج
کشور را پرهزینه و مخاطره آمیز می دانست. چون نگاه اش روی بستگان این
اعضا یک نگاه کاملا سیاسی – امنیتی بود. و اعتقاد داشت حضور این افراد
در خارج کشور می تواند باعث نفوذ آنها به داخل مناسبات به هر بهانه و
ایجاد دردسر و خطر برای سازمان باشد. برای همین در مورد کسانی که
بستگانی در خارج داشتند، می گفتند این عضو عامل نفوذ خارجی دارد، یا
عامل نفوذ سیاسی دارد. حتی اگر فردی یکی از بستگان اش در خارج بود این
برای سازمان خیلی اهمیت داشت. این حساسیت برای این بود که این به قول
سازمان عامل خارجی و عامل سیاسی می توانست در پاره ای مواقع برای
سازمان دردسر ایجاد کند. دلایل اش را در ادامه و در پراتیک و عمل برای
شما توضیح خواهم داد. این حساسیت بخصوص در مواردی همچون وقوع مرگ های
مشکوک، اقدامات انتحاری، مفقود شدن ها، زندانی شدن افراد در مناسبات
سازمان و اینطور مسائل مضاعف می شد. به عنوان مثال وقتی کسی مثل سهیل
ختار در مناسبات می میرد، صرفا به این دلیل که او کسی را در خارج از
کشور ندارد کک سازمان هم نمی گزد. می دانید که مرگ سهیل در مناسبات
خیلی مشکوک بود. معلوم نشد او را کشتند یا خودکشی کرد. اصلا معلوم نشد.
با این حال به این خاطر که سهیل کسی را در خارج کشور نداشت، مرگ مشکوک
او اصلا برای سازمان دردسری تولید نکرد، چون هیچ کس را در خارج کشور
نداشت که بخواهد مرگ او را دنبال و از سازمان حساب کشی کند. اما اگر بر
عکس سهیل کسی را در خارج کشور می داشت قضیه به کلی فرق می کرد. آن وقت
نحوه تنظیم رابطه سازمان با چنین مرگی و بالطبع با خانواده او کاملا
فرق می کرد.
حالا
وضعیت سهیل و بی تفاوتی سازمان در قبال مرگ او را بگذارید کنار خودسوزی
ندا حسنی و سلسله اقداماتی که سازمان از قبل و بعد از عمل انتحاری ندا
با خانواده او تنظیم کرده بود. چرا چون والدین ندا از سالها پیش در
خارج کشور بودند. و مرگ ندا می توانست با توجه به زمینه هایی که در
خارج کشور و بخصوص کشورهای اروپایی وجود دارد به تولید یک بحران خیلی
جدی برای سازمان منجر بشود. چون به زعم سازمان ندا یک یا چند عامل نفوذ
خارجی دارد. کسانی را دارد که می توانند در قبال مرگ او واکنش نشان
بدهند. برای همین می بینیم سازمان بعد از مرگ ندا چقدر روی خانواه او
متمرکز و بسیج می شود. بخاطر همین هم من یقین دارم حتی قبل تر از اینکه
ندا دست به خودسوزی بزند و پیش تر از آنکه بداند سوژه خودسوزی برای
سازمان است، تشکیلات روی خانواده او کار کرده و با آنها در ارتباط
تنگاتنگ بوده است. حتی برای اینکه بتوانند روی خود ندا نفوذ و تسلط
بیشتری داشته باشند. و حتی می دانم برای سازمان این هم اهمیت داشته است
که اول سراغ پدر ندا برود یا مادرش. حتی ادعا می کنم این ارتباطات طبق
یک سناریو پیش رفته است. اینها را از روی فاکت هایی که در مناسبات شاهد
بودم عرض می کنم.
این
موردی را که اشاره می کنم هر دو وجه نظرگاه های سازمان را در خصوص آن
عامل نفوذ خارجی که توضیح دادم ثابت می کند. اهمیت موضوع را برای آنها
نشان می دهد. بعد از خودسوزی ها در مناسبات این مسئله از جانب مژگان
پارسایی مطرح شد که با این خودسوزی ها کار خارجی خیلی سنگین شده است.
منظورش این بود که این خودسوزی ها بخصوص خودسوزی ندا با توجه به اینکه
والدین او در خارج هستند، می تواند دردسرساز بشود. و بطور مشخص تر
منظورش تمرکز بر روی خانواده ندا بود که در خارج کشور هستند. چون به
دنبال طرح این موضوع تاکید کرد این کار خارجی باید روی خانواده ندا
خیلی حساب شده و با دقت دنبال بشود. اما در مورد خانواده مرضیه
باباخانی آنطور که بیان می کرد قضیه چندان برای شان اهمیتی نداشت. چون
می گفتند خانواده مرضیه در اینجا یعنی خارج نیستند و بنابراین مشکل
خاصی ندارد. در مقابل مژگان تاکید داشت باید روی خانواده ندا بسیج
بشویم. دقیقا روی این واژه تاکید می کرد. حتی تاکید می کرد این تمرکز
روی برادر ندا که در قرارگاه اشرف است معطوف بشود. برای همین سوال می
کرد مسئول برادر ندا در قرارگاه اشرف چه کسی است و دستوراتی در خصوص
تحت نظر گرفتن و پروژه کردن او صادر کرد. می گفت حواس تان باشد تا
مطالب لازم در این رابطه را برای او سریع تشریح کنید و خودتان هم باید
سر رابطه با او توجیه بشوید. بنابراین رابطه هایی از این جنس به نوعی
در مناسبات دسته بندی شده است. می دانند کی و کجا و چگونه و با چه
ابزارهایی اقدام بکنند. سوای اینکه باید با وابستگان بیرونی او کانال
می زدند باید افراد وابسته به او در تشکیلات را نیز تحت نظر و توجیه
قرار می دادند.
به
همین منوال تنظیم رابطه سازمان با وابستگان اعضا بسته به اینکه در کجای
خاک اروپا باشند فرق می کرد. مثلا این رابطه ها بسته به اینکه این
افراد در انگلستان باشند یا در آلمان یا در فرانسه و یا بعضا در کدامیک
از شهرهای این کشورها فرق می کرد. دلیل اش مثلا وجود زمینه های قانونی
برای پیگیری از سوی خانواده ها و بستگان بود. برای اینکه سازمان مثلا
بداند با اینها باید با تکیه به چه پارامترهای قانونی برخورد و یا از
خودش دفاع کند. یک جنبه دیگر در همین رابطه مثلا تنظیم رابطه ای بود که
سازمان بعد از خودسوزی ندا، با خانواده او کرد. اوج اش آوردن آنها به
قرارگاه اشرف بود. در حالیکه مثلا هرگز چنین رفتاری با خانواده مرضیه
باباخانی نداشتند. مورد دیگر ملاقات مریم با خانواده ندا حسنی بود. به
این صورت که سازمان از همان بدو امر رفت روی این ریل که با بستگان او
یک نوع رودربایستی ایجاد کند. برای همین انگشت روی عواطف آنها گذاشت.
برای همین در این ملاقات مریم برای ندا گریه می کند، از طرف دیگر
هدایای زیادی برای آنها از پیش تهیه شده بود، که توسط مریم به آنها
داده می شود. این ریل برای این تنظیم شده بود که نکند والدین او
ناخودآگاه مدعی خونخواهی ندا بشوند و از مریم طلبکاری کنند. با اینکه
مریم تظاهر می کند از مرگ ندا متاسف و متاثر است و می خواهد القاء کند
ما به این امر راضی نبودیم و نمی دانستیم که مثلا ندا چنین کاری خواهد
کرد، اما در عین حال از ستایش کردن او هم کوتاهی نمی کند. این تنظیم
رابطه کلا طبق یک سناریو پیش می رود. همان طور که گفتم تنظیم رابطه
سازمان با برادر ندا هم طبق یک سناریو پیش می رفت. اینجا اهمیت آن نقشی
که سازمان برای عامل سیاسی یا نفوذ خارجی قائل است خودش را نشان می
دهد. در حالی که این همه انرژی و حساسیت که روی ندا صرف شد، یک هزارم
آن روی مرضیه باباخانی نبود. بیشتر این نمایشات و رابطه هم آنتنی و
رسانه ای شد. برای اینکه هر کدام از این اقدامات و رفتارها در واقع یک
گام سازمان را از خطرات احتمالی مثلا خونخواهی و اعتراض والدین و
بستگان ندا دور می کرد. پس می شود گفت سازمان در تنظیم رابطه اش با این
خانواده ها روی اینکه بستگان عملیات انتحاری در ایران هستند یا در متن
جامعه اروپا بسیار تعیین کننده است. و بر همین اساس هم رابطه اش را
تنظیم می کند.
بنیاد خانواده سحر:
ببخشید خانم سلطانی من علاقمندم این بحث را همینطور روی مصداق ها و
رفتارهایی که شما فاکت آورید موقتا به پایان برسانم تا در جلسه آینده
با محور قرار دادن ندا جنبه های تکمیل کننده این بحث را دنبال کنیم.
اینطوری جنبه های سیاسی و به قول شما از پیش طراحی شده موضوع هم خوب در
می آید، حالا بفرمائید سازمان در ارتباط با خانواده ندا روی چه موضوعات
دیگری بطور شفاف تاکید داشت. این جنبه ها طبعا هم می توانست جنبه اقناع
کننده داشته باشد و هم بطور تلویحی و غیرمستقیم جنبه تهدید کننده از
بابت اینکه والدین ندا حواس شان باشد که بی گدار به آب نزنند.
خانم بتول سلطانی:
همانطور که اشاره کردم روی این موضوع بیشتر تاکید می شد که اقدام ندا
خودسرانه و بدون اطلاع تشکیلات بوده است. البته نه با چنین تعبیری چون
به هر حال چندان خوش آیند به نظر نمی رسد. و بطور غیر مستقیم بحث تمرد
تشکیلاتی را تداعی می کند، و مریم نمی خواهد با چنین ادبیاتی حرف بزند.
اما می خواستند اینطور القا کنند که شور و شوق و علاقمندی ندا به مریم
باعث این اقدام شده است. یعنی انگیزه مرگ ندا را از یک طرف معطوف به
اراده و خواست خودش می کردند و از طرف دیگر ارزش او را به کیسه مریم می
ریختند. اما از سوی دیگر می گفتند مریم هرگز حاضر نبوده ندا به این شکل
عشق و علاقه اش را به او نشان بدهد. یک جور یکی به نعل و یک به میخ
زدن. و در قدم بعد جاانداختن این منظور که حالا که این اتفاق افتاده
مریم بیشتر از هر کسی متاثر و غمگین است. تا جایی که بگویند حتی از شما
که مادر و پدر ندا هستید، بیشتر متاثر و داغدار شده است. تا جایی که
حتی آنها متقاعد بشوند و به مریم به عنوان صاحب عزای اصلی تسلیت
بگویند. اینها که عرض می کنم واقعا در مناسبات و در رابطه با خانواده
ندا اتفاق افتاد. شاید باور و هضم این همه پیچیدگی و تزویر برای شما
دشوار باشد. اما واقعیت این است که این مسیر طی شد. این تنظیم رابطه و
ترفندها اوج فریبکاری و دغل بازی سازمان و مریم را نشان می داد. اینکه
تشکیلات کسی را وادار به خودسوزی بکند و بعد وانمود کند حتی از پدر و
مادر او بیشتر متاثر است و دست آخر به جای نشستن در صندلی اتهام و
محاکمه شدن، والدین قربانی را به خودش بدهکار کند.
-----------------------------------
قسمت بیست و دوم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
عملیات
17
ژوئن، سازمانیافته یا خودسرانه؟
بنیاد خانواده سحر:
خانم
سلطانی یکی از موضوعاتی که در جریان این خودسوزی ها مشاهده شد بازتاب
تصویری این وقایع بود. منظورم گزارش های خبری و تصویربرداری هایی بود
که سازمان کرده بود. این کار از جهات مختلفی می تواند مورد ارزیابی
قرار بگیرد. حتی از جهت قانونی و اینکه سازمان ادعا می کند این اقدامات
ارادی و بعضا خودسرانه بوده است. یعنی همین فیلم هایی که در حین
خودسوزی ها تهیه شده می تواند ثابت کند که این اقدامات خودسرانه نبوده
و پشت آنها یک تشکیلات و برنامه ریزی پنهان بوده است. بطور کلی می
خواهم روی این موضوع و بازخوردها و بازتاب های اش صحبت کنید.
خانم بتول سلطانی:
قبل از اینکه وارد این بحث بشوم باید عرض کنم در این مقطع من در اروپا
نبودم و بطور مستقیم چیزی ندیدم. آنچه عرض خواهم کرد استنباط و دریافت
شخصی ام در این رابطه است. بخشی هم آشنایی با کدها و نشانه های آشنا و
قراردادی است. اما آنچه کاملا محسوس است و در ادعاهای سران مجاهدین هم
می شود دنبال کرد این است که این تصاویر تماما توسط افراد سازمان تهیه
شده است. در همان زمان در نشست های داخل اشرف مطرح می شد که این تصاویر
را خودمان گرفته ایم و در اختیار رسانه ها و خبرگزاری های خارجی قرار
داده ایم. حتی تصاویر مربوط به خودسوزی مرضیه باباخانی و محسن شریفی را
در نشست های شورای رهبری نشان دادند و در همانجا هم گفتند که این فیلم
ها توسط اکیپ های تصوبرداری سازمان تهیه شده است. اما در مناسبات
بیرونی اصلا روی این موضوع موضع گیری نکردند و ادعای شان این بود -
البته آنگونه که غیر مستیم وانمود می کردند – که اینها توسط خبرگزاری
های خارجی تهیه شده است. خوب حالا موضوع این است که همین تصاویر را اگر
با تعمق نگاه کنیم شاید حتی در برخی موارد می توانیم افراد خود سازمان
را در کادر این فیلم ها ببینیم. اگر چه سعی شده تا حد امکان از اینگونه
گاف ها ندهند. اما به هر صورت این اتفاقات افتاده است و می توان شاهد
برخی از این گاف ها بود.
جدای
از این می توان با روش های دیگری هم ثابت کرد که این تصاویر را خود
سازمان تهیه کرده است. مثلا هر خبرگزاری وقتی خبر تصویری از یک حادثه
را ضبط می کند این در انحصار خودش است و اگر هم قرار باشد در اختیار
منابع دیگری گذاشته شود لوگوی همان منبع روی فیلم این گزارش ها وجود
دارد. به این دلیل که در غرب اصلا یک رقابت و مسابقه حیاتی میان
خبرگزاری ها، در این خصوص که چه رسانه و خبرگزاری ای توانسته اولین
دسترسی ها را به یک خبر داشته باشد، هست. به یک معنی انتشار اولیه یک
خبر و تصاویر آن مثل قانون کپی رایت می ماند. حق اولیه اش برای یک
خبرگزاری محفوظ است. حالا با احتساب همین موضوع می توان به راحتی ثابت
کرد که این خبرها را خود سازمان تهیه کرده و در اختیار سایر رسانه ها
گذاشته است. خوب وقتی این مسئله را بتوانیم ثابت بکنیم به اثبات خیلی
مسائل پشت پرده منجر می شود. اولین چیزی که ثابت می شود سازمانیافته
بودن این اقدامات است. وقتی شما به محض شروع به یک اقدام خودسوزی در
صحنه حاضر هستید و از اول تا آخر آن را فیلمبرداری می کنید، معلوم است
که این اکیپ فیلمبرداری از قبل می دانسته در کجا باید حاضر باشد و از
چه موقع کلید بزند و حتی تا کجا کارش را ادامه بدهد. اشتباهی که سازمان
در این رابطه مرتکب شده بود این بود که همه این تصاویر را بوسیله
دوربین های روی دست پیشرفته خبرنگاری گرفته بود. یک وقت ممکن است شما
این تصاویر را از طریق دوربین های موبایل تهیه می کنید خوب در این صورت
فرض و احتمال اینکه اتفاقی باشد تا میزان قابل ملاحظه ای بالا است.
اما
وقتی با آخرین دستاوردهای ممکن وارد این معرکه می شوید مسلم است که یک
کار سازمانیافته و برنامه ریزی شده بوده است. حالا گذشته از این بحث،
ما تصاویری می دیدیم که مثلا یکی از همین افراد می رود بنزین تهیه می
کند و یک مسیر مشخصی را طی می کند تا برسد به مکانی که قرار بوده
خودسوزی را در آنجا انجام بدهد، همه این تصاویر ضبط شده است. خوب در
چنین وضعیتی من تعجب می کنم سازمان چگونه می تواند ادعای خودسرانه بودن
این اقدامات را بکند. خوب این یک بحث برای اثبات این ادعا که این
اقدامات حساب شده و کاملا تشکیلاتی بوده است. موضوع دیگری که می توان
روی آن تعمق کرد، بازتاب این اقدامات در مناسبات بیرونی سازمان است.
مثلا مریم وقتی آزاد شده بود گفته بود من یک پیام ویدیویی تهیه کرده
بودم و در آن خواسته بودم از انجام این کارها خوددداری کنند. اما پلیس
فرانسه اجازه این کار را نداده بود. به نظر من این ادعا از یک جهت
کاملا می تواند درست باشد، از این جهت که اگر مریم می خواسته فرمان
متوقف کردن این عملیات را بدهد، معنی اش این است که قبل از آن فرمان
انجام اش را صادر کرده است. بخاطر اینکه اصلا کسی جرات نمی کند
خودسرانه دست به این کارها بزند. این را برای این عرض می کنم که این
قبیل اقدامات در غرب خیلی هزینه بردار است. برای کسانی که دست به این
کارها می زنند و طبعا برای کسانی که آنها را سازماندهی می کنند. بخاطر
اینکه سازمان می داند اگر قرار باشد این عملیات و محرک های آن لو بروند
چه پیامدهایی برای آنها خواهد داشت. همانطور که دیدید در این رابطه چند
دادگاه پرسروصدا نیز تشکیل شد و در همه آنها سازمان حرف اش این بود که
خودسوزی ها خودسرانه و ارادی بوده است.
این
را بگذارید در کنار مطالبی که در درون مناسبات روی همین موضوع عنوان می
شود. مثلا حرف هایی که خود رجوی می زند و یا شورای رهبری مطرح می کند.
این ها می رساند که سازمان با علم به پی آمدهایی که این اقدامات دارد
وارد این معرکه می شود. منتهی آنجا که پای قانون و حسابرسی پیش میآید
خودش را کنار می کشد و اظهار بی اطلاعی می کند. اما وقتی پای ادامه این
مسیر و راه حل آزاد کردن مریم باشد و قرار است تشکیلات تهییج شود، آن
وقت سازمان حتی از موضع طلبکاری مدعی می شود این تعداد خودسوزی ها کمتر
از انتظار بوده و می توانست از نظر کمی شمار بیشتری را در بر بگیرد.
برای همین می گویم این عملیات به دلیل بازتاب های غیر قابل پیش بینی و
پرهزینه ای که برای سازمان داشته نمی توانسته خودسرانه باشد. این کارها
مثلا با این که شما یک تخلف کوچک تشکیلاتی بکنید کاملا فرق می کند. گو
اینکه سازمان از کنار آن تخلف و رفتار خودسرانه کوچک هم به این سادگی
نمی گذرد. دلیل دیگری که می توان در رابطه با هدفمند بودن و تشکیلاتی
بودن این اقدامات ذکر کرد، نحوه برخورد و تنظیم رابطه ای است که سازمان
در کلیت خودش با موضوع می کند. من در اینجا بطور تیتروار به این موارد
اشاره می کنم. اول نحوه انعکاس خبری و پوشش تلویزیونی این ماجراها است.
شما همه موارد خودسوزی ها را می بینید که تصویربرداری شده است. در حالی
که این عملیات در نقاط مختلف خاک اروپا اتفاق افتاده است. اینها چیز
کمی نیست و همانطور که دیدیم در غرب بازتاب های فراوانی داشت. دوم
جریان سازی تبلیغاتی که تقریبا در همه جا پیرامون این موضوع براه
انداختند. سوم و مهمتر از همه پیام رجوی و هسته اصلی پیام او در این
رابطه بود که با نام بردن از اسامی قربانیان و تمجید از آنان هر گونه
شک و گمانی را در این رابطه بر طرف کرد.
باز
یک نکته مهمتر اینکه سازمان از سالها قبل روی این نوع مقابله جویی ها
انگشت گذاشته بود و تهدید کرده بود. من یادم می آید حتی مریم و مسعود
در مقطعی فرانسوی ها را، بخصوص در نامه های انقلاب ایدئولوژیک، تهدید
به خودسوزی کرده بودند. البته در آن زمان من در تشکیلات نبودم، این
نامه ها در تشکیلات به شکل آموزشی و موردی برای ما خوانده می شد. در آن
نامه ها همانطور که رجوی هم در یکی از سخنرانی های اش می گوید خودسوزی
وجه مشترک تمامی این نامه های انقلاب ایدئولوژیک است. به این ترتیب می
بینید همه نشانه ها و علائم حاکی از این هستند که این خودسوزی ها کاملا
در جهت و راستای خواسته های سازمان بوده است. حتی بعد از این خودسوزی
ها در نشست های شورای رهبری در قرارگاه اشرف این مطرح شد که مریم باید
در دادگاه نسبت به این خودسوزی ها حساب پس بدهد.
بنیاد خانواده سحر:
یک
سوالی ناخودآگاه به ذهن می رسد و آن اینکه آیا تمام این خودسوزی ها به
قصد کشته شدن سازماندهی شده است یا اینکه مثلا برای سازمان جنبه
تبلیغاتی و سیاسی این اقدامات و تاثیرات آنها مهم است. یعنی می شود این
احتمال را داد که سازمان افراد را قبلا توجیه می کرده به این که اجازه
نمی دهد اینها در این عملیات جان خودشان را از دست بدهند و بلافاصله
اقدام به نجات دادن آنها خواهد کرد.
خانم بتول سلطانی:
بطور مشخص درباره این جنبه از این اقدامات من چیزی نمی دانم. بخاطر
اینکه اگر چنین خط و خطوط و تصمیماتی هم گرفته باشند قاعدتا اینها در
سطح مناسبات خارج از قرارگاه مریم در پاریس اتخاذ شده است. من به طور
عینی نمی توانم روی این احتمال حرفی بزنم.
بنیاد خانواده سحر:
خوب
به نظر شما برای سازمان می تواند این جنبه از امور حائز اهمیت باشد،
یعنی بیاید فقط روی جنبه های سیاسی موضوع حساب باز کند و افراد را
متقاعد بکند به اینکه نمی گذارد هیچکس صدمه جانی ببیند، اما مثلا در
عمل به نوعی به اینها نارو بزند و به کشتن بدهد.
خانم بتول سلطانی:
فکر نمی کنم بشود از این زاویه به موضوع نگاه کرد. به این دلیل که
نیازی به این نوع بسترسازی ها ندارند. وقتی افراد واقعا آماده می شوند
جان خودشان را در این راه بگذارند بطور طبیعی پذیرفته اند و تسلیم این
روش برای رسیدن به هدف شده اند. این احتمال مال زمانی است که افراد به
این فرامین تمکین نکنند و آن زمینه های روانی، روحی و فکری در افراد
ماده نشده باشد تا با این ترفند افراد را راضی کنند. در حالی که می
بینیم سازمان اصلا نیازی به این کارها ندارد. و متاسفانه جنبه دردناک و
تاسف آور قضایا هم همین است که هیچکس روی انجام این عملیات تردید و شکی
به خودش راه نمی دهد. حالا ممکن است سازمان یک وقت به این نتیجه برسد
که مثلا بجاگذاشتن یکی دو مورد کشته کافی است و به این اندازه بسنده می
کند. اما یک وقت ممکن است نیاز به شعاع تبلیغاتی فراتر و گسترده تری
دارد در این صورت هم مانعی پیش روی خودش نمی بیند. برای همین می گویم
این احتمالات تاثیری در اصل ماجرا و اتفاقات نمی گذارد. مهم این است که
افراد از جان خود گذشته اند و سازمان این را یک راهکار کلیدی برای حل
مشکلات عدیده خودش می بیند.
به
همین نسبت دست سازمان در استفاده از جان افراد و قربانی کردن آنان باز
است. حالا اگر جایی مثلا می آید جان داوطلبین خودسوزی ها را نجات می
دهد این به منزلت و ارزش نفسانی که انسان دارد مربوط نمی شود بلکه به
محاسبات دیگری بر می گردد که هیچ ارتباطی به ارزش جان این آدم ها ندارد
و باید در جاهای دیگری دنبال محاسبه و ارزیابی گشت. اما یک نکته ای در
این خصوص در نشست شورای رهبری مطرح شد، زمانی که مرضیه باباخانی را
نجات داده بودند و آن وضعیت تاثربرانگیز بوجود آمده بود، منظورم عوارض
ناشی از خودسوزی است که روی صورت و دستتهای او بجا مانده بود، و چهره
بدهیبتی پیدا کرده بود. در همین رابطه این موضوع مطرح شد که بهتر است
کسی که دست به این نوع عملیات انتحاری می زند، بمیرد تا اینکه به چنین
وضعیتی زنده بماند. بعد روی این بحث می کردند که مثلا دردهایی که فرد
متحمل می شود، چه اندازه طاقت فرسا و غیر قابل تحمل است و همچنین آثاری
که بر چهره هر فرد می گذارد، چه اندازه مشمئزکننده و دردناک و دافعه
انگیز است، پس بخاطر همین پی آمدها بهتر است فرد بمیرد. در مورد مرضیه
باباخانی حتی بصراحت عنوان کردند ای کاش او مرده بود.
بنیاد خانواده سحر:
آیا
شما تصاویر مجروحان این عملیات را مشاهده کرده اید؟
خانم بتول سلطانی:
خیر من اینها را نه از نزدیک و نه حتی عکس های شان را ندیدم. اما می
گفتند که پزشکان نتوانسته بودند درست اینها را معالجه کنند. اما
تاثیرات غیر مستقیم آن خیلی زیاد بود. این را به جهت تبلیغاتی که برای
مرضیه می کردند می شد حدس زد. در همین رابطه یک بار مژگان صحبت کرد و
از ارزش های مرضیه گفت و اینکه او شهید زنده سازمان است. می گفت ندا و
صدیقه مردند، اما مرضیه هر لحظه می میرد و زنده می شود. حتی این را هم
اشاره می کرد که هر وقت مرضیه پوست و صورت خودش را می بیند، می میرد و
زنده می شود. خوب این هندوانه زیر بغل گذاشتن ها نشان می دهد نگاه
سازمان به این موضوع و بازماندگان اش چطوری است و می داند به هر حال در
مناسبات چه تاثیرات حسی و درونی روی افراد می گذارد، برای همین سعی می
شد یک ارزش مضاعف و بیشتر حتی به نسبت کسانی که جان شان را از دست داده
اند، به اینها بدهند. منظورشان این بود که به هر صورت آن تاثیرات حسی و
درونی را روی افراد و همچنین خود مجروحین به حداقل برسانند.
-----------------------------------
قسمت بیست و یکم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در
سازمان مجاهدین خلق
اقدامات انتحاری
17
ژوئن و آزمایش تبعیت پذیری تشکیلاتی
بنیاد خانواده سحر:
این خودسوزی ها چه تاثیراتی روی مناسبات قرارگاه اشرف گذاشت؟ بطور مشخص
مثلا چه سمت و سویی را در این رابطه دنبال می کردند؟
خانم بتول سلطانی:
بازتاب این اقدامات خیلی گسترده بود و از جنبه های مختلف می توان
درباره آن حرف زد. مثلا یک وجه قضیه جنبه پروپاگاندای قضیه یعنی جنبه
تبلیغاتی آن در اشرف بود. همانطور که گفتم این جنبه بیشتر از طریق تهیه
ویدئوکلیپ ها، موسیقی، تئاترها و نمایش های تلویزیونی و این گونه وسایل
به افراد منتقل می شد. مثلا یادم می آید در این راستا رفته بودند
تعدادی از آهنگ های قدیمی را که مضمون اشعار و ملودی های اش با محتوای
فداکاری و مرید و مرید بازی همسو و هم اهنگ بود پیدا کرده بودند و آنها
را با فیلم های مربوط به خودسوزی ها میکس کرده بودند و مدام توی
غذاخوری و سلف سرویس ها به نمایش می گذاشتند. یا بعضا روی بعضی از این
آهنگ ها متن هایی متناسب با آنچه خودشان می خواستند سوار کرده بودند.
راستای همه این اقدامات روی چند مضمون تنظیم شده بود. یکی تهییج افراد
به این اقدامات. یکی جنبه ستایش آمیز و مقدس کردن این اقدامات، یکی
برانگیختن احساس خود کم بینی و حقارت در مقایسه با این افراد، یکی
تشدید این حس که ما واقعا در این ماجرا کاری نکرده ایم و در واقع همان
حس بدهکاری در افراد. یکی بردن افراد به درون و فردیت خودشان و وادار
کردن آنها به انجام نوعی عملیات جاری درونی که به نظر من برآیند و
تاثیر این به مراتب بیشتر از این بود که مثلا فرد در میان جمع این
احساسات و درون خود را بیان کند. یکی هم بستن امکان هر گونه شک و تردید
و سوال و ابهام در خصوص نفس این اقدامات. این فضا بیشتر در پی تشدید و
تثبیت این اقدامات بود.
در
این شرایط به فرض اگر کسی هم درباره این گونه اقدامات شک و تردیدی داشت
و یا حتی سوالی درباره این اقدامات به ذهن اش می زد، اصلا به خودش
اجازه نمی داد آن را طرح کند. به کلی هر نگاه عقلانی و چالش برانگیزی
در این شرایط خفه می شد و افراد فقط مجاب و مقهور این فضا بودند. یک
نکته پر اهمیت دیگر در این فضا این بود که افراد را وادار می کرد تا
بلافاصله بروند روی اعلام داوطلبی برای انجام چنین اقداماتی و نام
نویسی کنند تا در زمان مقتضی خودشان را آتش بزنند و یا به هر گونه دیگر
این عملیات انتحاری را انجام بدهند. این بخشی از این تاثیرات بود که
بیشتر همانطور که گفتم جنبه تبلیغاتی و احساسی داشت. یک بازتاب دیگر
این بود که در مناسبات بحث های نظرخواهی براه انداختند. مثلا برای
تشکیلات فهمیدن این موضوع که چند درصد از افراد در زمان دستگیری مریم
داوطلب خودسوزی بوده اند خیلی مهم بود. این هم برای شان مهم بود که این
افراد تا چه اندازه در چنین وضعیتی تبعیت تشکیلاتی داشته اند. یعنی
تصمیم شان از روی اراده و خواست قلبی بوده و یا اینکه تحت تاثیر عوامل
بیرونی و فاکتورهای دیگر بوده اند. اینها بحث های خیلی دقیق و پراهیتی
بود که در اشکال مختلف دنبال می کردند. مکانیزم این بحث ها هم همان
نظرخواهی ها بود. در این نشست ها طوری برخورد و تنظیم می کردند که
افراد بصورت ناخودآگاه واکنش های درونی خودشان را نشان می دادند. شاید
جایی به این موضوع اشاره کرده باشم یا نه نمی دانم اما بد نیست بار
دیگر این نکته را مورد یادآوری قرار بدهم که در تشکیلات شاید داوطلب
شدن برای خودسوزی و یا اقدامات انتحاری به هر شکل و نوع و با هر انگیزه
ای خیلی مهم باشد و این تمایل شاید یکی از پارامترهای قوی برای ارتقاء
تشکیلاتی بود. اما پیشتر از این چیزی که اهمیت داشت تبعیت تشکیلاتی
بود. برای اینکه سازمان بعد از اعلام انقلاب ایدئولوژیک اش این را مطرح
می کرد که بحث گذشتن از جان و فدا شدن خیلی وقت پیش در سازمان حل شده
است و هر کس که می خواهد وارد سازمان بشود، مردن و آمادگی برای مرگ پیش
شرط و مبنای ورود به سازمان است.
بنابراین صرف آمادگی برای فدا شدن و مردن دیگر آن کارکرد کلیدی و تعیین
کننده را ندارد. چون حل شده است. خوب حالا چه چیزی در اولویت قرار
گرفته است، تبعیت و اطاعت پذیری محض تشکیلاتی و عقیدتی و سیاسی است. به
این معنی که هر چه تشکیلات می گوید به منزله وحی منزل است و هیچ اما و
اگری نباید درباره ان مطرح کرد. این شده بود اصل اول تشکیلاتی. در همین
مقطعی هم که درباره اش صحبت می کنیم یعنی ژوئن
2003
بسیاری از چک های تشکیلاتی روی افرادی که اعلام داوطلبی خودسوزی
کردهبودند روی این موضوع متمرکز شده بود که ببینند این افراد جدای از
اینکه داوطلب خودسوزی ها بوده اند تا چه میزان اصل تبعیت و اطاعت
تشکیلاتی را فهم کرده و به ان گردن گذاشته اند. مثلا من یادم می آید در
همین ایام افرادی به اصرار می خواستند خودشان را به آتش بکشند، اما
تشکیلات ضمن توجیه آنها به اینکه این کار نفع و نتیجه ای برای سازمان
ندارد، انها را ظاهرا متقاعد می کرد. اما بودند افرادی که از این نتیجه
گیری و نوع نگاه نفع طلبانه به موضوع چندان خوششان نیامده بود و بدشان
نمی آمد که خودسرانه دست به این اقدام بزنند. این به اصطلاح برای
سازمان اهمیت پیدا کرده بد. برای این که اصل تبعیت تشکیلاتی را زیر
علامت سوال می برد. درست است که فرد می خواسته خودش را به آتش بکشد و
چیزی را از دست می داده که دیگر نه قابل برگشت بوده و نه حتی تردیدی در
ادعای اش یافت می شده، اما تشکیلات از این زاویه به موضوع نگاه می کرد
که او دارد از دستورات و فرمان های تشکیلاتی تمرد می کند و آنچه برای
اش مهم بود نفس و ذات این تمرد بود. فرقی نمی کرد که برای چه و در
راستای چه هدف و خواستی تمرد کرده است.
این
نافرمانی تشکیلاتی و یا حداقل واکنش در قبال آن برای سازمان خیلی مهم
بود. چون به این معنی بود که این تمرد و نافرمانی ممکن است در موضوعات
و جنبه های دیگر تشکیلاتی نیز ماده بشود و آن وقت است که هزینه و
تبعاتی بیشتر از این به همراه دارد. اینجا در واقع می خواستند با همین
محمل و پوشش یکی از بندهای مهم انقلاب شان را یکبار دیگر و در کوران
یکی از بحران ها تست کنند تا بفهمند این اصل چقدر تثبیت شده و احتمالا
در چه سرفصل ها و بزنگاه هایی میتواند کارکرد و ماهیت اش را از دست
بدهد. اگر یادتان باشد در تحلیل بندهای انقلاب روی این موضوع و بند
خیلی صحبت کردیم. روی این اصل که از بعد از اعلام انقلاب ایدئولوژیک و
اعلام رهبری عقیدتی دیگر معیار صلاحیت بکلی عوض شد. دیگر به صرف سابقه
مبارزه و زندانی کشیدن و حتی از دست دادن وابستگان و اعدام آنها و یا
حتی میزان پایداری در زندان های جمهوری اسلامی کسی را ارتقاء تشکیلاتی
نمی دادند و صلاحیت اش را با این معیارها اندازه گیری نمی کردند. در
این مقاطع حتی بودند افرادی که به لحاظ رده و مسئولیت های تشکیلاتی تا
حد مرکزیت هم بالا بودند اما به همین بهانه و مشکل به کلی از آنها خلع
مسئولیت و رده کردند. از این افراد خیلی زیاد بودند. و تازه وقتی
مسئولیت های آنها را می گرفتند انها را به کارهای پائین و دشوار مقید و
مجبور می کردند.
دو
هدف از این کار دنبال می کردند یا او را مجددا به لحاظ پذیرفتن اصل
تبعیت پذیری و اطاعت تشکیلاتی چک می کردند. اگر سکوت می کرد و اعتراضی
نداشت بطور طبیعی او را مهار و کنترل کرده بودند و اگر باز تمرد می کرد
و یا در مناسبات دست به اعتراض می زد، واکنش متناسب با او نشان می
دادند و به این ترتیب خطرات احتمالی حضور او در مناسبات را رفع می
کردند. درست از همان زمان تشکیلات از هر فرصتی برای چک این تبعیت پذیری
استفاده می کرد. یکی از این بازتاب ها همین چک غیر محسوس روی افرادی
بود که یا اعلام داوطلبی برای خودسوزی کرده بودند و یا بر عکس هیچ
واکنش اعتراضی در قبال دستگیری مریم نشان نداده بودند. یعنی نه اعلام
داوطلبی برای مرگ برای شان در اولویت بود و چندان اهمیت داشت و نه
انفعال صرف در قبال آن داشتند. بلکه اصل تبعیت و اطاعت پذیری اولی و
ارجح بر هر چیز دیگر بود. این هم یکی از آن جنبه های مهمی بود که در
این مدت روی آن خیلی مانور دادند. البته نه بصورت محسوس و آشکار. چون
در اینصورت ممکن بود هدف و منظورشان لو برود و چیزی در این راستا
دستگیرشان نشود. اینها البته جنبه های دیگر و پنهان بازتاب و پی آمدهای
خودسوزی های
17
ژوئن در قرارگاه اشرف بود.
بنیاد خانواده سحر:
برای اطلاع رسانی وقایع خودسوزی ها از چه منابع خبری استفاده می کردند.
منظور من این است که آیا برایشان مهم بود که اخبار این وقایع را تنها
خودشان بدهند یا از قول منابع دیگری نقل کنند. و اگر اینطور بود اهمیت
اش را در چه می دانید.
خانم بتول سلطانی:
اول از همه سیمای آزادی مهمترین کانال اطلاع رسانی در این قضیه بود.
اما سازمان بدش نمی آمد این اخبار و اطلاعات را از طریق خبرگزاری های
مهم و معتبر می داد. اما از طرفی هم نمی خواست اخبار و اطلاعات بطور
مستقیم برای قرارگاه اشرف پخش شود. چون به هر حال تماشای این شبکه های
خبری جزو ممنوعه ها بود. چون سازمان در مواجهه با این رسانه ها دو
برخورد متناقض داشت. یکی تحلیل طبقاتی و تئوریک روی این رسانه ها بود
که خروجی و نتیجه اش وابستگی این منابع خبری به بنگاه های خبری
امپریالیستی بود. یعنی سازمان نمی خواست به این خبرگزاری ها به این
صورت مشروعیت بدهد. چون بعضا سانسورهای اش را روی همین تحلیل ها سوار
کرده بود. می شود به نوعی گفت آنها را دشمنان در سایه خود می دانست.
اما از طرف دیگر ناچار بود بخاطر برد و نفوذ و اهمیتی که این منابع و
خبرگزاری ها در جهان داشتند برای نشان دادن اهمیت سازمان و اینکه در
معادلات جهانی نقش دارند استفاده کند. برای همین سازمان همواره در
بالانس و دوگانگی بود. هر جایی که اخبار خارجی یکدست به سود و نفع
تبلیغاتی اش تمام می شد، آنها را مورد توجه قرار می داد و هر وقت به
زیان اش بود بکلی تحریم می کرد. مثلا یکی از این رسانه ها بی .بی. سی
فارسی است که به شدت مورد تنفر سازمان است. برای همین کمتر پیش می آید
سازمان منبع خبرش این رسانه باشد.
سال
ها پیش مثلا شاملو یک تعبیری درباره بی بی سی بکار برده است که سازمان
هنوز روی این سوار است و خصومت اش را اینگونه ابراز می کند. برای همین
حتی وقتی بی.بی.سی فارسی خبری نقل می کند که به نفع سازمان است نمی
داند چطوری با آن خبر و نقل اش برخورد کند. فرض کنید بی.بی.سی فارسی
خبر یکی از سفرهای سیاسی و ملاقات های مریم رجوی را بدون هیچ موضع گیری
و تحلیل منتشر می کند. خوب سازمان نمی
داند در این مواقع چطور برخورد کند برای همین ممکن است خیلی جاها این
امکان و فرصت را از دست می دهد. اما یک ترفند و رویه ای هم پیش گرفته
است به این ترتیب که بعضا این اخبار را همراه با چند تا فحش و بد و
بیراه اعلام می کند. بگذریم البته بحث در این خصوص مفصل است و طرح همه
آنها در این فرصت ممکن نیست. اما در این مورد بخصوص هم سازمان یک چنین
ترفندهایی را بکار گرفت. به این ترتیب که خبرهای تنظیمی خودش را که از
تلویزیون آزادی پخش شده بود، به نقل از مثلا الجزیره، سی.ان.ان یا همین
بی.بی.سی پخش می کرد و استفاده های تبلیغاتی اش را می برد. و البته این
خیلی برای اش مهم بود که این حوادث در این رسانه ها چگونه بازتاب داده
می شود چون از چند جهت بهره برداری می کرد. یکی همین تاثیراتی بود که
روی افراد قرارگاه اشرف می گذاشت و انها را اغوا می کرد به این ترتیب
که ببینید ما چگونه در معرض دید و اهمیت رسانه ها و دولت های جهان قرار
گرفته ایم و به همین اندازه روی کل جریان ما و انتخاب ما به عنوان
آلترناتیو استفاده می کنند. و از سوی دیگر خودشان را در عرصه بین
المللی به رخ کشورهای بزرگ می کشاندند. و اصلا طراحی این اقدامات جدای
از هدف اصلی یعنی عقب راندن فرانسه روی این متمرکز شده بود که سازمان
بتواند برای مدت زمانی تیتر اخبار و خبرگزاری های مهم جهان باشد.
شاید
از جهاتی این جنبه برای سازمان به مراتب اهمیت اش بیشتر از آزاد کردن
خود مریم رجوی بود. این را مثلا می شود از روی انعکاس اخبار این موضوع
توسط رسانه های ریز و درشت غربی و جهانی برداشت کرد. اگر رسانه های
سازمان را در طی این مدت و حتی سالها بعد مرور کنیم می بینیم بخش عمده
ای از حجم و فضای مجازی خود را اختصاص به انعکاس اخبار این خبرگزاری ها
داده است. در این رابطه حتی از بازتاب دادن کوچکترین و بی اهمیت ترین
خبرها نیز در این زمینه نمی گذشت و بخشی از نیروهای انسانی و کیفی خودش
را مسئول جمع آوری و دسته بندی این اخبار کرده بود. و نکته جالب تر
اینکه اکثر این اخبار هم منبع اولیه و اصلی اش خود سازمان بود. یعنی
سازمان برای اعلام این خبرها ناچار بود ابتدای نقل خبر از هر کدام از
این رسانه ها و خبرگزاری ها این را قید کند که مثلا آسوشیدپرس به نقل
از مجاهد یا فلان سایت یا بیانیه شورای ملی مقاومت چنین نوشت. برای
همین مثلا می بینیم متن و مضمون و تعداد کلمات تمام این خبرها و
خبرگزاری ها به یک اندازه و یک شکل است. در قضیه خودسوزی های
17
ژوئن سازمان بیشترین تمرکزش را برای گسترده کردن اخبار این عملیات
انتحاری بکار گرفت.
|